<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967</id><updated>2011-07-29T11:47:49.948+04:30</updated><category term='کفررا باید دید'/><category term='در ردّ نامیرایی3'/><category term='چنته ی خالی الاهیات'/><category term='برهان علیت'/><category term='آیا روح وجود دارد؟4'/><category term='نامحتملی وجود خدا'/><category term='چرا نسبت به دین شکاک هستم'/><category term='برهان پاسخ امیال درونی'/><category term='بقیه منابع تأثير گذاری آئین‌های پارسی‌ بر اسلام ۲'/><category term='در ردّ نامیرایی2'/><category term='پیامبر اسلام و قرآن و نظرات اسلامی پیرامون روح'/><category term='تعارض های تكامل و دین'/><category term='تناقضات در تعریف روح'/><category term='دلایل پیدایش ایده روح بین انسانها'/><category term='روز های خدا برابر 1000 سال است یا 50000 سال؟'/><category term='محمد پیامبر از خود راضی'/><category term='برهان نظم ۱'/><category term='رفتار وحشيانه اسلام با غير مسلمانان ۲'/><category term='برهان وجود و امکان'/><category term='روح در دست الله؟'/><category term='برهان نظم و مسئله گزینش فزاینده'/><category term='چند سوال از مذهبيون'/><category term='آفرینش آسمان ها وزمین چند روز طول کشید؟'/><category term='در ایران چه می‌گذرد؟'/><category term='خدایان'/><category term='هفت انتقاد بي اساس به نظريه تكامل'/><category term='برهان هستی شناسیک'/><category term='پیدایش حیات'/><category term='چگونگي تاثير پذيري اسلام از دیگر ادیان ۱'/><category term='علم، توهّم و گرایش به شگفتی'/><category term='حیات پس از مرگ'/><category term='چگونه به عنوان یك بیخدای ایرانی سبب تغییر شویم؟'/><category term='برهان دفع خطر احتمالی'/><category term='برهان نظم ۲'/><category term='آیا روح وجود دارد؟2'/><category term='تكامل چیست؟'/><category term='مروری بر کتاب “پندار خدا” نوشته ریچارد داوکینز'/><category term='ویروس های ذهن'/><category term='معرفی پایگاه باد'/><category term='قارچ های عرفانی'/><category term='آیا علم یک دین است؟'/><category term='نسبت دینداران با علم'/><category term='آیا روح وجود دارد؟'/><category term='چگونگي تاثير پذيري اسلام از دیگر ادیان ۲'/><category term='برهان نظم'/><category term='منابع تأثير گذاری آئین‌های پارسی‌ بر اسلام ۱'/><category term='در ردّ نامیرایی1'/><category term='برهان ترجیح هستی'/><category term='رفتار وحشيانه اسلام با غير مسلمانان-۱'/><category term='برهان حرکت'/><category term='علم و ماوراء الطبیعه'/><category term='ویدئو‌های یوتوب(youtube) را که در رابطه با روشنگری های مذهبی‌'/><category term='آیا روح وجود دارد؟3'/><title type='text'>آزادی اندیشه ۱</title><subtitle type='html'>هر قدر میوه های دانش بیشتر در دسترس انسان قرار گیرد، همان قدر باورهای مذهبی از بین خواهد رفت. از زیگموند فروید</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>55</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-3186182210003612793</id><published>2009-10-24T09:25:00.000+03:30</published><updated>2009-10-24T09:26:38.272+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان حرکت'/><title type='text'>برهان حرکت</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;&lt;strong&gt;برهان حرکت:&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;ما وجود خدا را به وضوح احساس میکنیم، پس وجود دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخي ادعا مي كنند كه وجودِ خدا را احساس مي كنند، پس وجود دارد. البته مشخص است كه اين ادعا نمي تواند صحيح باشد و گمان هم نمي كنم كسي بر آن تاكيد زيادي كند يا ادعا كند كه برهاني منطقيست، ولي چون متوجه شده ام كه مي تواند باعث ايجاد اطميناني قلبي به درستي اين باور شود، در حال نوشتن اين خطوط هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه مي دانيم كه احساس ما نمي تواند ملاك حقيقت باشد، زيرا قسمت بسيار بزرگي از آن زاييده ي عادت و خواسته هاي محيط است. اگر كسي –به هر دليلي- با باوري خاص پرورش يابد، آن باور در او دروني مي شود، و اينچنين است كه احساس او نيز از آن تبعيت مي كند. در جامعه ي ما، چون تبليغات بسيار زيادي در جهت باورهاي ديني وجود دارد، زمينه كاملا براي چنين رويدادي مناسب است. كودكان از زماني كه مي توانند اطراف خود را به شيوه ي معمول درك كنند، با اين تبليغات آشنا مي شوند. از برنامه هاي كودكان گرفته –كه در آن مجريان همواره از خدا سخن مي رانند- تا مدرسه و معلمان، و گاهي خانواده. وابستگي كامل يك كودك ناتوان به پدر و مادرش، و باور او به آنها به عنوان موجوداتي بزرگ و درست كه حامي وي هستند، باعث مي شود كه باورهاي آنها را بپذيرد. مدرسه كه مثلا محل يادگيري اوست، بيش از هر چيز سعي در قبولاندن چنين باورهايي به او دارد (زيرا با جهت گيريهاي حكومت بيشتر منطبق است و مي تواند راه را براي مقاصد آنها هموار كند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين تبليغات تا پايان عمر همراه ماست، همراه همه ي ما. بسيار مشخص است كه اين تبليغات در ما اثري دروني خواهند گذارد. همانطور كه مدهاي لباس به راحتي روي سليقه ي ما اثر مي گذارند. آنچه احساس مي ناميمش، بازتابي از چنين روندهاييست، در تقابل با اراده و قدرت باورهاي شخصي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد كساني بگويند كه احساس آنها در مورد وجود خدا بسيار واضح تر و شفافتر از احساس هايي ست كه از طريق تلقين به وجود مي آيند، در حالي كه اين وضوح تنها به خاطر همسويي باور شخص با تلقينها بوده است. چه احساسي شفافتر از احساس يك ديوانه كه هر از چندي احساس مي كند موجودي خبيث در حال حمله به اوست ؟ حتا فشرده شدن دستان آن موجود خيالي به دور گردن خود را نيز احساس مي كند و درد مي كشد. آيا چنان موجودي وجود دارد ؟ آيا فريادهاي كمك خواهي يك ديوانه ي بي ريا كه تنها برآمده از احساس اوست باعث اعتقاد ما به چيزي مي شود ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس هيچ اعتباري براي تعيين درستي و نادرستي مسايل ندارد، نه احساس، و نه &lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-19-0-1.htm"&gt;قابل قبول نمودن ايده ها&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-3186182210003612793?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-10-0-1.htm' title='برهان حرکت'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/3186182210003612793/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_6893.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/3186182210003612793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/3186182210003612793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_6893.html' title='برهان حرکت'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8101200385604670021</id><published>2009-10-24T09:20:00.002+03:30</published><updated>2009-10-24T09:24:05.982+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان حرکت'/><title type='text'>برهان حرکت</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;&lt;strong&gt;برهان حرکت:&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;در بعضی اجسام حرکت وجود دارد، این اجسام خود نمی تواتند عامل حرکت خود باشند و نیاز به محرک دیگری دارند. پس به ازای هر متحرکی محرکی لازم است که آن نیز خود به خاطر متحرک بودن نیاز به محرک دیگری دارد. این زنجیره برای جلوگیری از تناقض باید به یک محرک بی تحرک ختم شود، که همان خداست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برهان داراي سابقه ي تاريخي طولاني است و توسط افلاطون، ارسطو، آكوئنياس و ديگران بيان شده است. يكي از انواع برهان هاي جهان شناختي است، كه بسيار شبيه به برهانهايي چون &lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-02-0-1.htm"&gt;عليت&lt;/a&gt; يا &lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-02-0-4.htm"&gt;وجود و امكان&lt;/a&gt; مي باشد. گويندگان مختلف آن، (با اندكي تفاوت نسبت به هم) اينگونه توضيح مي دهند كه :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بعضي اجسام حركت وجود دارد، و اين اجسام خود نمي توانند مولد حركت باشند، بلكه آن را از اجسام ديگر مي گيرند. پس به ازاي هر جسم متحرك[1]، جسم متحرك ديگري لازم است، و براي حركت آن هم جسم متحرك ديگري. تسلسل نمي تواند وجود داشته باشد، پس بايد محركت نخستيني وجود داشته باشد. اين محرك نخست خداست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين مطلب بيش از هر چيز ريشه در ديناميك ارسطويي دارد، كه با سايه افكندن بر جهان، علم و انديشه را بسيار عقب زد (كه البته تقصير آن با ارسطوييان است، نه ارسطو). در اين باور، اصالت با سكون است و حركت امري خاص و غير عادي به شمار مي رود. اجسام در حال سكون هستند، مگر اينكه عاملي خارجي (جسمي ديگر) آنها را از حال سكون خارج كند. مشخصا جسمي مي تواند چنين كاري كند كه خود ساكن نباشد، زيرا اگر ساكن باشد نمي تواند برخوردي با جسم اوليه داشته باشد، و "ميل حركتي"أي هم ندارد كه به آن بدهد. و ادامه ي داستان هم مشخص است. مي توان آن را اينگونه خلاصه كرد كه با اين اوضاع، حركتي كه در جهان وجود دارد از كجا آمده است ؟ و جوابي كه داده اند خداست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي خواننده ي امروزي مسئله چندان بغرنج نمي نمايد، زيرا ديناميك امروزي برخلاف گذشته سكون را اصيل نمي داند، بلكه حركت يكنواخت (و سكون به عنوان حالت حدي آن) را اصيل مي داند، كه اين اصالت را امروزه با واژه ي اينرسيال مي شناسيم. حالت عادي اجسام اين است كه در حركت يكنواخت (يا سكون) باشند، نه الزاما در سكون. به عبارت ديگر، وجود حركت در جسم ديگر مسئله أي بغرنج به شمار نمي رود. جسم مي تواند همواره در حال حركتي يكنواخت باشد، در حالي كه هيچ وجود ديگري بر روي آن اثر نمي گذارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس مي بينيم كه مسئله ي اين برهان به كلي منتفي ست. البته شايد پرسيده شود كه علت آن حركت ابتدايي چيست، ولي اين سوال مربوط به اين برهان نمي شود، زيرا آن حركت ابتدايي با سكون ابتدايي فرقي ندارد، در حالي كه از علت سكون ابتدايي سوالي نمي شود (شايد هنوز ديدگاه ارسطويي بر ناخودآگاه بسياري از ما فرمان براند). ماده در چنين حالتيست، و براي بودن در اين حالت نياز به چيز خارق العاده أي ندارد. به خصوص مي دانيم كه ماده و انرژي (حركت) معادلند، و به عبارت ديگر حركت مي تواند از دل ماده زاييده شود. از نظر ايشان وجود حركت در جهان چيزيست كه از طريق خود جهان قابل توجيه نيست، ولي رشد علم توانسته وجود حركت را از طريق خود جهان توصيف كند، پس مسئله حل شده است. تنها مشكلي كه مي تواند باقي بماند اين است كه ماده و انرژي (حركت) اوليه از كجا آمده است، كه مسئله ايست مستقل و در &lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-02-0-1.htm"&gt;برهان علیت&lt;/a&gt; به آن پرداخته شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذشته از اين مسايل، ايراد ديگري هم كه از برهان مي توان گرفت و بسيار اهميت دارد همان ايراد هميشگي برهانهاي جهانشناختي، يعني ايراد تحليل موضعيست. فرض كنيم چنين استدلالي درست باشد. يك بار آن را دوره ميكنيم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضي اجسام حركت مي كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اجسامي كه حركت مي كنند نياز به محرك دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محرك بايد خود حركت داشته باشد، زيرا در غير اين صورت جسم غير متحرك مي تواند باعث حركت جسم ديگري شود، و به عبارت ديگر حركت زاييده شود، كه ممكن نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تسلسل محرك ها ممكن نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس محرك نخستي وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرض ميكنيم مقدمات استدلال همگي درست باشد، هرچند كه علم امروزي بر نادرستي آنها تاكيد مي كند. و فرض مي كنيم حكم مسئله نيز درست باشد، يعني خدايي وجود داشته باشد. بسيار خوب، خدا متحرك است يا ساكن ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر ساكن باشد، به اين معنيست كه سكون باعث ايجاد حركت شده، و به عبارت ديگر حركت زاييده شده، كه بر اساس ايده ي ايشان ممكن نيست (مقدمه ي سوم). اگر قرار باشد حركت زاييده شود، ديگر نيازي به محرك نخست نيست. حركت مي تواند در دامن طبيعت زاده شود. فراموش نكنيد آنچه ما را به خدا رساند زنجيره ي محرك هاي متحرك بود. اجسامي كه متحرك بودند و ديگران را به حركت وا مي داشتند، و به خاطر متحرك بودن نياز به چيزي داشتند كه آنها را به حركت در آورد. اگر قرار باشد غير متحركي بتواند اجسام را به حركت در آورد، اصولا چنين زنجيره أي تشكيل نمي شود كه ما را به خدا برساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر خدا خود متحرك باشد چطور ؟ اگر خود متحرك باشد، يعني چيزي وجود دارد كه متحرك است، و بنا به فرض استدلال، آنچه متحرك است نياز به محرك دارد. پس بايد چيز ديگري هم وجود داشته باشد كه خدا را به حركت در بياورد، و اين، مسئله را دوباره گرفتار تسلسل ميكند، در حالي كه فرض خدا براي جلوگيري از ايجاد تسلسل بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس هيچكدام قابل قبول نيست. اين تناقض ايست بين حكم مسئله و فرضيات آن، مشابه آنچه در &lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-02-0-1.htm"&gt;برهان عليت&lt;/a&gt; ديده مي شود، و باطل كننده ي كل برهان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرين راه حل براي اين مسئله، كه ابداع ارسطوست، و در آراي افلاطون و آكويناس به چشم نمي خورد، اين است كه محرك را الزاما متحرك نمي داند. به عبارت ديگر، خدا را محرك بي تحرك مي داند (در بيان كاملتر، علت غايي). حال در اين ديدگاه جديد، اين مسئله پيش مي آيد كه اين موجود بي تحرك چطور توانسته خود منشا ايجاد حركت در كل جهان باشد ؟ مسلما به اين معنيست كه حركت مي تواند از طريقي ديگر جز انتقال به وجود آيد. بسيار خوب، اگر اينطور باشد كه ديگر به حكم مسئله نميرسيم، چرا كه فرض خلاف آن، يعني غير ممكن بودن زايش حركت از غير حركت بود كه ما را به لزوم وجود چنين خدايي رساند. اگر حركت اينرسيال نباشد (يعني با فرضهاي ايشان) و حركت الزاما از متحرك منتقل نشود و بتواند جوري ايجاد شود، ديگر وجود حركت در جهان چيزي غريب نمي نمايد كه براي توجيه آن نياز به عنصري غير اينجهاني داشته باشيم. و همان ايرادهاي گفته شده در بند قبلي، در مورد خداي ساكن باز هم وارد است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-------------------------------&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;[1] تنها براي يادآوري :&lt;br /&gt;محرك : آنچه باعث حركت ميشود.&lt;br /&gt;متحرك : آنچه حركت ميكند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-8101200385604670021?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-09-0-1.htm' title='برهان حرکت'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/8101200385604670021/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_8232.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8101200385604670021'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8101200385604670021'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_8232.html' title='برهان حرکت'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-2677943564979864544</id><published>2009-10-24T09:20:00.001+03:30</published><updated>2009-10-24T09:20:48.447+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان پاسخ امیال درونی'/><title type='text'>برهان پاسخ امیال درونی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;&lt;strong&gt;برهان پاسخ امیال درونی:&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;به ازای هر میل درونی پاسخی وجود دارد، و تا زمانی که ما به ازایی خارجی وجود نداشته باشد، میلی نیز نخواهد بود. ما گرایش به خدا داریم، پس خدا وجود دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخي ميگويند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ازاي هر نيازي، پاسخي وجود دارد. تا آب نباشد، تشنگي وجود نخواهد داشت، و تا غذا نباشد گرسنگي نخواهد بود. پس وقتي گرايش به سوي خدا در انسانها وجود دارد، حتما خدايي نيز وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برهان از دو مقدمه تشكيل شده است، يكي اينكه انسان به خدا گرايش دارد، و دوم اينكه هر گرايشي لزوما ما به ازايي خارجي دارد. در مورد اين دو، ايرادهاي زيادي وجود دارد. اينكه انسانها همگي و همواره، كم و زياد، به خدا گرايش دارند، حرف بي اساسيست. آنچه باعث مي شود برخي چنين برداشت كنند، تنها تفسيري خاص از اعمال معمولي ما، يا بازتابي از خواسته هاي محيط است. مسلما وقتي در محيطي كه انسان از كودكي در آن پرورش پيدا مي كند همواره براي خدا تبليغ كنند، ايده أي از خدا در ذهن افراد شكل مي گيرد (مگر اينكه شخص فاقد حافظه باشد). در عين حال وجود اين ايده، هيچ چيز را نمي تواند ثابت كند، چون تنها بازتابي از اجتماع ماست، نه چيزي از درون شخص، همانطور که اکثر ما ایده ای از غول داریم (زیرا هیچگاه داستانهای کودکی را فراموش نمی کنیم) در حالی که می دانیم وجود خارجی ندارد و کسی هم چنین ادعایی نمی کند. برخي نيز اعمال بسيار معمولي انسان را اشتباه تفسير مي كنند. مثلا شخصي هنگام رفتن مي گويد "خداحافظ"، و استنباط مي كنند كه "حتا او هم كه وانمود ميكند به خدا اعتقاد ندارد، او را ياد مي كند". يا مثلا شخصي به ديگري ابراز علاقه مي كند، و نتيجه مي گيرند كه "اين ابراز علاقه نمونه أي ناقص از ميل و گرايش او به عشق الهي ست". مسلم است كه هيچگاه نمي توان به قطعيت نشان داد كه همگان (كم يا زياد) به خدا گرايش دارند، يا اگر داشته باشند، اين گرايش معني دار است و از درون فرد جوشيده. ميل و گرايش به خدا آنچنان كه مي گويند عمومي و همگاني نيست : &lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-11-0-1.htm"&gt;برهان فطرت&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اين گذشته، در مورد مقدمه ي ديگر هم قطعيتي وجود ندارد. چطور مي توانيم بگوييم كه به ازاي هر ميلي، ما به ازايي خارجي وجود دارد ؟ قابل انكار نيست كه تمام انسانها در تمام تمدنها و زمانها، ميل به پرواز داشته اند، و وجود اين ميل از وجود ميل به خدا بسيار قطعي تر است. بسيار خوب، ما به ازاي خارجي اين ميل چيست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشخص است كه هيچ. انسان همواره ميل به پرواز داشته است، و اين ميل وجود هيچ چيز را نشان نمي دهد. البته اگر كسي از سر تفريح بگويد كه وجود هواپيما را نشان مي دهد، مي توان به او يادآوري كرد كه همانطور كه انسان هواپيما را بر اساس ميل خود ساخته است، باور خدا را هم بر اساس ميل خود "ساخته است". البته اين جواب خوش آيند خداپرستان نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تمام اين مسايل كه بگذريم، حتا اگر فرض كنيم كه دو مقدمه ي اشتباه اين برهان هم درست باشند، باز به حكم آن نمي رسيم. فرض مي كنيم در تمام انسان ها چنين ميلي وجود داشته باشد، و فرض مي كنيم هر ميلي با وجودي در خارج متناظر شود. چطور مي توانيم نتيجه بگيريم ما به ازاي خارجي اين ميل "خدا"ست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرويد دقيقا به اين مسئله مي پردازد و اين ميل انسانها را تحليل مي كند. انسان در كودكي بسيار وابسته به پدر خود است، طوري كه او را نمونه ي كمال مي پندارد. اين رابطه به خاطر وابستگي حياتي كودك آنقدر محكم و عميق است، كه هيچگاه از بين نمي رود (معروف است كه مي گويند آنچه در كودكي بياموزيد مانند نوشته هاي حك شده بر روي سنگ از بين نرفتي هستند) و وقتي اين فرد بزرگتر مي شود و مي بيند كه پدرش با تصوير ساخته شده در ذهنش تطبيق نمي كند، با توجه به اينكه قادر به كنار گذاشتن تصوير نيست، سعي مي كند چيز ديگري جايگزين پدر كند، و آن چيز ايده ي گنگ و مبهم خداست. پس، ما به ازاي خارجي اين ايده نه خدا، كه پدر فرد است. يا در تحليلي كلي تر، نمونه هاي مختلفي از بزرگي و قدرت. مثلا خدايان سخت گير و ظالمي كه در برخي جوامع تصور مي شوند، مي توانند به نوعي ايده ي تغيير شكل يافته ي روابط شاگرد و استادي باشند. چرا ايده ي خدا در هر جامعه أي با شكل روابط اجتماعي آنها سازگاري دارد ؟ آنهايي كه سيستمهاي پدرسالارانه و ديكتاتوري دارند، خداياني همانگونه دارند، و آنها كه روابط دوستانه و دموكراتيك دارند، خداياني شبيه به همان. اين به اين خاطر نيست كه اين ايده حاصل تصويرهاييست كه در اثر زندگي اجتماعي فرد، در ذهن او نقش مي بندد، و بعد به سمت خدا نشانه گيري مي شود ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يا از سوي ديگر، مي توانيم مسئله را اينگونه تحليل كنيم كه ميل ياد شده وابسته به اموري ديگر است، و آنها گريز از ترس و ناتواني هستند، كه ميتوان آن را ميل قدرت نيز ناميد. همه ي ما در مقابل برخي چيزها ناتوانيم، و چون از اين ناتواني گريزانيم، همواره سعي مي كنيم با آن مقابله كنيم. وقتي هيچ راهي براي مقابله با آن نداشته باشيم، به خيالات متوسل مي شويم، و اينگونه ست كه با توجه به وجود اموري كه همواره در برابر آنها ناتوانيم، ميل مقابله ي ما به شكل ميل به باور گنگ و مبهم خدا بروز مي كند. يعني سعي مي كنيم وجود خدايي را باور كنيم كه در رابطه اش با ما، ناتواني مان را جبران مي كند. چون حاضر به قبول ضعف خود نيستيم، خود را گول مي زنيم و اينگونه مي پنداريم كه خدايي وجود دارد كه ضعف هاي ما را جبران كند، و مثلا اگر كسي حق ما را خورده است، اين خدا زماني او را مجازات مي كند، يعني كاري كه خود قادر به انجامش نيستيم. مشخص است كه چنين چيزي به معني وجود خدا نيست، بلكه تنها به معني وجود ناتوانيست. البته شايد گفته شود كه وجود چنين ايده أي از كمال خود نشان دهنده ي وجود خداست، كه اين مطلب در برهان ايده ي كمال بررسي مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لابد آنها كه به اين استدلال باور دارند، اعتقاد دارند كه ايده ي نحس بودن عدد 13 هم حتما دليلي دارد، وگرنه بيخود نيست كه اين همه آدم در نقاط مختلف دنيا چنين باوري دارند. حتما ايرادي در اين عدد هست، حتما پليدي و شومي أي دارد كه به طريقي مي تواند در زندگي انسان اثر بگذارد. اينگونه است ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئله ي مهم اين است كه هر انتظار، تصور، و ايده أي كه براي مدتي طولاني همراه انسان باشد، با يك ميل دروني همراه مي شود. مانند همان ميل به پرواز، يا ميلِ وجود خدا. به اين ترتيب، بنا بر اين مسئله، و آنچه پيش از اين گفته شد، اين ميل دروني به معني وجود چيزي در خارج ذهن نيست، بلكه تنها نشان دهنده ي شرايط اجتماعي و فردي شخص است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-2677943564979864544?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-08-0-1.htm' title='برهان پاسخ امیال درونی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/2677943564979864544/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_3633.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/2677943564979864544'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/2677943564979864544'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_3633.html' title='برهان پاسخ امیال درونی'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8523490630019947988</id><published>2009-10-24T09:16:00.002+03:30</published><updated>2009-10-24T09:18:41.984+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان ترجیح هستی'/><title type='text'>برهان ترجیح هستی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;&lt;strong&gt;برهان ترجیح هستی:&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;جهان هست، به جاي آنكه نباشد. اصل عدم است. ترجيح بلامرجح محال است. حال كه جهان وجود دارد، لاجرم مرجحي (خدا) در كار است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برهان اسمي رسمي ندارد، و از خانواده ي برهانهاي جهانشناختي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صورت اين برهان را بر اساس يكي از كتبي كه در اين زمينه نوشته شده است نقل مي كنم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهان هست، به جاي آنكه نباشد. اصل عدم است. ترجيح بلامرجح محال است. حال كه جهان وجود دارد، لاجرم مرجحي (خدا) در كار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن را ميتوان به شكل ساده تر اينگونه بيان كرد كه جهان هم مي توانست وجود داشته باشد، هم وجود نداشته باشد (يعني هيچكدام تناقض منطقي ندارند). اصل با وجود نداشتن است، و اين وجود است كه نياز به دليل دارد. نقطه ي شروع عدم است و وجود چيزي فراتر از آن. پس اگر جهان وجود نمي داشت اتفاق خاصي نيفتاده بود، ولي حال كه وجود دارد (خلاف حالت معمول و اصيل)، حتما چيزي بوده است كه باعث شده چنين اتفاق خاصي بيفتد. آن چيز خداست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور كه ملاحظه مي شود اين برهان بسيار شبيه برهان وجوب و امكان است، و تنها تفاوت مهم نتيجه ايست كه ميگيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برهان از سه فرض استفاده كرده است. اينكه جهان وجود دارد، اصالت با عدم است، و اينكه "ترجيح نياز به مرجح دارد".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اين سه مقدمه در مورد اولي مشكلي نيست، چرا كه همه به شكلي وجود را قبول داريم، دست كم در مورد وجود "خود".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينكه ترجيح بدون ترجيح دهنده ممكن نيست به عبارتي بيان عليت است، كه نقدهاي وارد بر برهان عليت را نيز به اين برهان وارد ميسازد، و از سوي ديگر حكمي نادرست است، كه در مورد نادرستي آن در برهان وجوب و امكان توضيح داده شده است. آنگونه كه در آنجا بيان شد، "ترجيح بلا مرجح"، نه تنها غير ممكن نيست، بلكه همواره در حال اتفاق افتادن است و كل هستي را در بر گرفته است. بر اين اساس مشخص است كه برهان باطل ميشود، زيرا يكي از مقدمات آن درست نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اين گذشته، دومين فرض، يعني "اصالت عدم" نيز مشكلات زيادي دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به چه معني اصالت با عدم است ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اصالت" در فلسفه معاني زيادي دارد، منظور در اينجا چيست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوينده ي اين برهان خود ميگويد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظور از اصالت عدم اين است كه در شرايط مساوي و قبل از دخالت هر فاعلي يا هر عاملي يا هر مبدائي، در شرايط صفر، براي عالمِ هستي، يعني جهان يا كيهان به صرفه تر، محتمل تر، و به اقتصاد فكر و منطق نزديك تر اين است كه اين جهان وجود نداشته باشد، مگر اينكه خلافش ثابت شود و مرجح وجودي داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشخص است كه گوينده براي فرار از گردابي كه فراهم آمده ي خود اوست چگونه گرفتار همانگويي شده است. اگر اصالت عدم به اين معنا باشد كه "هيچ چيز وجود ندارد، مگر اينكه پديدآورنده أي وجود داشته باشد" (كه آن را با كمي پيچ و خم در گفته ي خود آورده است) برهان اش به اين شكل در مي آيد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهان وجود دارد، هيچ وجودي بدون پديد آورنده ممكن نيست، پس جهان پديد آورنده أي (خدا) دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كه آن را كاملا به برهاني بي معني تبديل ميكند، چرا كه اكنون لازم است ثابت شود كه "وجود بدون پديد آورنده ممكن نيست"، و مسئله را تبديل ميكند به ب&lt;a href="http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_6406.html"&gt;رهان عليت&lt;/a&gt;. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-8523490630019947988?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-06-0-1.htm' title='برهان ترجیح هستی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/8523490630019947988/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_415.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8523490630019947988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8523490630019947988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_415.html' title='برهان ترجیح هستی'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-7796858305988252025</id><published>2009-10-24T09:06:00.001+03:30</published><updated>2009-10-24T09:14:47.233+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان دفع خطر احتمالی'/><title type='text'>برهان دفع خطر احتمالی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;&lt;strong&gt;برهان دفع خطر احتمالی:&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;اگر جهان دیگری نباشد که هیچ، شما از اندک لذت آمیخته به رنج این جهان بهره مند شده اید و ما نشده ایم، در حالی که اگر جهان دیگری باشد ما در آن از لذت بی انتها بهره می بریم، و در نتیجه مسئله به نفع ماست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برهان كه به شكلهاي مختلف بيان مي شود، داراي اسمي "رسمي" نيست، و "دفع خطر احتمالي" عنوانيست كه برخي از متون به آن داده اند، و من نيز از آن استفاده مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برهان به شكل "عقلي محض" طرح مي شود، به اين معني كه در آن از هيچ نوع مقدمه ي تجربي، احساسي يا امثال آن استفاده نمي شود، و تنها از مقدمات واضح منطقي كار را شروع مي كنند. به اين خاطر، دفع خطر احتمالي نيز چون &lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-03-0-1.htm"&gt;برهان وجودي (هستی شناسیک)&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-04-0-1.htm"&gt;برهان وجود و امکان&lt;/a&gt; از امتيازي بالا برخوردار است، چرا كه عقلي بودن برهان راه را بر روي ترديدها و اختلاف نظرهاي موجود در مقدمات تجربي و احساسي مي بندد، و قطعيت و استواري زيادي به برهان مي دهد. البته اگر برهان درست باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنيان اين برهان بر محاسبه ي اميد رياضي منفعت دو گروه دين دار، و بي دين است. به عبارت ديگر مبتني بر احتمالات است. اگر اميد رياضي منفعت دين داران طبق اين روش رياضي بيشتر باشد، نتيجه مي گيريم كه روش آنها در زندگي بهتر است (حتا اگر ندانيم ادعاي آنها در مورد خدا و دين درست است يا خير) و نتيجه مي گيريم كه بايد ديندار بود و خدا را باور داشت (البته در صورتی که منفعت باور باشیم، در صورتی که تنها به درستی مطالب اهمیت دهیم، چنین برهانی به هیچ وجه جای طرح ندارد). اين برهان، همانطور كه از ساختارش پيداست، آخرين سنگر خداباوران است. معمولا هنگامي كه تمام برهانهاي ديگر بي نتيجه بمانند، دست به دامن اين استدلال ميزنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالات ابزار تصميم گيري در موقعيتي است كه اطلاعات كافي وجود نداشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر جعبه أي وجود داشته باشد و در آن توپهايي به سه رنگ زرد، سبز، و آبي وجود باشد، و قرار باشد روي رنگ توپي كه خارج مي شود شرط ببنديم، چه مي كنيم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هركدام از رنگها را مي توانيم انتخاب كنيم. زماني كه هيچ اطلاعاتي در مورد تعداد توپها نداشته باشيم، براي ما فرقي ندارد كه روي زرد بودن توپ شرط ببنديم، يا سبز بودن آن، زيرا ترجيح يك چيز بر چيز ديگر مستلزم نوعي آگاهيست. مثلا اگر بدانيم برگزار كننده ي مسابقه علاقه ي زيادي به رنگ آبي دارد، احتمال مي دهيم كه توپ آبي بيشتري در جعبه گذاشته باشد، و روي توپ آبي شرط مي بنديم. ولي اين نوعي آگاهيست، و فرض ما اين بود كه هيچ آگاهي مستقيم يا غير مستقيمي در مورد تعداد توپها نداريم. پس چه مي كنيم ؟ فرقي ندارد كه روي چه توپي شرط ببنديم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين مسئله در احتمالات به اين شكل مطرح مي شود كه احتمال رويدادهاي فاقد اطلاعات "همگن" هستند. چون چيزي در مورد تعداد توپها نمي دانيم، از نظر احتمالات مقدار احتمالي "برابر" به آنها تعلق مي گيرد (يك سوم احتمال هر رنگ، در مثال بالا). در اين ديدگاه، همه چيز در يك سطح قرار مي گيرند و برتري أي نسبت به هم ندارند. در مراحل بعدي آگاهيهاي مختلفي كه نسبت به آنها پيدا مي كنيم، تعادل اوليه ي آنها را برهم مي زند، و برخي را بالاتر مي برد و برخي را پايينتر. پس از اينكه تمام اطلاعات لازم جمع آوري شود، احتمال متناظر با هر رويداد به مقدار حدي خود مي رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برهان را مي توان اينگونه بيان كرد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد وجود خدا و نظام ديني برهانهاي زيادي وجود دارد، كه برخي آنها را قبول دارند، و برخي قبول ندارند. با اينكه اين برهانها درست هستند، فرض مي كنيم اينگونه نيست، و آنها هيچكدام اثباتي براي وجود خدا و نظام متعارف ديني نيستند. فرض مي كنيم هيچ اطلاعاتي در مورد اين مسايل نداريم. با اينكه برهانهاي مختلف به ما نشان مي دهند كه خدايي وجود دارد و آن جهاني هم هست، ولي فرض مي كنيم چنين اطلاعاتي نداريم. پس، وجود داشتن آن جهان و وجود نداشتن آن همگن مي شوند، و هركدام داراي احتمال يك دوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دين داران و بي دين ها هردو در اين جهان زندگي مي كنند. دين داران اعتقاد دارند كه زندگي اينجهاني آنها بهتر از بي دين هاست، و بي دين ها هم عكس آن را ادعا مي كنند. فرض مي كنيم دين داران در اين جهان هيچ لذتي نمي برند و تمام لذايذ اين دنيا متعلق به بي دين هاست. پس تا اينجا بي دينها به اندازه ي يك عمر لذت از ديندارها جلوتر هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد آن دنيا. پنجاه درصد احتمال دارد وجود داشته باشد، و پنجاه درصد احتمال دارد كه وجود نداشته باشد. اگر وجود نداشته باشد، محاسبه در همينجا تمام مي شود، و اگر وجود داشته باشد هر دو گروه به آن دنيا منتقل مي شوند. در آن دنيا دين داران از لذت جاوداني برخوردار مي شوند، و بي دين ها خير. پس در اين حالت حساب ها مي شود يك عمر لذت براي بي دين ها، و بي نهايت لذت براي دين دارها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشخص است كه برد با دين دارهاست، چون اميد رياضي كل برابر خواهد بود با لذت اين دنيا، به علاوه ي احتمال وجود آن دنيا، ضرب در احتمال آن، كه برابر مي شود با يك عمر لذت براي بي دين ها، و نيم بي نهايت لذت براي دين دارها، كه برابر با بي نهايت است. چون بي نهايت از يك عمر بيشتر است، پس اميد رياضي لذت (سعادت) براي دين داري بالاتر از بي دين ها است. پس در نهايت دين دارها هستند كه سعادتمندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برهان چندان پيچيده نيست و ساختار جالبي نيز دارد. با اين حال ايراد آن نيز كوچك نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درست است، چون قصد نداريم از برهانهاي مشكوكِ ديگر استفاده كنيم، مي توانيم قيد تمام آنها را بزنيم و بگوييم كه هيچ اطلاعاتي در مورد آن جهان نداريم. پس احتمال وجود آن پنجاه درصد مي شود. اميد رياضي كل، برابر خواهد بود با مقدار لذت اين جهان ضرب در احتمالش (يك) به علاوه ي لذت آن جهان در احتمالش (يك دوم). در مورد لذت اين جهان هم جاي بحث است، كه باز هم مي توان قيد آن را زد، و گفت كه فرض مي كنيم دين دارها اصلا در اين جهان لذتي نمي برند. ديندارها در اينجا از هيچ پيش فرضي استفاده نمي كنند تا از قطعيت برهان كاسته نشود. تا اينجاي كار هيچ مشكلي وجود ندارد. پس يك عمر لذت (بي دين) در برابر صفر. در مورد آنجهان چطور ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن جهان ديندارها لذت جاودانه مي برند و …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه كسي گفته است كه چنين سرنوشتي وجود دارد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله، البته مشخص است كه ادعاي ديندارها اينگونه است كه جهان ديگري وجود دارد و فلان جور و بهمان جور است، ولي چنين ادعايي كه از سوي همگان پذيرفته شده نيست. ديندار رياضي دوست ما اگر قصد داشته باشد به شيوه ي عقلي محض و تنها با استفاده از روش منطقي/رياضي عمل كند، بايد اينجا نيز مانند مراحل قبل بدون پيشداوري عمل كند. البته از اين نيز گذشته، يكي از محورهاي شروع برهان اين بود كه ما چيزي در مورد آن جهان نمي دانيم (و اين خود علت آن بود كه وجود داشتن و وجود نداشتنش را همگن در نظر گرفتيم)، پس در مورد آنچه در آنجا مي گذرد نيز چيزي نمي دانيم. همانقدر كه احتمال دارد در آن جهان دين دارها پاداش بگيرند و بي دينها مجازات شوند، احتمال دارد كه اتفاق عكسش بيفتد. پس از هر دو اتفاق بايد چشمپوشي كنيم، و به بيان رياضي، چون اطلاعاتي در مورد آن نداريم، بايد آن را همگن فرض كنيم. در آن دنيا همانقدر كه دين دارها لذت مي برند، بي دينها نيز لذت مي برند (همگن). پس مقدار كل لذت براي ديندارها مي شود "يك عمر به علاوه ي نيم لذت آن دنيايي"، و براي ديندارها مي شود "نيم لذت آن دنيايي" (ضريب نيم احتمال وجود آن دنيا است). بر اين اساس مي بينيم كه برد با بي دينهاست. البته اين نتيجه نيز درست نيست، چرا كه اين برتري ناشي از ارفاقيست كه از سوي ديندار رياضي دوست شده بود. اكنون كه ورق برگشته، بايد آن ارفاق را نيز حذف كنيم. آن ارفاق لذت بردن بي دين ها در اين دنيا و لذت نبردن ديندارها بود، كه در مورد آن اتفاق نظر نيست. پس آن را نيز حذف كنيم. بسيار خوب، حال نتيجه ي استدلال چه مي شود ؟ مشخصا اين مي شود كه برنده كسيست كه در اين دنيا بيشتر لذت برده باشد. اگر گروه دينداران بيشتر لذت مي برند، برنده آنها هستن، و اگر بي دينها، برنده ايشانند. "اين استدلال" اينگونه مي گويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد به نظر معقول نيايد كه در آن دنيا دينداران مجازات شوند و بي دينها پاداش داده شوند. ولي اين مسئله به برهان ما مربوط نمي شود، چرا كه قصد داريم مسئله را به صورت صرفا منطقي بررسي كنيم. در عين حال، چنين فرضي آنقدر هم كه براي ذهن پرورش يافته در محيط ديني نامعقول مي نمايد، دور از ذهن نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرض كنيد شما خدا باشيد. خدايي مانند آنچه در اديان تصور كرده اند. فرض كنيد همانطور كه در اين برهان فرض شده، برهانهاي ديگر راه به اثبات شما نمي برند. شما جهان را طوري آفريده ايد كه كسي نمي تواند وجود شما را اثبات كند. جنابعالي مدتها در كارگاه خود مشغول ساختن پيچيده ترين قسمت انسان، يعني مغز او بوديد. شاهكار شما ساختن مغزي با چنان پيچيدگي بوده كه مي شناسيم. اكنون كناري نشسته ايد و در حال تماشاي دسترنج خود هستيد. ساخته هاي شما دو گروه مي شوند، گروه اول با اتكا به شاهكار شما (مغز) و با توجه به اينكه راهي براي اثبات خود قرار نداده ايد، وجودتان را قبول ندارند، و گروهي به شاهكار شما (مغز) بي توجه هستند و بدون اينكه دليلي داشته باشند ادعا مي كنند كه شما وجود داريد ! "مگه من مسخره ي اينام ؟! اگه دلم مي خواست يه كاري مي كردم كه بدونن من وجود دارم، وقتي همچين كاري نكردم يعني دلم نمي خواسته. من اينهمه جون كندم و اين مغز صابمرده رو براشون درست كردم كه استفاده كنن، اونوقت جاي اينكه از حاصل اينهمه تلاش من استفاده كنن داران به مسخره مي گيرنش ! دارن منو مسخره مي كنن !! همچين حالي ازشون بگيرم كه بفهمن !"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي هم كه دو گروه به جهان بعدي بروند، گروه اول به خاطر منطقي عمل كردن از شما پاداش مي گيرند و گروه دوم به خاطر مسخره كردن شما دمار از روزگارشان در مي آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد هم به خاطر بدنام كردن اسم شما مجازات شوند. اينهمه خرابكاري مي كنند و به حساب شما مي گذارند، در حالي كه بي دين ها مسئوليت كارهاي خودشان را قبول مي كنند. مشهور است كه مي گويند "خداناباوران كمتر به خدا صدمه زده اند تا خداباوران".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب، فكر نمي كنم چنين فرضي چندان غير معقول تر از فرض خلافش (پاداش گرفتن دينداران) باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اينكه اين برهان در صورتي كه فاقد پيش داوريها باشد، هيچ نتيجه أي به ما نمي دهد. "دفع خطر احتمالي" با ادعاي اوليه ي بي پيشداوري بودن، رياضي بودن، و عقلي بودن كار خود را شروع مي كند، در حالي كه براي رسيدن به نتيجه مجبور است از اين روش تخطي كند. اين برهان تنها در صورتي به نتيجه ي درست مي رسد كه فرض دينداران در مورد چگونگي آن جهان را قبول كنيم. مسلما اگر قرار باشد "فرض"ها قبول شوند، نيازي به استدلال كردن نيست. مي توان از همان ابتدا حكم مسئله را فرض كرد ! فرض مي كنيم خدا وجود دارد و مسئله تمام مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي توان برهان را به شكل درست، و آبرومندانه تر ديگري هم بيان كرد : "اگر كسي پيشفرض دينداران در مورد چگونگي آن جهان را قبول داشته باشد، به نفعش است كه به شيوه ي دينداران عمل كند".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كه البته اين برهان كاملا درست است، و صورت بيان آن به شكل قبلا گفته شده مي باشد. تنها حكم مسئله اصلاح شد. واضح است، اگر شما كسي هستيد كه نمي دانيد جهان ديگري وجود دارد يا نه، ولي مطمئن هستيد كه (از كجا مطمئن هستيد ؟!) در آن جهان (در صورت وجود) ديندارها پاداش داده مي شوند و بي دين ها مجازات مي شوند، و مطمئن هستيد كه (از كجا مطمئن هستيد ؟!) دينداري يعني نماز هفده ركعتي خواندن و روزه ي فلان جور گرفتن و غسل بهمان جور گرفتن و … و گردن زدن كفار به حكم دين و اطاعت و تقليد از رهبر ديني و امثال آن، منطق حكم مي كند كه به اين روشها عمل كنيد. بله، واقعا منطق چنين حكم مي كند، ولي در صورتي كه آن مقدمات فراهم باشد، و فكر ميكنم چنين نتيجه گيري أي چندان هم سخت نباشد. بله، تنها نتيجه ي درستي كه از اين برهان مي توان گرفت همين است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي افسوس. آيا چنان مقدماتي فراهم است ؟ پيروان هر ديني سلسله احكامي دارند كه احساس مي كنند عمل كردن به آنها باعث مي شود در آن جهان پاداش داده شوند، و تمام كسان ديگر، يعني تمام بي دينها و حتا تمام ديندارهاي ديگري كه به دين آنها نيستند جهنمي هستند. دشمني پيروان اديان با اديان غريبه چندان كمتر از دشمني آنها با بي دينها نيست. دينهاي مختلف كه هيچ، شعبات كوچك دينهاي مختلف نيز شامل اين قاعده مي شوند. شيعه سني را قبول ندارد، و سني شيعه را. پروتستان كاتوليك را قبول ندارد و كاتوليك پروتستان را …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بيان ديگر اين برهان به شكل ديگري نيز بيان مي شود، كه در اصول فرقي با بيان رياضي پيشين ندارد. مي گويند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر بخواهيد به جايي برويد و قرار باشد از كوچه أي گذر كنيد، و فرد دروغگويي در آنجا ايستاده باشد و به شما بگويد كه ديوانه أي در آن خيابان كمين كرده است تا شما را بكشد، چه مي كنيد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درست است كه آن فرد مورد اعتماد نيست و به احتمال زياد دروغ مي گويد، ولي باز هم ريسك نمي كنيد و بر اساس همان حرف از كوچه ي بعدي رد مي شويد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين همه پيامبر در تاريخ آمده اند، كه همگي نيز مشهور به صداقت و درستي بوده اند. به شما اخطاري داده اند. منطق حكم مي كند كه براي دفع خطر احتمالي اقدام كنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين شكل از استدلال مشكلات بيشتري هم در پي دارد. درست است كه دفع خطرهاي احتمالي كاري معقول است، ولي به چه قيمتي ؟ و چطور خطر را تعيين مي كنيم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر كسي در خيابان جلوي شما را بگيرد و بگويد كه شما بيماري خاصي داريد كه اگر همين الان يك دست خود را از كتف نبريد، درجا خواهيد مرد، چه مي كنيد ؟! بالاخره مردن شما خطري احتماليست. دست خود را مي بريد ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر در آپارتمان خود در طبقه ي ششم نشسته باشيد و در حال چَت كردن باشيد، و ناگهان از ناشناسي پيغامي براي شما بيايد كه "هم اكنون گروهي جاني در حال ورود به آپارتمان شما هستند. آنها تمام قربانيهاي خود را به بدترين شكل ممكن شكنجه مي كنند تا بميرد. متاسفانه هيچ راه فراري هم نداريد، آنها شما را محاصره كرده اند و هرلحظه ممكن است به شما برسند. به شما پيشنهاد مي كنم براي گرفتار نشدن به چنين مرگ دردناكي، هم اكنون خود را از پنجره به بيرون پرتاب كنيد، تا بدون درد زياد بميريد." چه مي كنيد ؟ بالاخره احتمال وجود چنان خطري هست، مي دانيد كه چنين جنايتهايي در دنيا بي سابقه نيست. خود را از پنجره به بيرون پرت مي كنيد ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كسي مي پرسيد ""اگر در اتاقي باشيد و هوس كنيد از آبي بنوشيد، و كسي به شما بگويد كه آبهاي آن اتاق سمي هستند چه مي كنيد ؟ آيا ترجيح نمي دهيد آب ننوشيد ؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسيار خوب، اگر در حال مرگ از تشنگي باشيد چطور ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر پس از آن كس ديگري هم بيايد و به شما بگويد كه "در هواي اينجا سمي وجود داشته كه شما از آن تنفس كرده ايد و تا چند دقيقه ي ديگر شما را خواهد كشت، و پادزهر آن آبيست كه در اين اتاق وجود دارد" چه مي كنيد ؟ آب را مي نوشيد يا خير ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خطر در نوشيدن آب است يا در ننوشيدن آن ؟ چگونه وجود خطر را تعيين مي كنيد ؟ با حرف كسي ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممكن بود وقتي به آن اتاق مي رويد نفر دوم خواب باشد و شما تنها پيام نفر اول را بشنويد. آنوقت آب را نمي نوشيد و در نتيجه ي تنفس هواي آن اتاق مي ميريد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممكن بود وقتي به آن اتاق مي رويد نفر اول خواب باشد و شما تنها تنها پيام نفر دوم را بشنويد. آنوقت آب را مي نوشيد و در نتيجه ي زهر موجود در آب مي ميريد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممكن بود هردو خواب باشند و شما پيامي نگيريد. آنوقت چه مي كرديد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چگونه خطر را تعيين مي كنيد ؟ با حرفهايي كه شنيده ايد ؟ با حرفهايي كه ممكن بود بشنويد ولي از آنها بيخبريد ؟ با حرفهايي كه شنيده ايد ولي ممكن بود از آنها بي خبر باشيد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتخابهاي زندگي ما به هم پيوسته هستند. اينكه ما بخواهيم خطري محتمل را دفع كنيم، قيمتي دارد. ممكن است اين قيمت ارزش آن كار را داشته باشد، و ممكن است نداشته باشد. اگر هنگام گذر از آن كوچه چنان پيغامي دريافت كنم و كوچه ي ديگري اندكي پايينتر وجود داشته باشد، احتمالا مسيرم را عوض مي كنم و از آن كوچه ي پاييني عبور مي كنم، ولي اگر تنها راه ممكن اين باشد كه در خلاف جهتْ كره ي زمين را دور بزنم و به نقطه ي مورد نظرم برسم، مسلما چنين كاري نمي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد دين هم اگر بنا بود مسئله اين باشد كه كسي ادعا كند "جهان ديگري وجود دارد كه فلان و بهمان است. اگر مي خواهي بعد از مرگ به آن جهان بروي كافيست هم اكنون يك نفس عميق بكشي"، ممكن بود چنان كاري بكنم، ولي وقتي اين كار به قيمت اسارت من در بند قوانين بي اساس ديني و تبديل شدنم به ابزاري در دست رهبران ديني و انكار تعقلم باشد، مسلما چنين كاري نمي كنم ! همانطور كه با دريافت يك پيام مشكوك خود را از پنجره به بيرون پرتاب نمي كنم. ممكن است ديندار بودن را بد ندانم. ممكن است آنها را قوانيني بي اساس ندانم (آنگونه كه چندي پيش گفتم) و رابطه با رهبر ديني را ابزاري و اسارت ندانم، و در نتيجه ديندار باشم. ولي اين به خاطر نتيجه گيريهاي ديگريست كه در مورد آنها كرده ام، و براي آنها دلايلي داشته ام، نه به خاطر دفع خطري احتمالي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تمام اينها گذشته، مشكلاتي كه در قسمت قبل مطرح شد هم وجود دارند. اگر قرار است تنها و تنها از خطرهاي احتمالي بگريزيد، و كسي بوده كه به شما بگويد جهان ديگري وجود دارد كه در آن دينداران پاداش مي گيرند، منِ نوعي هم هستم و به شما مي گويم كه جهان ديگري هست كه در آن بي دينها پاداش مي گيرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسيار خوب، چه مي كنيد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو پيام داريد، هردو مشكوك، و هر دو در جهت دفع خطري احتمالي. در حاليكه اين دو پيام ضد هم هستند و شما تنها مي توانيد يكي از آنها را قبول كنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب، چه مي كنيد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف آن كسي كه پيام اول را به شما داد، يا حرف منِ نوعي را ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد بگوييد حرف نفر اول را. چرا ؟ چون آن حرف بيشتر تكرار مي شود و كسان بيشتري آن را قبول دارند ؟ (ر.ك. &lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/other/o-05-1-1.htm"&gt;چه كساني خدا را باور ندارند&lt;/a&gt;) از كجا مي دانيد اينطور است و صداي كساني كه نظر مخالف داشته اند در گلو خفه نشده است ؟ حتا اگر اينطور باشد، نظر جمع چطور مي تواند چيزي را ثابت كند ؟ مگر كم هستند اشتباهاتي كه مقبول تر از درست ها هستند ؟ چرا براي درمان بيماريهاي خود به جاي پزشك به راي اكثريت اطرافيانتان رجوع نمي كنيد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این گذشته، واقعا اگر قرار باشد انسان قدرت تفکر خود را انکار کند و بنا به گفته ی دیگران عمل کند، شما ترجیح می دهید بنا به گفته ی بی سوادها زندگی کنید یا دانشمندان ؟ البته هردو روش ابلهانه ست، ولی من شخصا اگر مجبور به انتخاب بین این دو باشم، دومی را انتخاب می کنم. با کمی دقت در توزیع باورها (&lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/other/o-05-1-1.htm"&gt;چه کسانی خدا را باور ندارند&lt;/a&gt;) می بینیم که این روش به نفع خداناباوری تمام می شود. خداناباوری ایده ایست که متعلق به قشر فرهیخته و تحصیل کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد بگوييد نفر اول دلايل محكم تري دارد. بسيار خوب، اين عاليست. اين به آن معنيست كه قصد داريد مسئله را تحليل كنيد. شايد واقعا همينطور باشد، شايد دلايل نفر اول قويتر باشد (به قسمتهاي ديگر سايت مراجعه كنيد)، ولي در اين صورت فراموش نكنيد كه شما از طريق "دفع خطر احتمالي" عمل نكرده ايد، بلكه چيزي را كه فهميده ايد درست تر است انتخاب كرده ايد، نه آنكه تنها به قصد دفع خطري احتمالي چيزي را قبول كرده باشيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اينجا به طور كل عمل كردن در جهت دفع خطر احتمالي امكان ندارد، و براي تصميم گيري بايد فاكتورهاي ديگري را وارد كرد، زيرا به ازاي هر دو تصميم متناقضي خطري احتمالي وجود دارد. مي دانيد تفاوت در كجاست ؟ در اين است كه ديندار ما در اين استدلال ادعاهاي مخالف را حذف شده فرض مي كند. خطرهاي ديگر را ناديده مي گيرد، و به نوعي، براي رسيدن به اعتقادش، آنرا پيشاپيش فرض ميكند (مصادره به مطلوب).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب، چه مي كنيد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف آن كسي كه پيام اول را به شما داد قبول ميكنيد، يا پيام مرا ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من پيشنهاد ديگري دارم. به جاي اينكه در جهت دفع خطري محتمل بدون وجود دليلي منطقي كاري را انجام دهيد، فكر كنيد و تصميمي منطقي بگيريد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-7796858305988252025?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-05-0-1.htm' title='برهان دفع خطر احتمالی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/7796858305988252025/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_5083.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/7796858305988252025'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/7796858305988252025'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_5083.html' title='برهان دفع خطر احتمالی'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-4502494243134573534</id><published>2009-10-24T09:02:00.001+03:30</published><updated>2009-10-24T09:05:04.741+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان وجود و امکان'/><title type='text'>برهان وجود و امکان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;&lt;strong&gt;برهان وجود و امکان:&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;a style="TEXT-DECORATION: none" href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;وجود داشتن موجوداتی که در جهان هستند امریست امکانی و نه ضروری، یعنی می توانستند وجود نداشته باشند. اگر همه چیز ممکن الوجود باشند هستی آغاز نمی شود، و باید واجب الوجودی باشد که این چرخه را آغاز کند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنا بر باور شبهه فلسفي موجود در كلام اسلامي و مسيحي، كه برگرفته از آراي برخي فلاسفه ي خاص (چون افلاطون و ارسطو) است، و در عين حال متكلمين آنها را اصول بديهي و غير قابل اجتنابِ تمام فلسفه هاي دنيا مي دانند، وجود به دو نوعِ واجب و ممكن تقسيم مي شود. وجودِ واجب، وجودِ ماهيتي ست كه نبودنش تناقض آميز باشد، و وجودِ ممكن آنچه واجب نباشد. مثلا وجود نداشتن قلمي كه اكنون بر روي ميز من است، ممكن است (؟) تناقضي منطقي به وجود نياورد، در اين صورت ممكن الوجود است. اگر نبودِ آن تناقض آميز باشد، واجب الوجود خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برهان را اينگونه اقامه مي كنند :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وجودِ اشيايي كه ما مشاهده مي كنيم ضروري نيست. يعني هم مي توانند باشند و هم مي توانند نباشند. اگر همه ي چيزها چنين باشند، هيچ چيز در آغاز وجود پيدا نمي كرد، و در نتيجه اكنون نيز چيزي وجود نمي داشت. بنا بر اين بايد موجودي باشد كه وجودش ضروري باشد، كه آنرا خدا مي ناميم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در توضيح بيشتر مي توان گفت كه وجودِ ممكن، نه به بودن گرايش دارد، نه به نبودن. پس اگر وجود داشته باشد، عاملي بوده كه باعث آن شده باشد. اگر تمام اشيا ممكن باشند، موجود بودنشان ايجاد تسلسل مي كند، كه قابل قبول نيست. پس حتما بايد موجودي باشد كه وجودش ضروري باشد و تكليف وجودهاي ممكن را مشخص كند. به اين موجود، كه آنرا واجب الوجود مي ناميم، خدا مي گوييم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئله را به اين صورت نيز طرح مي كنند كه هر چيزي كه ضروري نباشد نياز به تبيين دارد. اينكه دو چيز برابر با چيز ديگر خود برابرند، نياز به تبيين ندارد به اين خاطر است كه ضروري و بديهيست، در حالي كه شناور ماندن كشتي بر روي آب اينچنين نيست، و نياز به تبيين دارد (!). تبيين يعني اينكه وجود چيزي از طريق ارتباط آن با چيزهاي تبيين شده ي ديگر، كاملا يقيني و مشخص شود. حال، اگر سلسله ي چيزهاي موجود در جهان را تبيين كنيم، در نهايت به جايي مي رسيم كه به عاملي بي نياز از تبيين (تبيين شده به خودي خود = ضروري) نياز داريم. آن عامل (يا عاملها) را خدا (يا خدايان) مي ناميم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برهان توسط ابن سينا هم بيان شده، و خود او (كه كاش وقت خود را يكسره صرف پزشكي مي كرد و با دخالت در كار فلاسفه باعث بدنامي خود نمي شد) كه برهانهاي ديگر را به كلي غير قابل قبول مي دانست، اين يك برهان را درست و يقيني مي دانست، و يگانه راه رسيدن به وجود خدا. ملاصدرا نيز از آن با عنوان برهان صديقين نام مي برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد به نظر آيد كه اين برهان همان &lt;/a&gt;&lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-02-0-1.htm"&gt;برهان عليت&lt;/a&gt;&lt;a style="TEXT-DECORATION: none" href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt; است (به خصوص در بيان دوم)، با اين حال تفاوتهاي ظريفي با آن دارد. اين برهان نيز برهاني عقليست، و چون &lt;/a&gt;&lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-03-0-1.htm"&gt;برهان هستی شناسیک&lt;/a&gt; قصد دارد به صورت عقلي محض به وجود خدا برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولين ايراد اين برهان اين است كه موجود بودن چيزي كه ذاتا ممكن است، نه واجب، الزاما نياز به عاملي خارجي ندارد. براي اين ادعاي آنها هيچ دليل و اثباتي وجود ندارد، و حتا به عنوان مثال نقض (كه حتا نبودن چنين مثال نقضي هم بي اعتباري آن را برطرف نمي كند) مي توان به سيستمهايي اشاره كرد كه به خاطر كوچك بودنشان تابع عدم قطعيت مي شوند. به عنوان مثال، الكتروني را فرض كنيد كه به سمت پرده أي پرتاب شده. بر اساس عدم قطعيت مي دانيم كه به هيچ وجه نمي توان محل برخورد آن را تعيين كرد، بلكه مي توان احتمال برخورد آن به نقاط مختلف را مشخص كرد. نقطه أي را در نظر مي گيريم، كه مثلا احتمال برخورد الكترون با آن 20% است (منظورم از نقطه سطحي كوچك است، نه نقطه به معناي هندسي آن). در اين حالت مي دانيم كه برخورد الكترون با آن نقطه ضروري نيست. يعني هم مي تواند برخورد كند، هم مي تواند برخورد نكند، و اين سرانجامِ الكترون با هيچ رويداد پيشيني در تناقض نخواهد بود. پس اين مسئله امري امكانيست. حال، اگر الكترون به آن نقطه برخورد كند تكليف چيست ؟ چيزي كه ضروري نبوده رخ داده، در حالي كه عاملي باعث ترجيح اين عمل نشده. هيچ عاملي باعث نشده كه امكان برخورد الكترون با اين نقطه تبديل به رويداد واقعي شود؛ هيچ چيز الكترون را مجبور به برخورد كردن يا برخورد نكردن به جايي نمي كند، بلكه تنها احتمال آن را تعيين مي كند، كه اين نيز خود مسئله أي امكانيست، نه ضروري. امكاني كه با هيچ عامل معين كننده أي كامل نمي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس تبديل امكان به واقعيت الزاما نياز به عاملي خارجي ندارد، و برهان ابطال مي شود، و نمي توان از آن وجودِ واجب را (واجب الوجود) نتيجه گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سوي ديگر، بايد در نظر داشت كه آنچه اين برهان سعي دارد اثبات كند، وجود چيزيست كه "واجب الوجود" ناميده اند. گذشته از اينكه "خدا"ي اثبات شده در هريك از برهانها (با وجود نادرستي اثبات) فرسنگها با خداي دينها (كه دانا و توانا و بخشنده و انتقام گير و پند دهنده و پيامبر فرستنده و مجازات كننده و غير است) فاصله دارد، واجب الوجود، كه البته در كلام آن را با خدا معادل مي دانند، با همان خداي ديگر برهانها هم بسيار متفاوت است. اثبات وجودِ يك يا چند واجب الوجود، صرفا به اين معنيست كه سلسله ي علي (وابستگي اشيا به هم) نمي تواند تسلسل داشته باشد و بايد در جايي قطع شود، ولي هيچ اثباتي براي غير اينجهاني بودن آن ندارد. اثبات مي كند (البته اثباتي نادرست) كه واجب الوجودي هست، ولي نمي گويد كه اين واجب الوجود چيزي خارج از جهان است (خدا). هيچ الزامي براي چنين چيزي وجود ندارد. تنها چيزي كه اين برهان در صورت درست بودن مي توانست بگويد اين است كه سلسله ي وابستگي اشيا به هم بايد جايي قطع شود. همين و بس. و اين نتيجه اصلا ارتباطي با خدا پيدا نمي كند، مگر با حقه و نيرنگ. گذشته از اينكه حتا رسيدن به همان نتيجه نيز معتبر نيست و برهان به كل اشتباه است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-4502494243134573534?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-04-0-1.htm' title='برهان وجود و امکان'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/4502494243134573534/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_5949.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/4502494243134573534'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/4502494243134573534'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_5949.html' title='برهان وجود و امکان'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-3592770632780710277</id><published>2009-10-24T08:59:00.002+03:30</published><updated>2009-10-24T09:02:09.647+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان هستی شناسیک'/><title type='text'>برهان هستی شناسیک</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;&lt;a href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;برهان هستی شناسیک:&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;ما خدا را بزرگترین و کاملترین موجود تعریف می کنیم. چنین چیزی الزاما وجود نیز دارد، زیرا در غیر این صورت می توان چیز دیگری مانند آن را فرض کرد که وجود نیز دارد، و به خاطر وجود داشتن برتر و کاملتر از اولیست، که این مسئله تناقض آمیز است، زیرا فرض ما این بود که موجود اول برترین است. پس کاملترین چیز (خدا) وجود دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدايا، آنكه آگاهيش از ايمان سرچشمه گرفته است، با من موافقت خواهد كرد كه تو هماني كه ما باور داريم، و ما باور داريم كه تو آني كه بزرگتر از آن را نتوان تصور كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال، آيا چنان ماهيتي مي تواند وجود نداشته باشد، آنگونه كه ابلهان مي گويند "خدا وجود ندارد" ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي همين ابلهان نيز، هنگامي كه گفته ي مرا بشنوند –كه خدا آنست كه از آن بزرگتر را نتوان تصور كرد- مي دانند كه آن را شنيده اند، و آنچه فهميده اند در فاهمه ي آنهاست، حتا اگر اين ماهيت وجود نداشته باشد. براي آنكه تصور يك چيز، با تصور وجود آن فرق دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانگونه كه يك نقاش وقتي قصد دارد چيزي را بكشد، تصويري از آن را در ذهن خود دارد، و با اينكه تصوري از وجود آن ندارد (چون وجود ندارد) ولي تصوري از ]ماهيت[ آن در ذهن دارد. بعد از آنكه آن را كشيد، هم از آن تصوري دارد و هم دركي از وجودش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنا بر اين، حتا ابلهان هم بايد قبول داشته باشند كه تصوري از آنچه بزرگتر از آن را نتوان تصور كرد در ذهن ايشان هست، چون مي توانند آن را درك كنند، و هرچه درك شود در ذهن هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسلم است بزرگي كه بزرگتر از آن را نتوان تصور كرد تنها در ذهن نيست، چون اگر فرض شود كه تنها در ذهن است ]يعني وجود ندارد[ مي توان چيزي مشابه آن را تصور كرد كه واقعيت نيز دارد، و چون آن چيز بزرگتر است ]به خاطر واقعي بودن = وجود داشتن[ خلاف فرض است، و به عبارت ديگر آنچه بزرگتر از آن را نميتوان تصور كرد تنها در ذهن نيست و در واقعيت نيز وجود دارد، چون خلاف آن موجب تناقض است. پس، آن موجودي كه بزرگتر از آن را نميتوان تصور كرد، حتما وجود دارد.[1]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين چند خط ترجمه ي قسمتي از كتاب Proslogium است كه در قرن يازدهم ميلادي توسط انسلم قديس[2] نوشته شده است، و اولين بيان ثبت شده از برهانيست كه با نام Ontological Argument (برهان هستي شناسيك[3]) شناخته شده است، و در متون اسلامي با نام برهان علم الوجود نقل مي شود[4]. اين برهان به دلايل مختلفي اهميت دارد و از سوي شمار نه چندان كمي از فلاسفه (همگي از فيلسوفهاي رشناليست[5]) تاييد و استفاده شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالا بسياري از كساني كه براي اولين بار متن برهان را مي خوانند (يا مي شنوند)، متوجه مي شوند كه بايد جايي در آن ايرادي وجود داشته باشد. البته اين نظر تا زماني كه ثابت نشود اهميتي ندارد (زيرا مي تواند تحت تاثير ميل، يا احساس ما باشد، كه هيچكدام اعتبار ندارند)، با اين حال اثبات نادرستي آن كار مشكلي نيست. در اصل، نويسنده ي متن كه مخالفين خود را گستاخانه ابله مي داند (كه با ديد قدرتمدارانه ي كليساي زمانه اش منطبق است، و البته با گرايشهاي مشابهش در نقاط ديگر دنيا نيز همپايي مي كند و حتا مي توان نشانه هاي آن را در كتابهاي درسي ايران قرن بيستم نيز ديد !) ، با برهاني به جنگ آنها مي رود، كه بيشتر خود او را ابله جلوه مي دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابتدا، نادرست بودن برهان را به طور غير مستقيم نشان خواهم داد، سپس ايرادهاي فلسفي، و بعد كلام آخر، يعني ايراد منطقي آن را بيان خواهم كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برهان به طور خلاصه اينچنين است، كه اگر يك [6]GCB (ماهيتي كه از هر لحاظ بزرگترين و برترين است) را تصور كنيم، دو حالت ممكن وجود دارد، يا در خارج از ذهن (=تصور) ما وجود دارد، يا خير. در حالت دوم، مي توانيم يك EGCB را تصور كنيم، كه داراي تمام صفات GCB هست، و به علاوه در خارج از ذهن نيز وجود دارد. مسلم است كه EGCB از GCB برتر و بزرگتر است، زيرا واقعيست و نه تخيلي. ولي اين خلاف فرض است، چون فرض ما اين بود كه چيزي بزرگتر از GCB نميتواند تصور شود (و در حال تحقيق وجود آن بوديم)، پس حالت دوم كه به تناقض رسيد ممكن نيست، و تنها حالت اول اعتبار دارد، يعني GCB حتما در خارج از ذهن وجود دارد. GCB را خدا مي ناميم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته براي كسي كه وجود خدا را اينگونه اثبات كرد زياد كار سختي نيست كه ثابت كند اين خدا فلان و بهمان هم هست، و در نهايت كليسا را نماينده ي خود كرده، و ايشان –كشيش بلاهت ستيز را- به نمايندگي از خود مالك جان و مال مردم كرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روش اين استدلال كه با نام هاي قياس ذوحدين و Dilemma خوانده مي شود، اين است كه در آن براي يك مسئله ي خاص تمام حالتهاي ممكن را در نظر مي گيرند. هر حالتي در شرايطي خاص برقرار خواهد بود، و به همين خاطر تك تك مسيرها را با فرض درستي شرط اوليه ي آن مسير طي مي كنند. هرگاه مسيري در انتها به بن بست برسد (=تناقض داخلي) نتيجه مي گيريم كه شرط اوليه ي آن ممكن نبوده، و در نتيجه خود مسير (حالت مورد نظر) غير ممكن است. از اين طريق، با حذف حالتهاي مختلف، به جواب مورد نظر مي رسيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرض كنيد مي خواهيم بدانيم گزاره ي (p or q) =&gt; (p &amp;amp; q) = F مستلزم چه ارزشهايي براي p و q است. دو حالت را در نظر مي گيريم، كه در يكي p=q و ديگري p=~q باشد. در حالت اول، مي توانيم q را با p جايگزين كنيم، در نتيجه خواهيم داشت ((p or q) =&gt; (p &amp;amp; q)) = (p =&gt; p) = T كه نتيجه ي آن تناقض آميز شد (به جاي F، T را نتيجه گرفتيم)، پس فرض اوليه، يعني هم ارز بودن p و q نادرست بوده است. اگر فرض هم ارزي نادرست باشد، پس الزاما بايد p=~q باشد، كه جواب مسئله ي ماست.[7]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي اينكه مطمئن شويم تمام حالتهاي ممكن را در نظر گرفته ايم، براي تقسيم آنها از روش منطقي (و نه تجربي) استفاده مي كنيم، و معمولا دو راه متناقض را در نظر مي گيرند (مانند مثال بالا). مي دانيم كه دو متناقض نميتوانند هردو نادرست يا درست باشند[8]، پس دو راه متناقض تمام حالتهاي ممكن را در بر مي گيرد (مثلا مي گوييم امروز يا باران مي آيد يا نمي آيد. حالت سومي وجود دارد ؟ يا سه حالت در نظر مي گيريم. عددي كه بزرگتر از صفر است، كوچكتر از آن، يا برابر با آن. حالت چهارمي وجود دارد ؟). راه هاي غير ممكن را نيز از طريق نشان دادن وجود تناقض هاي دروني مشخص مي كنند. در هر مسير فرض اوليه را مسلم فرض مي كنند، سپس از تركيب آن با مسايل ديگر به نتيجه أي غير قابل قبول مي رسند. اگر مسايلي كه استفاده شده يقيني باشند و نتيجه واقعا تناقض آميز باشد، نتيجه مي گيريم كه فرض مسير كه مسلم پنداشته شده بود غير قابل قبول است، و به عبارت ديگر مسير نامعتبر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسيار خوب، حال نوبت استدلال كردن ماست (اين بار به سبك گونيلو).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك GCL را تصور كنيد. GCL بهترين و جالب ترين سرزمين دنياست، كه در آن انسانها در صلح و آرامش زندگي مي كنند، كسي به ديگري ظلمي نميكند، كسي بيمار نميشود، شيرها و ببرها علفخوارند و كاري به حيوانات ديگر ندارند (!)، انسانها بدون اينكه كار كنند از زندگي بهره مند مي شوند و …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممكن است GCL در خارج از ذهن ما (كه آن را تصور كرده ايم) وجود داشته باشد، يا وجود نداشته باشد. اگر وجود داشته باشد كه هيچ، ولي اگر وجود نداشته باشد، يك EGCL را تصور مي كنيم كه داراي تمام صفات GCL هست، و علاوه بر آن در خارج از ذهن هم وجود دارد. مسلم است كه EGCL از GCL برتر است، زيرا به جاي اينكه تخيلي باشد واقعيست. ولي اين خلاف فرض است، پس حالت دوم ممكن نيست، و GCL حتما وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسيار خوب، ثابت شد كه چنين سرزميني وجود دارد. لابد اگر روزنامه ي امروز را باز كنيم مي توانيم در قسمت تبليغات آژانسهاي مسافرتي تورهاي GCL را هم پيدا كنيم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اگر قديس بلاهت ستيز اينجا بود، ممكن بود بگويد كه "البته كه وجود دارد ! اين همان سرزمين وعده داده شده به كاتوليكهاي مومن است". ولي خوب، دو حالت وجود دارد، يا اينطور است، يا نيست. اگر نباشد (يعني حرف ايشان اشتباه باشد) كه هيچ، ولي اگر حرف ايشان درست باشد، مي توانم يك NCGCL را تصور كنم، كه نيكيهاي خود را محدود به گروه خاصي از مسيحيان نميكند، و تعلق به آينده هم ندارد، بلكه همين الان، و در همين جهان وجود دارد. مشخص است كه NCGCL بهتر از سرزمينيست كه ايشان معرفي كرده است، و چون اين مسئله تناقض آميز است، پس اين حالت (درستي حرف ايشان) ممكن نيست، و در هر صورت اين گفته نادرست است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال يك GCF را تصور مي كنم. بزرگترين و برترين دوستي كه مي توانم داشته باشم. دوستي كه چنان قدرتمند است كه مي تواند با يك دست درختي را از ريشه در بياورد (مثلا اگر درخت در سر راه حركت من قرار داشته باشد و بخواهد مرا مجبور به دور زدن و دور كردن راهم كند!). چنان ثروتمند است، و چنان به من علاقه دارد، كه هيچگاه از لحاظ مالي مشكل نخواهم داشت. چنان داناست كه هر سوالي از او بپرسم جواب خواهد داد و …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا او وجود دارد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر وجود داشته باشد كه هيچ، و اگر نداشته باشد يك …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس GCF وجود دارد. بله، من دوستي دارم كه داراي چنان مشخصاتيست !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين دوست كجاست ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد قديس بلاهت ستيز بگويد كه "در آسمانهاست"، ولي من مي گويم كه اگر حرف او درست باشد، مي توانم يك NHGCF را تصور كنم، كه در زمين است و ظاهري مثل تمام انسانهاي ديگر دارد و همواره در كنار من است. اين دوست ديدني بسيار جالبتر و برتر از چيزيست كه او گفت، ولي اين با فرض در تناقض است، پس اصلا ممكن نيست، و حرف او اشتباه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسيار خوب، GCF من وجود دارد، و هم اكنون در كنار من است، ظاهري مانند تمام انسانها دارد، و داراي خصوصيات شگفت انگيزي كه گفته شد هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كجاست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين بلاهت ستيزي انديشمندانه خوب انسان را به سمت خيالبافي سوق مي دهد ! ابله كيست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين برهان فرض شده است كه وجود داشتن در خارج از ذهن يك امتياز مثبت به شمار مي رود (همانجايي كه گفته شد EGCB از GCB برتر است). همينجا اختلاف سليقه ها شروع مي شوند. فرض كنيد انسلم به جاي اينكه مسيحي باشد، بودايي مي بود. بودايي ها اعتقاد دارند كه زندگي سراسر رنج است، و انسان هر بار كه مي ميرد در جسمي ديگر دوباره به جهان مي آيد و رنج مي كشد. هر بار كه در زندگي انسان خوبي باشد، بار بعد در جسمي بهتر حلول مي كند، و در غير اين صورت در جسمي بدتر، طوري كه از انسان به حيوان، گياه، و در نهايت جمادات نزول مي كند. در جهت صعودي هم چنان بالا مي رود، كه در نهايت به نيروانا مي رسد، و اين نقطه پايان زنجيره ي شوم وجود، كه سراسر رنج است مي باشد. نيروانا نيستي محض است. بودايي اعتقاد دارد نيست ممتاز از هست مي باشد، چون زندگي شوم و رنج آور است. حال، استدلال را از زبان او مي شنويم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو حالت وجود دارد، يا GCB در خارج از ذهن وجود دارد، يا ندارد. اگر نداشته باشد كه هيچ، ولي اگر در خارج از ذهن وجود داشته باشد، مي توانيم يك NEGCB را تصور كنيم كه داراي تمام صفات GCB هست، ولي در خارج از ذهن وجود ندارد. مشخص است كه NEGCB برتر از GCB است، زيرا نيستي برتر از هستيست، و اين خلاف فرض است (فرض برتري GCB)، پس اين حالت ممكن نيست. در نتيجه،GCB الزاما در خارج از ذهن وجود ندارد. GCB خداست، پس خدا وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشخص است كه استدلال انسلم تا چه حد سست و بي اساس است، طوري كه مي توان با آن به نتايجي اينچنيني رسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اكنون كه اشتباه بودن استدلال او مشخص شد، نوبت به كشف ايراد آن مي رسد. چه چيز باعث شده است تا استدلال اشتباه از آب در بيايد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمترين ايرادي كه مخالفين مختلف اين برهان گرفته اند، ايراد فلسفي كانت است. او به صفت دانستن وجود اعتراض دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما هر چيزي را مجموعه أي از صفات مي دانيم، مثلا از نظر ما گاز كامل (به عنوان يك چيز) ماهيتيست كه داراي دو صفت گاز بودن، و داراي مولكولهاي بدون برخورد، است. حال مي توانيم بپرسيم كه گاز كامل (هروقت اين لغت را به زبان مي آوريم، منظورمان چيزيست كه داراي صفات قرارداد شده براي اين كلمه باشد) وجود دارد يا نه، به اين معني كه چيزي در واقعيت وجود دارد كه تمام اين صفات همزمان قابل اطلاق به آن باشند، يا خير. البته مي دانيم كه جواب منفيست. آيا گاز كاملي كه وجود داشته باشد، ماهيتش با گاز كاملي كه وجود ندارد فرق دارد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسلما اينطور نيست. ما وجود را يك صفت نميدانيم كه به مجموعه ي صفات گاز اضافه شود، و به واقعيات اطلاق شود. فرض كنيد در تعريف گاز كامل بگوييم : چيزي كه گاز است، مولكولهاي آن هنگام جنبش به هم برخورد نميكنند، و وجود هم دارد. تعريف بسيار خنده داريست ! هنگام تطبيق دادن اين ماهيت به واقعيتها، اگر چيزي وجود داشته باشد كه n-1 صفت قبلي را (در اينجا n برابر با سه است) شامل شود، خصوصيت nام (وجود) را هم شامل مي شود (يعني اگر گاز باشد و مولكولهايش با هم برخورد نكنند، مي توان آن را يك گاز كامل موجود در نظر گرفت)، و فرقي با وقتي كه اين خصوصيت درج نشده باشد ندارد، و هنگامي كه چيزي شامل n-1 خصوصيت قبلي نباشد هم كه كار همانجا متوقف مي شود. پس درج كردن وجود در مجموعه ي خصوصيات جسم بي معنيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر آن، هنگام انجام اين عمل ذهني، كاري كه انجام مي شود سنجيدن مجموعه ي خصوصيات، با معيار وجود است. اگر قرار باشد وجود نيز عضوي از اين مجموعه باشد تكليف چيست ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايراد واردي كه كانت از اين برهان گرفته است اين است كه وجود نميتواند جزو خصوصيات سازنده ي ماهيت باشد، و در نتيجه دو موجودي كه تصور شد (در مثال ما GCB و EGCB ناميده شدند) و تنها تفاوتشان در وجود بود، به لحاظ ماهيت تفاوتي ندارند، و نميتوان گفت كه يكي برتر از ديگريست، و در نتيجه استدلال به نتيجه نخواهد رسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذشته از ايراد كانت، اگر بنا باشد وجود نيز يكي از خصوصيات ماهيتي باشد، چرا انسلم آن را هنگام شروع كار همراه با خصوصيتهاي ديگر داخل GCB قرار نداد كه بعد از يك استدلال-نما اين كار را بكند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر وجود در ماهيت باشد، استدلال انسلم اينگونه خواهد بود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موجودي را تصور كنيد كه از آن بزرگتر نتواند وجود داشته باشد، و وجود نيز داشت باشد. ديديد كه وجود دارد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به عقيده ي نگارنده ايراد گفته شده كاملا وارد است، ولي شخصا با اين ابزار راضي نميشوم (زيرا ايرادي فلسفيست، و در فلسفه جاي صحبت بسيار زياد است و معمولا توافقي وجود ندارد) و تنها زماني پرونده ي انسلم را بسته شده دانستم، كه توانستم ايراد منطقي برهان او را پيدا كنم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;0- GCB ماهيتيست كه از آن بزرگتر نتواند تصور شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- يك GCB را در ذهن تصور كنيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- اگر GCB وجود دارد به 5 برو، وگرنه برو به 3 .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- يك EGCB تصور كن، كه داراي تمام صفات GCB است، و در خارج نيز وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- EGCB از GCB برتر است، زيرا واقعيست، نه تخيلي. پس چيزي وجود دارد كه از GCB (كه قرار بود چيزي بزرگتر از آن وجود نداشته باشد) بزرگتر است، و اين تناقض است. پس اين مرحله (شماره ي 3 و4) مجاز نيست، برگرد سر جاي اولت (2).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- مباركه، GCB وجود داره !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين استدلال از نظر شكل درست است. يعني تمام حالتهاي ممكن را در نظر مي گيريم، و ثابت مي كنيم كه همه ي حالتها يا به نتيجه ي مورد نظر ما مي رسند، يا بي اعتبارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايرادي كه در اين استدلال وجود دارد، در مرحله ي شماره ي 3 استادانه پنهان شده است. اگر دقت كنيد، اينجا يكي از دو حالت ممكن قرار است تست شود. در اين مرحله وجود نداشتن GCB فرض شده است، و اين فرض تا پايان اين مرحله (يعني شماره ي 4) اعتبار خواهد داشت. ولي مي بينيم كه در ادامه ي كار، در همين شماره ي 3، خواسته شده است كه يك EGCB فرض شود، و EGCB چيزي نيست جز يك GCB كه وجود دارد، در حالي كه در اينجا وجود نداشتن GCB فرض شده بود !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس مي بينيم كه ايراد از همينجاست. در اينجا وارد كردن EGCB غيرمجاز است، و به عبارت ديگر، مي توان گفت كه در قسمت سوم كه خواسته شده است يك EGCB را تصور كنيم، كاري غير ممكن خواسته شده: تصور EGCB در اين مرحله غير ممكن است، زيرا EGCB همان GCB است كه وجود دارد، در حالي كه در اين مرحله فرض شده است كه GCB وجود ندارد. پس نميتوان EGCB را فرض كرد، و در نتيجه نميتوان استدلال را ادامه داد و به نتيجه رسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنا بر اين، تناقضي كه در شماره ي 4 كشف مي شود ناشي از فرض اساسي مرحله (وجود نداشتن GCB) نيست، بلكه ناشي از تصور متناقضيست كه در اين مرحله شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر زوايد اين برهان، كه براي مخفي كردن حقه ي آن گردآوري شده اند را كنار بگذاريم، پيكر برهنه ي آن اينچنين خواهد بود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- اگر GCB وجود دارد به 5 برو، وگرنه برو به 3 .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- فرض كنيد كه GCB وجود دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- ما فرض كرده بوديم كه GCB وجود ندارد، و حال مي بينيم كه وجود دارد. اين دو با هم در تناقض هستند، پس اين مرحله اعتبار ندارد. برگرد به (2).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- مباركه، GCB وجود داره !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در بسياري از متون برهان به اين شكل بازگو مي شود :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- خدا موجوديست كه از آن كاملتر وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- وجود لازمه ي كمال است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس خدا وجود دارد.&lt;br /&gt;كه در اين شكل بي پيرايه بدقوارگي آن بيشتر نمايان مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردي در گوشه أي نشسته است، تصوري مبهم از كمال براي خود مي سازد، و انتظار دارد اين تصور او وجودي را لازم كند ! به حساب او، كمال مجموعه ايست از "زيبايي، دانايي، توانايي، …، وجود".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب، شخصي ديگر هم در آن سو مي نشيند و به جاي كمال، تصوري از گمال مي پرورد، با اين تعريف كه گمال مجموعه ايست از "كلروفيل قوي، تنه ي 20 كيلومتري، ساقه ي محكم، ريشه ي مناسب، برگ زيبا، …، وجود". بعد هم لابد مي گويد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- ابردرخت چيزيست كه از آن گاملتر وجود نداشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- وجود لازمه ي گمال است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس ابردرخت 20 كيلومتري وجود دارد.&lt;br /&gt;در اينجا نيز ايراد اصلي صفت دانستن وجود است، كه پيش از اين در مورد آن صحبت شد. مي توان آن را بازي با كلمات ناميد. بازي بسيار هنرمندانه أي كه نميدانم با چه هدفي انجام شده است !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(دروغ گفتم، مي دانم با چه هدفي بوده است!!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاريخچه ي برهان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور كه گفته شد تاريخ اين برهان با انسلم شروع مي شود. بسياري از متكلمين يا فلاسفه ي رشناليست (در مورد اين مسئله در بخش آخر مقاله شرح كاملي آمده است) نيز آن را تاييد، بازگو، يا اصلاح كرده اند. از جمله ي مهمترين آنها مي توان به دكارت (قرن 17ام) اشاره كرد[9].&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمترين منتقد اين برهان، راهبي تارك دنيا به نام گونيلو[10] بوده است كه هم عصر انسلم بوده، و در پاسخ به انسلم، كتابي با نام "از سوي ابله"[11] مي نويسد، و نشان مي دهد كه با سبك استدلال انسلم مي توان هر چيزي را ثابت كرد (حتا چيزهايي كه مي دانيم وجود ندارند). آنچه او مثال مي زند جزيره أي رويايي و فوق العاده است، كه مشابه آن در اين مقاله آمده است. تنها جوابي كه قديس انديشمند به او مي دهد اين است كه "ولي خدا با جزيره فرق مي كند" !!. با اين حال، چند قرن پس از آن، شخصي با نام Alvin Plantinga در پاسخ به اين انتقاد مي گويد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايده ي وجود جزيره أي كه بهتر از آن وجود نداشته باشد، مانند ايده ي وجود عددي طبيعيست كه بزرگتر از آن نباشد، يا خطي كه كج و معوج تر از آن وجود نداشته باشد است. عددي وجود ندارد كه از آن بزرگتر نباشد، يا خطي كه از آن كج تر را نتوان تصور كرد. همين مسئله در مورد بهترين جزيره نيز وجود دارد. فرقي ندارد كه چه تعداد دوشيزه ي حبشي، و دختركان رقاص به آن جلوه مي دهند، همواره مي توان جزيره أي را تصور كرد كه دو برابر آن دختران رقاص داشته باشد. كميتهايي كه بهينگي جزيره را شكل مي دهند ( مثلا تعداد درختان نخل، تعداد و كيفيت نارگيلها) هيچكدام ماكزيمم مطلقي ندارند.[12]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به عبارتي، مقصود وي آن است كه متغيرهاي موجود در اين ماهيت (جزيره ي برتر) هيچكدام كراندار نيستند، و در نتيجه ماكزيمم مطلقي هم ندارند كه بتوان آن را تصور كرد و از آن در برهان استفاده كرد. البته ايراد وارديست، مثل ايرادهاي بسيار زياد ديگري كه مي توان از برهان انسلم گرفت، ولي در صورتي مقصود گوينده -كه دفاع از انسلم بود- را تامين مي كرد كه نشان مي داد تصور خداي انسلم برخلاف تصور جزيره داراي ويژگي كراندار نبودن نيست. ولي آيا اينطور است ؟ چه تفاوتي در اين دو وجود دارد ؟ اگر كج و معوج بودن صفتي مثبت مي بود، مي بايست اين خدا داراي آن باشد. آيا در آن صورت همان حكم خط در مورد اين خدا نيز صادق نميبود ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چطور زيبايي وقتي كه صفت جزيره باشد كراندار نيست، ولي وقتي كه صفت خدا باشد كراندار نبودنش مشكلزا نخواهد بود ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانايي چطور ؟ آيا دانايي كراندار است ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر فرض كنيم چيزهايي كه براي دانستن وجود دارد متناهي است، موجود مطلقي كه همه ي آنها را بداند، با دانستن آنها چيز جديدي براي دانستن به وجود مي آورد كه "دانستن اينكه او همه ي چيزها را تا آن زمان مي دانسته است" مي باشد. اگر اين چيز جديد را نداند (يعني نداند كه همه چيز را مي داند) داناي مطلق نيست، و اگر آن را بداند، دوباره چيز جديدي به وجود مي آيد، كه آن دانستن اين دانستگي بيشتر است، و تا آخر. پس دانستن نميتواند محدود و كراندار باشد، درست مثل اعداد و كج بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس اگر ايراد او وارد باشد، با توجه به اينكه نشان داديم صفات سازنده ي ماهيت خدا تفاوتي اساسي با صفاتي كه او مثال زده است ندارد، به اين نتيجه مي رسيم كه استدلال او نيز مي تواند راهي براي رد اين برهان باشد (برعكس آنچه خود انتظار داشته است).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه أي ديگر، لايب نيتز[13] است. او اينگونه فرض مي كند كه خداوند كاملترين چيز[14] است، و چون كمال نيازمند وجود است، پس وجود نيز دارد. به عبارت ديگر تصور چنين خدايي در حالي كه وجود نداشته باشد، متناقض است، پس وجود دارد (در اين باره در قسمت اول مقاله صحبت شده است).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگري اسپينوزاست. در عين حال منظور او از اين برهان با ديگران فرق دارد. اسپينوزا به نوعي وحدت وجود اعتقاد داشته است، به اين معني كه تنها "يك" چيز وجود دارد، و كثرت و گوناگوني توهمي بيش نيست (البته با كمي ساده انگاري در نقل اعتقاد او). از نظر او اين يك چيز، كه همه چيز است، خداست، طبيعت است، انسان است و خلاصه اينكه همه چيز را در برميگيرد (نزديك به آنچه اكثر عرفا اعتقاد دارند). پس از اينكه سعي مي كند به شكلي منطقي اين يگانگي را نشان دهد، در مرحله ي بعد از طريق برهان هستي شناسيك وجود آن يك چيز را ثابت مي كند (كه مي توان بر آن اسم خدا، طبيعت، يا هر چيز ديگري را گذارد). به عبارت ديگر، با اينكه كل برهان همان است، ولي منظور آن كمي فرق دارد و در اينجا به اندازه ي قبل متوجه اثبات وجود خدا نيست. در متن اسپينوزا كه از لحاظ شكل بيان متفاوت، ولي از لحاظ منطقي مانند قبل است، آمده است كه "چون وجود به طبيعت جوهر ]آن چيز يگانه أي كه جز آن نيست[ تعلق دارد، تعريف آن ضرورتا بايد مستلزم وجود باشد و بنا بر اين از صرف تعريف آن وجودش را مي توان استنتاج كرد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توماس آكويناس قديس نيز با انسلم مخالفت كرد. او مي گفت كه در مورد خدا آنچه ابتدا بر انسان مشخص مي شود وجود اوست، و بعد صفات او. به عبارت ديگر، تا انسان نداند كه او وجود دارد نميتواند صفات او را بداند. اين در حاليست كه انسلم از صفات او وجودش را نتيجه مي گيرد. البته اين ايراد اصلا وارد نيست، چرا كه هر چيزي كه قرارست در موردش صحبت شود نياز به تعريف دارد (البته برخي متكلمين ترجيح مي دهند اين كار را نكنند تا بيشتر دستشان براي سفسفطه و مغلطه باز باشد). تا زماني كه تعريف خدا مشخص نباشد، گفتن اينكه "خدا وجود دارد" يا "خدا وجود ندارد" هيچ معنايي ندارد، زيرا صحبت در مورد واژه أي كه از كنار هم قرار گرفتن حروف خ، د، و الف تشكيل شده است نميباشد، درباره ي مفهوم آن است. پس بايد اين مفهوم مشخص باشد، و اين تعريف است كه مفهوم را مشخص مي سازد، و تعريف هم مجموعه أي از ماهيتهاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;---------------------------&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;&lt;br /&gt;[1] ترجمه شده از نسخه ي انگليسي متن، متعلق به سال 1903 از Sidney Norton&lt;br /&gt;[2] St. Anselm of Canterbury ، كه از پيشروها (و بلكه پايه گذاران) حكمت مدرسي (Scholastic) در دوره هاي ميانه بوده است. حكمت مدرسي كه هم عنوان حكمت آن روزگار است و هم به عنوان صفتي عام به كار ميرود، به مكاتب يا دوره هايي از انديشه گفته ميشود كه در آن توجه انديشمندان معطوف به ريزه كاريهاي نظري شده، از مسايل عملي فاصله ميگيرند، و حالتي پيدا ميكند كه از سوي عامه ي مردم معمولا به بحث زباني و لفاظي شناخته ميشود.&lt;br /&gt;[3] در پاسخ به ابهامي كه ممكن است ايجاد شود (و شده است) تاكيد ميكنم كه پسوند "ايك" يكي از پسوندهاي قديمي و مهم فارسي ست. به جاي آن از تركيب "هستي شناسانه" يا "وجودي" نيز استفاده ميشود، كه بهتر ديدم از تركيبي منحصر به فرد استفاده كنم تا معناي خاص را بهتر برساند. هرچند كه در تركيب Ontological Argument اين حالت رعايت نشده است و Ontological واژه ايست كاملا عام.&lt;br /&gt;[4] تا جايي كه اطلاعات اندك نگارنده از فلسفه ي اسلامي قد ميدهد، اين برهان در بين متكلمين اسلامي جاي چنداني نداشته است.&lt;br /&gt;[5] Rationalist ، گاهي آنرا با عقلگرا معادل ميكنند كه چندان مناسب نيست. Rationalism را به اصالت عقل معني ميكنند و در برابر اصالت تجربه (Empiricism) قرار ميدهند.&lt;br /&gt;[6] Greatest Concievable Being ، تركيبيست كه خود انسلم در برهانش استفاده كرده است.&lt;br /&gt;[7] به عنوان تفريح ميتوان پارادوكس دروغگوي كرتي را معرفي كرد، كه در آن نه با اين طريق، و نه با طريق ديگر (مگر با اصلاح سيستم) نميتوان به جواب رسيد. اگر منظور از دروغگو كسي باشد كه همواره گزاره هايش به جاي درست بودن نادرست است، تكليف مردي اهل كرت، كه ميگويد "تمام كرتيها دروغگو هستند" چيست ؟ اگر دروغگو نباشد جمله اش درست خواهد بود، و اين جمله اگر درست باشد دروغگو بودنش را ايجاب ميكند. اگر دروغگو باشد، نقيض جمله درست خواهد بود كه دروغگو نبودنش است !&lt;br /&gt;يا پارادوكس راسل : مجموعه ي تمام مجموعه هايي كه خود عضو خود نيستند، عضو خود هست يا خير ؟&lt;br /&gt;اين ايرادها به خاطر خودارجاع (Self Reference) بودن گزاره ها به وجود آمده است، كه خوشبختانه در زندگي روزمره و كاربردهاي معمولي منطق و رياضي ايجاد اشكال نميكند، و در هر صورت بحث آن به اين مقاله مربوط نميشود. فقط اگر گرفتار ايرادهاي ناشي از خودارجاعي نباشيم، ميتوانيم از قياس گفته شده به راحتي استفاده كنيم.&lt;br /&gt;[8] معمولا اين مسئله را قانوني جادويي ميدانند كه بر منطق انسان حكمراني ميكند و از اينكه انسان توانسته است چنين امري ضروري را كشف كند در عجب ميشوند. با اين حال، به عقيده ي من علت درستي اين حكم (اينكه يكي از دو نقيض درست و ديگري نادرست است) تنها به خاطر تعريف نقيض است، و نه چيز ديگر. اين ما هستيم كه در برابر هر p ، يك نقيض ميسازيم، با ~p نشانش ميدهيم، و آن را طوري در نظر ميگيريم كه ارزش آن برعكس p باشد. نميدانم، شايد به نظر ساده و پيش پا افتاده بيايد، ولي باور كنيد بسيارند كساني كه اينگونه باور ندارند و باورشان آنها را به نتايجي عجيب و غريب ميكشاند.&lt;br /&gt;[9] آنچه در مورد دكارت باعث تعجب و تاسف است اينكه در كنار خدمات بسيار ارزشمند او به هندسه، مجموعه أي بزرگ از اشتباهات منطقي را در قالب فلسفه از خود به يادگار گذاشته است. كتاب معروف او "تاملاتي در فلسفه ي اولي" كه با چاپلوسي اصحاب كليسا شروع ميشود، پس از طي يك مسير كاملا منطقي و نكته سنجانه (كه اگر جداگانه مورد قضاوت قرار ميگرفت جاي تقدير ميداشت) در ادامه ي كار (كه ساختن فلسفه ي اوست) چنان بي مبالات، غير منطقي، و ضعيف پيش ميرود كه انسان به شك مي افتد كه شايد او را با تهديد و اجبار به نوشتن وادار كرده بودند. در هر صورت، بازگويي برهان انسلم نيز گلي ست نه چندان سر سبد، در كنار كارهاي فلسفي ديگر دكارت.&lt;br /&gt;[10] Gaunilo&lt;br /&gt;[11] On Behalf of the Fool&lt;br /&gt;[12] بر اساس متن موجود در Britannica&lt;br /&gt;[13] Gottfied Wilhelm Leibniz ، 1646 تا 1716&lt;br /&gt;[14] آنچه در ترجمه ي آقاي اعواني از متن كاپلستون آمده بود، به جاي "كاملترين چيز" كه در اينجا نقل شد، "كاملترين وجود" بود، كه به خاطر ايراد ساده و كمابيش خنده دار آن (نميدانم ايراد از گفته ي لايب نيتز است يا در خلال چند ترجمه و نقل پي در پي به اين روز افتاده است) كه احتمالا خوانندگان نيز با كمي دقت به آن پي ميبرند، جهت جدي شدن نوشته به اين شكل اصلاح شد!&lt;/span&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-3592770632780710277?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-03-0-1.htm' title='برهان هستی شناسیک'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/3592770632780710277/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_9718.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/3592770632780710277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/3592770632780710277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_9718.html' title='برهان هستی شناسیک'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8114760731597046594</id><published>2009-10-24T08:52:00.000+03:30</published><updated>2009-10-24T08:53:02.259+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان علیت'/><title type='text'>برهان علیت</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;&lt;strong&gt;برهان علیت:&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;جهان نمیتواند خود به خود پدید آمده باشد و چیزی باید آن را به وجود آورده باشد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از پرسابقه ترين و مهمترين برهانهاست، و به عقيده ي نگارنده در كنار برهان نظم، مهمترين دلايل اعتقاد بسياري از خداباوران است، و يك سر و گردن بالاتر از ساير برهانها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن را در شكل مختصر آكويناسي ميتوان اينگونه بيان كرد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ميان پديده ها سلسله أي از علل وجود دارد، و چون تسلسل علل ممكن نيست، بايد علت نخستيني وجود داشته باشد. اين علت نخستين خداست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته ممكن است چنين بياني از عليت كمي نا اميد كننده باشد، چرا كه از پيرايه هاي لفظي عاري ست. گوينده آن را بي دليل پيچيده نكرده، و اين مسئله باعث مي شود كه مخاطب در ميان دريايي از كلمات گم نشود و كل استدلال به وضوح در برابرش قرار گيرد. ممكن است آنچه به وضوح ديده مي شود چندان باب طبع نباشد، ولي اصل ماجراست. متاسفانه ما (منظورم شرقیها، و به طور خاص ایرانیهاست) عادت داریم مسایل را پیچیده کنیم، و نه تنها چیزی که پیچیده نباشد را بی دلیل بی ارزش می دانیم، که چیزهای پیچیده را نیز بی دلیل با ارزش می دانیم !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پذيرفتن اينكه پديده أي مي تواند بدون علت باشد مشكل است. بسيار مشكل. ما عادت داريم اينگونه انتظار داشته باشيم كه هر چيزي نياز به علتي داشته باشد. براي علل آن جستجو مي كنيم و آنها را مي يابيم، و اگر هم موفق نشويم، گناه آن را خود به گردن مي گيريم و ايرادي از اصل عليت نمي گيريم. ولي اصل عليت از كجا آمده است ؟ چه اثباتي براي آن داريم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر كسي ادعا كند كه عليت جهان شمول نيست، و برخي چيزها مي توانند بدون علت باشند و در نتيجه زنجيره ي علتها تشكيل نمي شود كه لازم باشد براي فرار از تسلسل، از آن وجود خدا را نتيجه بگيريم، ممكن است ادعايش را چندان خوش نداريم، چرا كه تصور چيزي فاقد علت بسيار دور از ذهن مي نمايد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برهان هم مانند بسياري ديگر از برهانها، گرفتار مشكل تحليل موضعي ست. فرض كنيم برهان درست باشد. فرض كنيم اصل عليت جهانشمول باشد. بسيار خوب، حال سوال اساسي را مي پرسيم : علت خدا چيست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر قرار باشد خدا علتي داشته باشد، از خدايي خود بركنار مي شود. پس اين جواب ممكن نيست. هم به آن خاطر، هم به اين دليل كه اگر علتي داشته باشد، علتش هم بايد علتي داشته باشد و باز تسلسل به وجود مي آيد. در حالي كه ما براي فرار از تسلسل فرض خدا را پذيرفتيم. پس خدايي كه علت داشته باشد در اين برهان به هيچ وجه قابل قبول نيست، زيرا نمي تواند به مقصود اصلي كه رفع تسلسل است بيانجامد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر قرار باشد خدا علتي نداشته باشد چطور ؟ اين حالت به اين معناست كه عليت جهانشمول نيست. يعني چيز يا چيزهايي وجود دارند كه نياز به علت ندارند. ولي يكي از مقدماتي كه باعث شد به فرض وجود خدا برسيم جهانشمول بودن عليت بود. اگر عليت جهانشمول نباشد، باز هم زنجيره أي كه تصور مي كرديم ما را به خدا مي رساند تشكيل نمي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس چه مي شود ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"به نظر" مي آمد كه ايده ي خدا درمان اين تناقض بزرگ است، در حالي كه با تحليلي كاملتر در مي يابيم اين ايده كه براي رفع تناقض ساخته شد، خود نيز گرفتار آن تناقض است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتيجه گيري درست اين است كه تصور عليت در شكل جهانشمول آن ممكن نيست. دست كم بدون پذيرفتن تسلسل امكان ندارد. عليت نميتواند جهانشمول باشد. اگر جز اين عمل كنيم، به تناقض مي رسيم، و اين برهان اين تناقض را دست آويزي براي رسيدن به خدا قرار داده است، در حالي كه اگر بعد از اين نتيجه گيري باز هم تحليل را ادامه دهيم، ميبينيم كه باز هم تناقض وجود دارد. پس تناقض اوليه در فرض وجود جهاني بي خدا نبوده است، در تصور ما از عليت بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر كسي ادعا كند كه جهان علتي ندارد، با اعتراض خداباور روبرو مي شود كه چطور مي توان آن را بدون علت تصور كرد ؟! در حالي كه خداباور به جاي آن به وجود خدايي باور دارد كه علت اين جهان است، و در عوض خود علتي ندارد ! پس تفاوت در چيست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصور ما از عليت، به شكلي كه پذيرفته ايم، چيزيست كه ساخته و پرداخته ي محيط اطراف ماست. اگر قرار باشد پا را از مرزهاي جهان معمولمان بيرون بگذاريم چطور ؟ آيا باز هم آنچه از طريق جهان معمول كسب كرده ايم اعتبار خواهد داشت ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجربه خلاف اين را نشان مي دهد. هنگامي كه انسان به جهان بسيار كوچك وارد شد، با شكل ديگري از عليت برخورد كرد. بيان كلاسيك عليت كه ميگفت "پديده هاي مشابه علت هاي مشابهي دارند" (و هنوز نیز در بین بسیاری رایج است) در اين جهان معتبر نيست. بله، واقعا معتبر نيست، در حالي كه باور معمول و روزمره ي ما خلاف آن حكم مي كند. اگر قرار باشد از سوي ديگر حركت كنيم و قصد داشته باشيم درباره ي كل جهان قضاوت كنيم چطور ؟ آيا باز هم تصور مي كنيم باورهاي روزمره مان صادق است، يا اينكه انتظار روابط غير منتظره أي خواهيم داشت، مانند بار قبل كه به جهان بسيار ريز وارد شديم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصور جهاني كه علت نداشته باشد براي همه ي ما سخت است. ولي پاسخي هم براي آن نداريم. افسوس كه حتا تصور خدا نيز پاسخ اين مسئله ي بغرنج نيست. اگر خداباور استدلال گر ما قصد داشته باشد از اين ابهام فرار كند، نميتواند به خدا برسد. هيچكدام به جايي نمي رسيم. تنها نتيجه أي كه ميتوانيم بگيريم اين است كه بعضي چيزها را نمي دانيم، بعضي چيزهاي شگفت انگيز وجود دارد، و اينكه برخي ايده هاي فكري ما نياز به اصلاح دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته جوابي كه از سوي خداباور عليت دوست داده مي شود اين است كه جهان نمي تواند بدون علت باشد، ولي خدا مي تواند. ولي چطور ؟ چه خصوصيتي وجود دارد كه آنها را اينچنين مي كند ؟ قاعدتا جواب مي دهد اينكه جهان ماديست و خدا غير مادي. ولي مگر ما جايي از خصوصيت مادي بودن و غير-غير-مادي بودن جهان براي رسيدن به علت استفاده كرديم ؟ مگر ما جايي عليت را با توجه به خصوصيت ماده ثابت كرديم كه اگر زماني بگوييم چيزي غير مادي وجود دارد (حتا اگر اين تصور درست باشد) از عليت بركنار باشد ؟ اگر قرار به ادعا باشد، من هم می توانم ادعا کنم که ماده میتواند علت نداشته باشد و غیر ماده نمی تواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يكي از جوابهايي كه داده ميشود اين است كه خدا علت ندارد، چون ازليست، و جهان علت دارد، چون ازلي نيست و شروعي در زمان دارد. براي اثبات اينكه جهان نميتواند ازلي باشد، معمولا از برهان ترموديناميكي يا بيگ بنگ استفاده مي كنند. با توجه به نادرستي اين دو دليل، فرض ناممكن بودن جهاني ازلي غيرقابل قبول خواهد بود، و اين دفاع از عليت رد مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ممکن است بگویند به این علت جهان نمی تواند چیزی بی علت درون خود داشته باشد، در حالی که خدا می تواند، که خدا بسیط است و هیچ جزئی در جهان اینگونه نیست، و چیزی که بسیط نباشد چون حداقل نیاز به علتی برای جمع شدن اجزایش گرد هم دارد، نمی تواند فاقد علت باشد. گذشته از اینکه بسیط دانستن چیزی تا چه حد می تواند مشکل به بار آورد، می توان گفت برخی از اجزای مادی جهان بسیط بوده اند، و آغازگر زنجیره ی علل جهان. آخرین اعتراضی که می تواند بشود این است که ماده نمی تواند بسیط باشد، و من از آنها دلیل خواهم خواست و آنها هم چیزی نمی توانند بگویند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این برهان کاملا وابسته به دیدگاهی سنتی از علیت است. دیدگاه بشر در طول تاریخ بسیار تغییر کرده و جور دیگری به علیت نگاه می کند، که با این شیوه ی جدید، نمی توان چنین برهانی را اقامه کرد : تاریخچه علیت. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-8114760731597046594?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-02-0-1.htm' title='برهان علیت'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/8114760731597046594/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_6406.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8114760731597046594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8114760731597046594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_6406.html' title='برهان علیت'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-5653610264044704078</id><published>2009-10-24T08:42:00.000+03:30</published><updated>2009-10-24T08:45:30.866+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان نظم'/><title type='text'>برهان نظم</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://baad.gq.nu/fsguestbook.html"&gt;&lt;strong&gt;برهان نظم:&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;جهان دارای مجموعه های منظم بسیاری ست، که نمی توانند اتفاقی به وجود آمده باشند، و باید ناظم با شعوری داشته باشند. جهان ما نشان دهنده ی وجود نوعی انتخاب است، نه اتفاقی کور. این انتخاب کننده خداست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين برهان يكي از مهمترين و آشناترين برهانهاست، و در كنار برهان عليت، دو ركن مهم از باور استدلالي به خدا را تشكيل مي دهند. با آنكه در كلام اسلامي به آن توجه چنداني نمي شود و بيشتر به مسيحيت تعلق دارد، مفسرين بسياري از آيات قرآن را بيان كننده ي اين برهان مي دانند. برهان ساده ست، و براي همين عموميت زيادي دارد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جهان شكل هاي مختلفي از نظم وجود دارد، و مي دانيم كه نظم بدون ناظم ممكن نيست، و يك مجموعه ي منظم نمي تواند اتفاقي شكل گرفته باشد، پس جهان ناظمي دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدون شك مثالهاي زيادي در اين مورد شنيده ايد. مثال ساعت، چشم، و هزار چيز ديگر. مثلا مي گويند، ساعت به آن كوچكي طوريست كه نمي توانيم قبول كنيم سازنده أي نداشته باشد، حال چطور مي توانيم قبول كنيم كه كل جهان با عظمتي بسيار بيشتر از آن بتواند سازنده أي نداشته باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اينجا منظور از نظم (معمولا) برآورده كردن هدف است. سيستمي منظم ناميده مي شود كه بتواند هدفي را برآورده كند، و به همين خاطر به آن برهان غايت شناسي (teleological) نيز گفته مي شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمترين مشكل اين برهان، در همين بيان نظم نهفته است. در اين برهان نظم خصوصيت ذاتي شي دانسته شده، طوري كه ميتوان با مطالعه ي يك شي گفت كه منظم است، يا خير. در حالي كه نظم را با توجه به هدف تبيين مي كنند، و هدف چيزيست خارج شي، يعني رسيدن يك مجموعه به يك هدف (يا نرسيدن آن) چيزي نيست كه بتوان با مطالعه ي مجموعه تحقيقش كرد. به عنوان مثال، شايد مكانيزمي كه زلزله را به وجود مي آورد در جهت رسيدن به هدف خاصي ندانيم و آن را منظم ندانيم، در حالي كه مي توانيم از ديدگاهي ديگر آن را مكانيزمي براي آزادشدن انرژي كرنشي سنگها و پايين آمدن سطح انرژي شان بدانيم، و در نتيجه زلزله را مكانيزمي در جهت رسيدن به يك هدف مشخص و عالي، و در نهايت منظم. چگونه مي خواهيم هدفها را تعيين كنيم ؟ در مثالي كه مي زنند، چشم منظم است، زيرا تمام اجزاي آن طوري كنار هم قرار گرفته اند كه بتوانند "ببينند"، ولي چرا "شنيدن" را هدف چشم قلمداد نمي كنيم ؟ اگر چنين كنيم، چشم يك مجموعه ي منظم نخواهد بود، زيرا قادر به شنيدن نيست. از سوي ديگر، اگر چشم قادر به بينايي نيز نبود، مي توانستيم آن را مجموعه أي منظم بدانيم، چون به خوبي قادر است در جاي خود باقي بماند و از هم نپاشد و سیستم رگهای آن به خوی می تواند سلولهایش را تغزیه کند ! اصلا در چه حالتي مي توان گفت كه چشم يك مجموعه ي بي نظم است و هيچ تفسير ديگري از آن نتوان كرد ؟ من كه نميتوانم حالتي را تصور كنم، هر حالتي را كه در نظر بگيريم، مي توانيم هدفي براي آن در نظر بگيريم، و بر اساس آن هدف چشم را منظم بدانيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميبينيم كه در تعيين منظم بودن مجموعه ها مشكلات بسيار بزرگي داريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد ماهيت نظم، مثالي ديگر را در نظر بگيريد. فرض كنيد به جايي وارد مي شويد، بدون آنكه اطلاعاتي از آنجا داشته باشيد. ميزي در آنجا مي بينيد، كه يك صندلي پشت آن و يك جا سيگاري روي آن قرار گرفته. روي زمين تعدادي چوب كبريت افتاده، و ظاهر آن طوريست كه معلوم است از روي ميز افتاده اند و شكل آنها اتفاقيست. هم اكنون شكلي براي آنها در نظر بگيريد. بسيار خوب، مطمئنا ميتوانيد شكلي را در نظر بگيريد كه به نظر اتفاقي بيايد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب، اكنون با سيستمي روبرو هستيم كه آن را اتفاقي مي دانيم. بهتر است بگوييم احتمال بسيار زيادي مي دهيم كه اتفاقي باشد. حال فرض كنيد ما در دنيايي زندگي ميكنيم، كه در آن گروهي جنايتكار حرفه أي وجود دارد، كه نشان آنها تعدادي خط بهم ريخته است، كه بسيار شبيه شكل آن چوب كبريتهاست. بسيار خوب، با اين فرض جديد چه نتيجه أي مي گيريم ؟ مسلما نتيجه مي گيريم كه اين چوبها به آن نشان مربوط ميشوند و كسي آنها را به آن شكل "چيده" است، و بعيد مي دانيم كه بر اثر يك اتفاق از روي ميز پرت شده باشند و چنان شكلي گرفته باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرق در چيست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در هر دو حالت، امكان به وجود آمدن چنان شكلي در اثر يك پرتاب اتفاقي يكي ست، و هيچ تفاوتي در مورد چوب كبريتها وجود ندارد. ساختار آنها كاملا مانند يكديگر است. در حالي كه مطمئنيم يكي از آنها اتفاقيست، و شك نداريم كه ديگري اتفاقي نيست. چرا ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشخص است كه چيزي در درون اين سيستم باعث نشده است تا چنين نتيجه أي بگيريم (چون آن دو كاملا مانند يكديگر بودند)، بلكه چيزي خارجي، يعني رابطه ي بين آن سيستم، و عناصر ديگر جهان باعث شد چنين نتيجه أي بگيريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس آنچه مشخص است، نظم چيزي نيست كه بتوانيم آن را به يك مجموعه به تنهايي نسبت دهيم، و نياز به يك قطب ديگر هم دارد، و آن، معيار قضاوت (اینکه چه هدفي مد نظر است) و محيط قرارگيري ست. با اين حساب، در مورد ساعت به اين خاطر برايش سازنده أي در نظر مي گيريم، كه نخست ساختارش مناسب نشان دادن گذشت زمان است، و گذشت زمان (به اين شكل) قرارداد ما انسانهاست، و هدف و معياريست كه براي ما انسانها عموميت دارد. پس طبق معيارهاي ما اين ساعت هدف مند است (مانند چوب كبريتها در حالت دوم)، در حالي كه مي توانستيم با ساختار ديگري از معيارها بار آمده باشيم كه اين ساعت براي ما هدف مند نباشد، و در نتيجه توجه ما را جلب نكند (مانند چوب كبريتها در حالت اول)، كه اگر شرايط خاص ديگری نيز فراهم باشد، آن را به هيچ وجه مجموعه أي منظم نخواهيم دانست. از سوی دیگر، دلیل مهم دیگری که ساعت را دارای سازنده ی هوشمند می دانیم این است که تا جایی که امکان تحقیق وجود داشته، به ما ثابت شده که طبیعت چیزی مانند ساعت به وجود نمی آورد، و هرکجا ساعتی بوده سازنده ای داشته. در نتیجه اگر باز هم ساعتی ببینیم به طور استقرایی نتیجه می گیریم که سازنده ای دارد، در صورتی که اگر قبلا هیچ آشنایی با ساعت نمی داشتیم (و چیزهای شبیه آن، مثلا چیزهایی که از فلزات صیغل شده ساخته شده اند و ...) آنرا ساخته شده توسط یک انسان نمی دانستیم. می دانید مانند چیست ؟ ما اگر اکنون یک بلور را ببینیم، با وجود اینکه ساختار منظم (از نظر هندسی) آنرا می بینیم، در حالتی که انگار کنار هم چیده شده اند، تصور نمی کنیم که انسانی هوشمند آن را ساخته باشد، بلکه آن کار را به طبیعت نسبت می دهیم، زیرا می دانیم طبیعت چنین ساخته هایی دارد، در حالی که اگر قبلا با بلورها آشنا نبودیم، احتمالا با دیدن ساختار آن احتمال می دادیم کسی هوشمندانه اجزای آن را چیده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئله ي مهمي كه در مورد اين برهان وجود دارد اين است كه واقعا چه چيزي بي نظم است. با توجه به معيارهاي منظم دانستني كه معرفي مي كنند، مي توان چيزي را بي نظم دانست ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد مثال معروف و تکراری چشم، همه قبول داريم كه سيستم بسيار پيچيده أي دارد، متناسب با آنچه از آن طلب مي كنيم، ولي بهتر است بگوييم از چشم انتظاري داريم كه مطابق با توانايي آن است، نه اينكه تواناييهاي چشم طوريست كه انتظارات ما را برآورد. بسيار خوب، حال بگوييد كه با توجه به اينكه چشم محدوديتهاي بينايي بسياري دارد، و به عنوان مثال، سطحي بسيار حساس و آسيب پذير دارد، قادر به بزرگنمايي نيست، دقت و توان آن از بین می رود و هزار چيز ديگر، باز هم مي توان سيستم فعلي را منظم دانست ؟ بله، شايد به خوبي آن ايده نباشد، ولي اين به معني نامنظم نبودنش نيست، زيرا هنوز مي تواند هدف ديدن را ارضا كند. اگر چشم ما قادر به تفكيك رنگها نبود، و همه چيز را تكرنگ مي ديد، ديگر آن را منظم نميدانستيد ؟ چرا، باز هم هدف ديدن را ارضا مي كرد. اگر قادر به ديدن فاصله ي بيشتر از يك سانتيمتر نبود، آن را منظم نمي دانستيد ؟ چرا، باز هم به هدفي خاص خود مي رسيد. در نهايت اگر حتا قادر به ديدن نيز نبود چطور ؟ چرا، باز هم آن را منظم مي دانستند، زيرا جرمي ماديست كه در جاي خود به طور پايدار قرار گرفته و با ديگر مواد به طوري برنامه ريزي شده و منظم در تعادل است، و لزا منظم. همانطور كه انگشت كوچك پا را نامنظم نمي دانيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس چه زمان به عنصري نامنظم مي رسيم ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اين ترتيب كه ما پيش مي رويم، هرچه "وجود" داشته باشد برچسب منظم مي خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(اگر کسی به این فکر کند که صرف وجود داشتن نیز برای رسیدن به خدا کافیست، باید یادآوری کنم که این مطلب به برهان علیت مربوط می شود و از بحث فعلی خارج است)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي دانيد چرا ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اين خاطر كه برخلاف ديدگاه سنتي، اين قوانين نيستند كه وجود را مي سازند، بله قوانين روابطی هستند که با "وجود"ها متناظر می شوند. برخي فكر ميكنند قوانيني وجود دارند كه به چيزها شكل مي دهند، و لزا اگر بتوانيم قانوني را بين اشيا كشف كنيم، به آن ايده ي خارق العاده نزديك شده ايم. در حالي كه قوانين برداشت ما از وجود اشيا هستند. جهان ما هرشكلي كه مي داشت، از نظر ما منظم مي بود، هر شكلي. به عبارت بهتر، نظم، ايده ايست ذهني (نه قانوني خارجي) كه از تطابق شي با كل حكايت مي كند. اگر چيزي بتواند در سيستم كلي جهان پايدار باشد و رابطه أي مانند آنچه قبلا دیده ایم داشته باشد، از نظر ما منظم است. مانند قضاوت در مورد شخصیت اجتماعی افراد است. آنچه شهروند خوب یا بد می نامیم به افراد بستگی ندارد، به تطابق آنها با جامعه ای که در آن قرار گرفته اند مربوط می شود. هر جامعه ای، حالت خود را خوب (به جای منظم) می داند، و هرکس که مطابق معیارهای آن باشد از نظر آنها خوب (منظم) دانسته می شود. اینکه او را خوب (منظم) می دانند، تنها و تنها به این معنیست که او با سیستم جامعه و اجزای دیگر آن رابطه ای هماهنگ دارد. در مورد خود جامعه (جهان) چطور ؟ خوب است یا بد ؟ مسلما هر جامعه ای خود را خوب می داند، همانطور که هر حالتی از جهان منظم نام می گیرد، به این خاطر که کل جهان خود معیار قضاوت در مورد نظم است، و اگر بخواهیم در مورد جهان قضاوت کنیم، معیار دیگری برای سنجش نداریم. مانند اندازه گیری طول ها، که برای تعیین اندازه ی اشیا آنها را با معیار طول می سنجیم (مثلا متر استاندارد)، و در عین حال این کار در مورد خود معیار بی معنیست. مثلا اگر بخواهیم بدانیم اشیا در اثر گذشت زمان تغییر طول می دهند، یا اندازه ای ثابت دارند، آنها را یک یک با معیار طول می سنجیم و متوجه می شویم که برخی از آنها ثابت هستند، و برخی نیستند، که این تنها از رابطه ی آنها با معیار حکایت می کند (و ممکن است یک چیز بر اساس معیاری ثابت باشد و بر اساس معیاری دیگر نباشد، مانند منظم بودن و منظم نبودن در مثال چوب کبریتها). حال معیار خود ثابت است یا خیر ؟ مسلما ثابت است، چون همواره با خود برابر است. حال آیا فرقی می کند که معیار ما چه باشد ؟ خیر، معیار ما هرچه که باشد، همواره نسبت به زمان ثابت است همانظور که جهان ما نیز هرچه باشد از نظر ما منظم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نهایت به این مسئله می رسیم که یا باید اطلاق نظم بر کل جهان را بی معنی بدانیم، زیرا در مورد کل جهان معیار دیگری برای قضاوت نداریم (هرچه هست درون جهان قرار می گیرد، و چیزی خارج آن نیست که معیار قرار گیرد)، یا کل جهان را معیار مطلق بدانیم، و در نتیجه آن را منظم بدانیم. در حالت اول دیگری نظم یا بی نظمی وجود ندارد که بخواهیم از آن وجود داشتن یا نداشتن خدایی را نتیجه بگیریم. در حالت دوم، جهان منظم است، ولی منظم بودن آن به خاطر قرارداد ماست، و ارتباطی با خدا ندارد، همانطور که ثابت بودن همیشگی معیار طول ربطی به جنس آن و اجزای تشکیل دهنده اش ندارد و تنها به قرارداد ما مربوط می شود. به عبارتی، گفتن اینکه "کل جهان، در حالتی که کل جهان معیار نظم باشد، منظم است"، مانند این است که بگوییم "جهان جهان است" یا "نظم نظم است"، که هیچ معنای جدیدی ندارد و نتیجه ای نمی توان از آن گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برهان نظم به شکلی دیگر، در قالب احتمالات نیز بیان می شود. این بیان از نظر اکثر متکلمین دینی مورد قبول نیست و ایرادهای زیادی از آن گرفته اند (البته نه همه) ولی در بین عموم مردم رواج زیادی دارد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر دسته ای از میمونها با یک ماشین تایپ بازی کنند احتمال دارد که مجموعه آثار شکسپیر نتیجه شود ؟ مسلما نمی شود. پس چطور می توان انتظار داشت جهانی که بسیار بزرگتر و پیچیده تر است بتواند بر اساس اتفاق به وجود آید ؟ کافیست احتمال قرار گرفتن زمین در جایی مناسب در منظومه ی شمسی را حساب کنیم و آن را با احتمال پدید آمدن یک پروتئین ترکیب کنیم و ... به چنان عدد کوچکی می رسیم که هیچ فرد عاقلی نمی تواند آن را قبول کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه برداشت اکثر افراد از احتمالات درست نیست، و این ایراد نه تنها به چنین استدلالهایی محدود نمی شود، که تمام زندگی آنها را تحت تاثیر قرار می دهد و تصمیم گیریها و نتیجه گیریهای آنها را به خطا می کشاند. با این حال، به نظر می آید که از این وضع راضی هستند !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته شکی نیست که اگر احتمال تشکیل چنین ترکیبی از جهان را محاسبه کنیم، عددی بسیار بسیار بسیار کوچک می شود. ولی از کوچکی این عدد چه نتیجه ای می توانیم بگیریم ؟ بعید بودن وقوع آن را ؟ هرگز !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئله بسیار ساده است. اگر فکر می کنید جز این است، هم اکنون آزمایشی کنید. تعداد کافی کارت تهیه کنید، آنها را از یک تا یک میلیارد شماره گذاری کنید (در صورتی که مایل باشید بیشتر) و بعد از بین این یک میلیارد کارت یکی را بیرون بکشید. تعجب نکردید ؟! عددی بیرون آمد که احتمال بیرون آمدنش یک در میلیارد بود ! چطور چنین اتفاقی افتاد ؟! چطور چنین اتفاق بعیدی رخ داد ؟ آزمایش را تکرار می کنیم، و هر بار بدون استثنا چنین اتفاق عجیبی می افتد !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اگر فکر می کنید این احتمال به اندازه ی کافی کوچک نیست، می توانید تعداد آنها را به توان هزار برسانید و آزمایش را تکرار کنید، و تحقیق کنید که هر بار اتفاقی خارق العاده می افتد یا خیر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد جهان، هر شکلی که می داشت، احتمالش دقیقا به اندازه ی احتمال حالت فعلی می بود. پس داشتن چنین شکلی از لحاظ احتمالی اصلا چیز عجیبی نیست، همانطور که اتفاق افتادن چیزی که احتمالا یک در میلیارد (یا توان هزار آن) در آزمایش ما بود اصلا برایمان عجیب نبود و نیاز به عامل توجیه کننده ای (خدا) نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در برخی متون برهان نظم را اینگونه خلاصه می کنند که "ساختار جهان نشان دهنده ی وجود نوعی انتخاب است"، که با وجود دقیق نبودن بیان، می تواند به خوبی روند کلی آن را مشخص کند. البته و صد البته در نگاه اول چنین می نماید که نظام جهان بر اساس یک انتخاب شکل گرفته. ولی آیا واقعا اینطور است ؟ نه الزاما. ما به این خاطر احساس می کنیم انتخابی در بین است، که عادت داریم برای رسیدن به مصنوعاتی هماهنگ با جهان "انتخاب" کنیم. ولی هیچ دلیل منطقی نداریم که باور کنیم جهان خود نیز به مانند مصنوعات ما بر اساس یک انتخاب ایجاد شده. همانطور که اگر انتخابی در بین نباشد و شکلی به وجود آید (مانند آنچه در مورد چوب کبریتها وجود داشت) برای تکرار آن باید حتما انتخاب کرد، در حالی که خود آن نقش کلی و اولیه فاقد انتخاب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر این باید حتما به این مسئله توجه کرد که در مورد بسیاری از چیزها در جهان انتخابی درونی وجود دارد. اینکه من به شکل فعلی هستم، انتخابی ست که توسط اجزای موجود در جهان انجام شده و نیاز به توجیه خارجی ندارد. اگر مسایل را تحلیل کنیم، می بینیم که اجزای مختلف چنان به هم وابسته هستند که بسیاری از آنها به لحاظ ساختار توسط ساختار سایر اجزا مشخص می شوند و نمی توان آنها را به عنوان مسایلی جدا در نظر گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر بخواهیم مشکل این برهان را خلاصه کنیم، می توان گفت مشکل اصلی و عمده ی آن بسط دادن است. انسان آنچه را در اطراف خود مشاهده کرده، همراه با قضایا و احکامشان، به کلی ترین چیزها بسط داده، بدون اینکه در این انتقال به شرایط دقت کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مثالهای زیادی که زده می شود، مثلا انسان با تمام پیچیدگیهایش، دلیلی برای وجود یک آفریننده ی فراجهانی دانسته می شود. حال نباید این را پرسید که اگر چنین چیزی باشد، خدایی که خود نیز یک موجود با شعور و هماهنگ فرض می شود نیز حتما و حتما منظم است، و در نتیجه باید آفریننده ای بالاتر از خود داشته باشد ؟ مسلما چنین چیزی را قبول نمی کنند. این مشکل تحلیل موضعی نقص برهان را نشان می دهد، مانند اکثر برهانهای دیگر. تنها راه فرار از آن این است که بگوییم نظم تنها به چیزهایی که دارای اجزا هستند تعلق می گیرد و از رابطه ی اجزا حکایت می کند (البته نشان دادیم که رابطه ی بین اجزا کافی نیست و به یک قطب دیگر نیز نیاز دارد) در حالی که خدا بسیط است (اجزا ندارد). ولی واقعا بسیط بودن خدا به چه معناست ؟ چطور چیزی می تواند بسیط باشد و کاری انجام دهد، یا شعوری داشته باشد ؟ درست است که برای فرار از نقد، هر چیز غیر قابل تصوری را به هر چیزی نسبت دهیم ؟ اشکالی ندارد، فرض می کنیم چیزهای بسیط بتوانند شعور هم داشته باشند و کارهایی انجام دهند. ولی این سریعا به این نتیجه نمی رسد که زنجیره ی نظم ها (من منظم هستم، به خاطر نظمی که پدر و مادرم داشته اند، و نظم غذاها و اشیا و ...) می تواند به عنصریا عناصری بسیط در همین جهان ختم شود ؟ البته همینطور است. با وجود این فرض جدید که برای فرار از نقد پیشین طرح شد، دیگر نمی توان به ماده ای خارج جهان رسید. خداباور می تواند جواب دهد که ماده نمی تواند بسیط باشد در حالی که غیر ماده می تواند، و در آن صورت من هم می گویم که ماده می تواند بسیط باشد و غیر ماده نمی تواند !&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-5653610264044704078?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/borhan/e-01-0-1.htm' title='برهان نظم'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/5653610264044704078/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_24.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/5653610264044704078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/5653610264044704078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post_24.html' title='برهان نظم'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-1434880904162106071</id><published>2009-10-24T08:39:00.001+03:30</published><updated>2009-10-24T08:40:45.097+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='معرفی پایگاه باد'/><title type='text'>معرفی پایگاه باد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اين سايت با انگيزه ي شخصي ساخته شده است. طرح سايت و كل مطالب آن به نويسنده ي اين خطوط، اردشير پاينده، تعلق دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولين بار كه در دبستان معلمين سعي مي كردند افكار مورد نظرشان را در سر من و ديگران فرو كنند، در دلم باورهايشان را نقد مي كردم، و از سستي آنها متعجب مي شدم. چيزي نمي گفتم، چون واكنشهاي قبلي كاملا مرا از اين كار زده كرده بود. حرفهايي كه معلمين مي گفتند را بعدا بارها و بارها شنيدم، به همان شكل. همگي كليشه أي بودند. معلميني كه آن حرفها را با شوق زياد براي كودكان بيچاره تعريف مي كردند قادر به دفاع كردن از آنها در برابر كودكي ده ساله نبودند. حرفهاي حاشيه أي آن معلمين، ادعاهايي بود عجيب، كه با قاطعيت زياد بيان مي شدند، و همگي در ذهن من ثبت مي شد. آن هنگام تنها دفاع آنها اين بود كه "تو كودكي و نمي فهمي". من هم تمام آنها را ثبت كردم و صبر كردم تا "بزرگ" شوم. سال به سال بيشتر متوجه بي اساسي آنها مي شدم. چيزهايي كه گاه به عنوان يافته هاي علمي معرفي مي شدند، همه تو خالي از آب درآمدند. ولي هيچ گاه نتوانستم آن معلمين مطلع (!) را بيابم و بگويم "حالا كه بزرگ شدم، اگه مي توني جوابمو بده".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كتابهاي درسي كه سالها به زور به خورد ما داده شد، همه پر بودند از استدلالهاي اشتباه، و دروغهاي فاحش. محيط اطرافمان پر از تبليغات. ما در محيطي بزرگ شديم كه از كارتونهاي بچه ها گرفته تا اخبار شبانگاهي و سریال های تلویزیونی، همگي با هزار جور تبليغ خدا و مذهب شروع مي شوند و نشانه هاي اين تبليغ و زمينه سازيها را مي توان در تمام حركات آنها ديد. تمام ابزارها را بسيج كرده اند تا اين باور را در ما دروني كنند. كاري كنند تا واقعا ادعاي فطري بودن خدا درست از آب در آيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طوري وانمود مي كنند كه انگار باورهاي غير ديني، و خداناباوري، اموري بسيار غريب و دور از ذهن، و بدتر از آن غير منطقي هستند. انگار هيچ نشانه أي از آنها در كشور (ايران) يافت نمي شود. مي خواهند كاري كنند تا هركه به گفته هاي آنها شك كند، احساس تنهايي و غريبي كند. مي خواهند ترس از غربت افراد را مجبور به ايمان آوردن كند. ولی اینطور نیست. از هر بیست نفری که هر روز از کنار شما رد می شوند حداقل یک نفر خداناباور است، چهار نفر بی دین، و بیش از نیمی از افراد باقی مانده اعتقاد بسیار ضعیفی به دین دارند. ممکن است در زبان آن را انکار نکنند، ولی در واقع هیچ وقت چندان به آن دل نبسته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين ميان چه باقي مي ماند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ منبعي اجازه ي نقد اين باورها را ندارد. هيچ مقاله أي، هيچ سخنراني أي، و هيچ كتابي. همه چيز تحت كنترل است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در چنين وضعيتي، و با توجه به اينكه مسئله ي وجود خدا براي بسياري از ايرانيان، و به خصوص جوانان (كه هنوز از پويايي فكري زيادي برخوردار هستند و مسايل محيطي هنوز آنها را چنان در بر نگرفته كه از فكر كردن ببرند) مطرح است، و پاسخي (در جهت ابطال برهانها) براي آنها وجود ندارد، نياز بسياري نسبت به وجود يك مرجع كامل احساس مي شود. در تمام مباحثي كه طرح مي شود، به خصوص بحث هاي مطرح شده در انجمنهاي الكترونيك و جمع هاي خصوصي، بحث هايي كاملا تكراري وجود دارند كه مي توان جواب آنها را به سادگي در جايي جمع كرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با توجه به اين مسايل، و اينكه علاقه ي بسياري به اين بحث دارم و سالهاي زيادي از عمر خود را صرف چنين بحث هايي كرده ام و با جوانب مختلف آن آشنا هستم و به جهت علاقه مندي به فلسفه و منطق، يكي از اهداف هميشگي ام اين بوده كه زماني در برابر اين جريان عظيم بايستم -هرچند يك تنه- و آنچه را بايد انجام دهم. مي خواستم كتابي كامل در نقد و رد تمام برهانهاي سراسر اشتباه بنويسم، ولي آرزويي بود كه ممكن بود انجامش سالها به تاخير افتد. گذشته از اينكه پس از عملي شدن، بايد انتظار مشكلات بسياري را نيز داشت. چندي پيش ايده ي ساخت يك سايت، و پياده كردن اين آرزو در بستر تكنولوژي مدرن به ذهنم رسيد، و بلافاصله دست به كار نوشتن مطالب آن، و همزمان ساخت صفحات وب و يافتن سرور مناسب شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم بتوانم از اين طريق به هدفي كه از كودكي داشته ام نزديك شوم، و سهم خدمتم به كشور و جهان را ادا كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين سايت بيش از هر چيز نياز به مشاركت خوانندگان دارد. پس مرا از تماسهاي خود بي ثمر نگذاريد. دريافت نامه هاي مخالفين مرا مشتاق و پويا مي كند، و نامه هاي موافق دلگرم. اگر در جايي نقصي يا كمبودي وجود دارد با من در ميان بگذاريد تا آنرا برطرف كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سایت کار خود را بعد از کامل شدن بیست برهان و چهار مطلب حاشیه ای آغاز خواهد کرد، و به تدریج کامل خواهد شد. پس از اینکه مطالب مربوط به ابطال برهانها کامل شوند، سایر مطالب حاشیه ای به سایت اضافه خواهند شد که همگی مسایلی جانبی در مورد ادیان و باورها هستند. در نهایت نسخه ی انگلیسی سایت تهیه خواهد شد. در این بین، هر زمان که برایم مقدور شود، مناظره هایی با افرادی خبره در مورد هر کدام از برهانها خواهم کرد و متن آن را در سایت قرار خواهم داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این پایگاه به سال 2002 توسط اردشیر پ در نشانی &lt;a href="http://baad.gq.nu/"&gt;http://baad.gq.nu&lt;/a&gt; ایجاد شد. این پایگاه اکنون مستقل از پدیدآورنده آن نگهداری میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://omilani.netfirms.com/baad/other/o-01-1-1.htm"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;http://omilani.netfirms.com/baad/other/o-01-1-1.htm&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-1434880904162106071?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://omilani.netfirms.com/baad/other/o-01-1-1.htm' title='معرفی پایگاه باد'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/1434880904162106071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/1434880904162106071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/1434880904162106071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='معرفی پایگاه باد'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-7642804196382608531</id><published>2009-09-15T02:41:00.001+04:30</published><updated>2009-09-15T02:46:05.460+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='مروری بر کتاب “پندار خدا” نوشته ریچارد داوکینز'/><title type='text'>مروری بر کتاب “پندار خدا” نوشته ریچارد داوکینز</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://dl660k-3.blogfa.com/post-8.aspx"&gt;مروری بر کتاب “پندار خدا” نوشته ریچارد داوکینز&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اخیرا کتاب “&lt;a href="http://rdawkins.com/?page_id=22"&gt;پندارِ خدا&lt;/a&gt;” نوشته ی زیست شناس و نویسنده ی انگلیسی، ریچارد داوکینز منتشر شد. داوکینز از شارحان برجسته ی داروینیسم و از منتقدان نامبردار دین است. “پندار خدا”  در ماه نوامبر ۲۰۰۶ در رده ی دوم کتاب های پرفروش آمازون قرار گرفت. او در این کتاب با نثر گیرای خود  اندیشه هایش در مورد دین و ایمان دینی را گردآوری و تشریح کرده است. در این نوشتار مرور مختصری بر محتوای این کتاب خواهیم داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقدمه ی “&lt;strong&gt;پندار خدا&lt;/strong&gt;”، داوکینز چهار پیام اصلیِ “آگاهی بخش” کتاب را چنین بیان می کند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیخدایان [اتئیست ها] می توانند زندگی شاد، سرشار، متعادل، و از لحاظ فکری پرباری داشته باشند.&lt;br /&gt;انتخاب طبیعی و دیگر نظریه های علمی بهتر از “فرضیه ی وجود خدا” به کار تبیین جهان جانداران و چه بسا کل کیهان می آیند.&lt;br /&gt;نباید کودکان را به کیش والدین شان دانست و بر آنها برچسب دین خاصی زد. اصطلاحاتی مثل “بچه کاتولیک” یا “بچه مسلمان” باید منزجرکننده محسوب شوند.&lt;br /&gt;بیخدایان باید به بیخدایی خود مفتخر باشند، نه شرمنده. زیرا بیخدایی فرد نشانه ی صحت و استقلال ذهن اوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داوکینز می نویسد که ایمان دینی، دست کم به تعبیر متعارف آن، یک “پندار” است: باور کاذبی است که در برابر تمام شواهد خلاف خود سخت جانی می کند. او با این نظر رابرت پیرسینگ همنوا می شود که “هنگامی که یک نفر دچار پندار می شود، دیوانه اش می گویند. هنگامی که افراد بسیاری دچار یک پندار می شوند، مؤمن شان می خوانند.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یک کافر عمیقاً دیندار&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;او فصل اول کتابش را با توضیح این نکته آغاز می کند که بسیاری از مفسران شور و شوق او به علم را هم چون نوعی ایمان دینی می یابند. اما می پرسد “آیا دین کلمه ی مناسبی برای این شوق است؟” و می افزاید این حیرت احترام آمیز در برابر پیچیدگی طبیعت، اساس نگرشی است که می توان آن را “دین اینشتینی” خواند، چون اینشتین واژه ی “خدا” را به عنوان استعاره ای برای طبیعت و سرشت رازآمیز کیهان به کار می برد. اما داوکینز متأسف است که  بسیاری از دانشمندان “خدا” را به این معنای استعاریِ همه-خداانگارانه [وحدت وجودی، پانتئیستی] و شاعرانه استعمال می کنند، و همین سبب سردرگمی های فراوان می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داوکینز تأکید می کند که نقد او به خداباوری، متوجه باور به “خالقی  فراطبیعی است که ‘شایسته ی پرستش باشد’. ” البته او  نگرش اینشتینی را محترم می شمارد، اما هیچ حرمتی برای  ادیان سنتی قائل نیست. به نظر داوکینز، ادیان در برابر انتقاد مصونیتی یافته اند که شایستگی اش را ندارند. او این دیدگاه اش را با نقل قول از داگلاس آدامز شرح می دهد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“دین ایده های خاصی در بطن خود دارد که مقدسات، یا محرمات یا مانند آن نامیده می شوند. و معنای مقدس و محرم بودن شان این است که ‘شما نباید یک کلمه حرف بد در مورد این ایده ها یا انگاره ها بزنید. مبادا چنین کنید. چرا نباید؟ چون که نباید. اگر کسی به حزبی رأی دهد که شما مخالف آن باشید، هرقدر بخواهید می توانید به او انتقاد کنید، بی آن که کسی برنجد. … اما در مورد دین، اگر کسی بگوید به لحاظ شرعی ‘من نباید یکشنبه ها چراغی روشن کنم’، شما صرفاً باید گویید ‘ به اعتقادتان احترام می گذارم‘.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داوکینز در ادامه چندین مثال دیگر مطرح می کند، که در آنها به دین موقعیتی استثنایی اعطا شده است، مواردی مانند قبول عذر کسانی که به خاطر ‘عذر شرعی’ از خدمت سربازی خودداری می کنند، استفاده از تعبیرهای “خوشایندگو” در مورد مجادلات مذهبی، معافیت های گوناگون مالیاتی برای فعالیت های مذهبی، و بلوای کاریکاتورهای محمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فرضیه ی وجود خدا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فصل دوم کتاب با تشریح یهوه، خدای عهد عتیق آغاز می شود که “می توان گفت نامطبوع ترین شخصیت داستانی دنیا است: حسود است و به حسادت خود افتخار می کند، هیولای بی انصافِ کوردلی است. انتقام جوی خونخواری است که پاکسازی قومی می کند، زن ستیز است و از همجنس گرایان نفرت دارد. کودک کشی و نسل کشی و پسرکشی می کند، قدرت پرستی است که طاعون می فرستد. سادومازوخیستی است بدنهاد و بالهوس و ستمکار.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ادامه چنین استدلال می کند که فرضیه ی وجود خدا (”اینکه موجود فراطبیعیِ فراانسانی هوشمندی هست که به اراده ی خود دنیا و مافیها، از جمله خود ما، را طراحی و خلق کرده است”) یک نظریه ی علمی درباره ی جهان است. نظریه ای که باید با همان شکاکیتی بدان پرداخت که به نظریه های دیگر می پردازیم. به همین دلیل داوکینز استدلال می کند که با استفاده از مفهوم تعالیم ناهمپوشان&lt;a name="_ednref2"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_edn2"&gt;[۲]&lt;/a&gt;[دین و علم را حیطه هایی جداگانه انگاشتن] که  استفن جِی گولد پیش نهاده، نمی توان الاهیات را از انتقاد مصون داشت.  داوکینز مخالف اگنوستیسیم [لاادری گری] بی طرفانه  است که می گوید  در مورد احتمال وجود خدا هیچ اظهارنظری نمی توان کرد. به علاوه او با پیروی از برتراند راسل  استدلال می کند که گرچه “نمی توانید عدم وجود خدا را ثابت کنید”، اما عدم وجود قوری پرنده را هم نمی توانید ثابت کنید، و هکذا  عدم وجود تک شاخ، &lt;a href="http://www.zandiq.com/fa/pasta/"&gt;هیولای اسپاگتی پرنده&lt;/a&gt;، و کرم دندان را  هم نمی توانید ثابت کنید.  بنابراین، ناتوانی در اثبات عدم وجود خدا هیچ دلیلی برای باور به وجود آن نیست، بلکه، به نظر داوکینز، زحمت اثبات همواره بر دوش مدعی وجود خداست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برهان های وجود خدا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فصل سوم، داوکینز به برهان های اصلی مدافع وجود خدا می پردازد. او ‘پنج اثبات’ توماس آکویناس را مورد بحث قرار می دهد و استدلال می کند که سه برهان نخست آن به دور باطل می انجامند و “به هیچ وجه معلوم نیست که بتوان با توسل به مفهوم خدا به طور طبیعی به این سیر قهقرایی خاتمه داد.” او پیشنهاد می کند که برهان چهارم آکویناس (برهان مراتب) به مانند ایراد ثقیلی&lt;a name="_ednref3"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_edn3"&gt;[۳]&lt;/a&gt;از یک ” یک متفرعن متعفن بی همتا” احمقانه است. او برهان پنجم را، که ‘برهان صُنع’ باشد، به فصل بعد موکول می کند که در آن به تشریح نظریه ی &lt;a href="http://secularismforiran.com/takamolchist.htm"&gt;فرگشت&lt;/a&gt; [تکامل] می پردازد و توسط آن برهان صُنع را رد می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او ‘برهان هستی شناسیک’ [برهان وجودی، برهان واجب الوجود]  آنسلم قدیس را “به زبان کوچه و بازار” برمی گرداند و اساساً با اتکا به همان ایراد کلاسیک کانت&lt;a name="_ednref4"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_edn4"&gt;[۴]&lt;/a&gt;این برهان را نیز رد می کند. او ‘برهان زیبایی’ را هم با این استدلال که “این برهان توسط مدافعانش تصریح و تدقیق نشده” رد می کند. درباره ی ‘برهان  تجربه ی شخصی’، داوکینز یادآور می شود که برخی از این تجارب ناشی از توهمات اند، و چه بسا همگی زاده ی پندار باشند. در مورد ‘برهان اعجاز اناجیل’ او معتقد است که انجیل ها “افسانه های باستانی” هستند. درباره ی ‘برهان دانشمندان دیندار’ خاطرنشان می کند که چنین دانشمندانی در اقلیت هستند. در نقد برهان ‘قمارباز پاسکال’، او این فرض را به چالش می گیرد که کسی ایمان بیاورد، و خدا هم او  را به صرف ایمانش پاداش دهد و نه به خاطر فضایل یا حقیقت جویی او. داوکینز می پرسد: “آیا خدا نباید شکاکیت شجاعانه ی راسل را بیش از قماربازی منفعت طلبانه ی پاسکال ارج نهد؟” در پایان فصل، داوکینز به ‘برهان های بایسی’&lt;a name="_ednref5"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_edn5"&gt;[۵]&lt;/a&gt;می پردازد که کسانی مانند استفن آنوین پیش می نهند و احتجاج می کند که این برهان ها “نعل وارونه می زنند”.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;چرا به احتمال قریب به یقین خدایی وجود ندارد؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;در فصل چهارم، داوکینز به شرح تکامل توسط انتخاب طبیعی می پردازد تا نادرستی برهان صُنع را نشان دهد.  او استدلال می کند که توضیح وجود خالق عالم  سخت تر از توضیح  پدیده هایی است که قرار است با فرض وجود چنان خالقی تبیین شوند. داوکینز منظور خود را با این تمثیل بیان می کند که هر نظریه ای در مورد وجود کیهان باید همچون “جرثقال انتخاب طبیعی” باشد و نه “قلاب فضایی” خلقت که فقط مسئله را معلق می سازد.  او برهان نامحتملی وجود خدا را به کار می گیرد، و با طرح اصطلاح “گشایش بوئینگ ۷۴۷ غائی”  استدلال می کند که “خدا به احتمال قریب به یقین وجود ندارد” زیرا “هر قدر ایجاد  باشنده ای از حیث آماری بعید باشد،  وجود صانع آن باشنده نیز دست کم همان قدر بعید است. خدا بوئینگ ۷۴۷ غائی است.”&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“بوئینگ ۷۴۷” اشاره ایست به جمله ی فِرِد هویل که گفته بود “احتمال ایجاد حیات بر زمین بیش از این احتمال  نیست که تندبادی بر یک انبار اوراقی بوزد و از آن قراضه ها یک بوئینگ ۷۴۷ بسازد.” ایراد  داوکینز به این مدعا این است که ” این مدعی مقدمات انتخاب طبیعی را هم نمی داند.”  یک درونمایه ی عام در کتاب داوکینز این است که سبب تکامل حیات، انتخاب طبیعی بوده نه بخت و اقبال، و پیچیدگی خیره کننده ی جانداران شاهدی بر وجود یک یا چند خالق نیست.  سپس تر، او با ذکر نمونه هایی  از موارد ظاهراً طراحی شده استدلال خود را پی می گیرد. در پایان فصل نتیجه می گیرد که  گشایش “۷۴۷ غائی” برهانی کاملاً قوی علیه وجود خداست، و هنوز چشم انتظار است تا ” پس از دعوت ها و فرصت های فراوان، بالأخره  الاهیدانی یافت شود که پاسخی قانع کننده به این برهان بدهد.” و سپس از دَن دِنِت فیلسوف نقل قول می کند که این برهان را “ردّی ردناپذیر” بر وجود خدا می خواند که از دو قرن پیش مطرح است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ریشه های دین&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فصل پنجم داوکینز به بحث ریشه های دین و به این پرسش می پردازد که  چرا ادیان در همه ی فرهنگ های بشری وجود دارند. او حامی “این نظریه است که دین یک محصول جانبی&lt;a name="_ednref6"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_edn6"&gt;[۶]&lt;/a&gt;تصادفی - یک کجروی در چیزی سودمند بوده” است و گمان می کند که چه بسا نظریه ی ‘مِم ها’&lt;a name="_ednref7"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_edn7"&gt;[۷]&lt;/a&gt;، و به ویژه  استعداد آدمیان برای پذیرش مِم های دینی،  بتواند توضیح دهد که چرا دین می تواند مانند “ویروس ذهنی” چنین در میان جوامع شایع شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ریشه های اخلاق: چرا ما خوب هستیم؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فصل ۶، داوکینز توجه خود را معطوف اخلاقیات می کند، و استدلال می کند که  ما برای خوب بودن نیازی به دین نداریم.  در عوض، به باور او اخلاق ما منشاءی داروینی دارد: ژن های دگرخواه&lt;a name="_ednref8"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_edn8"&gt;[۸]&lt;/a&gt;در خلال فرآیند تکامل انتخاب شده اند، و ما به طور طبیعی واجد نوع دوستی هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کتاب ‘خوب’ و تغییر zeitgeist اخلاقی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مضمون فصل هفتم نیز اخلاقیات است، و در آن احتجاج می شود که یک Zeitgeist [روح زمانه] اخلاقی هست که در جوامع تکامل می یابد. روح جهانی اغلب در تعارض با اخلاقیات دینی است، که به نظر داوکینز عمدتاً محقر و ددمنشانه هستند. او نمونه هایی از اخلاقیات انجیلی را ذکر می کند تا آن چه را که بربریت بیشتر اخلاقیات دینی می داند، نشان دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اشکال کار دین کجاست؟  این همه دشمنی چرا؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس، در فصل هشتم، داوکینز به این پرسش پاسخ می دهد که چرا چنین احساسات خصمانه ای نسبت به دین دارد. او با ذکر مثال هایی استدلال می کند که دین بر سر راه علم مانع تراشی می کند، تعصب را تقویت می کند، تنگ نظری نسبت به همجنس گرایان را تشویق می کند، و اثرات منفی دیگری نیز بر جامعه دارد. مثلاً واعظان مسیحی جنوب آمریکا  بردگی سیاهان را  با رجوع به انجیل توجیه می کنند، به این ترتیب که سیاهان را از نسل فرزندان گناهکار ابراهیم می دانند.  در خلال جنگ های صلیبی، “کافران” و “مشرکان” ی را  که به مسیحیت نمی گرویدند می کشتند،  و نمونه های دیگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کودکی، سوءاستفاده، و گریز از دین&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;فصل نهم کتاب به این بحث اختصاص یافته که یک زیان دیگر دین ، تلقین ایدئولوژی و تعصب به کودکان است.  به اعتقاد داوکینز تعلیم آموزه های دینی در مدارس مذهبی به کودکان، به مثابه“سوءاستفاده ی ذهنی” والدین از کودکان است. او از مردم می خواهد که هرگاه کسی از “بچه مسلمان” یا “بچه کاتولیک” صحبت کرد، رو در هم کشند، و از خود بپرسند چطور یک کودک را می توان چنان رشدیافته تلقی کرد که بتواند دیدگاه های مستقلی در مورد کیهان و جایگاه انسان در آن داشته باشد. او بر سبیل قیاس این پرسش را پیش می نهد که چطور می توان از “بچه مارکسیست” یا “بچه سلطنت طلب” سخن گفت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;یک خلاء ناگزیر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در فصل پایانی داوکینز این پرسش را مطرح می کند که آیا دین، به رغم تمام مشکلات اش پرکننده ی “یک خلاء ناگزیر” است؟ آیا مردم برای هدایت و تسلی محتاج دین هستند؟ به نظر داوکینز، این خلاء ها را می توان  به شیوه های غیردینی مانند آموزش فلسفه و علم پر کرد. او احتجاج می کند که برخلاف جهانبینی بیخدا که بسی به  زندگی آری-گوست، “پاسخ های” دین به رازهای زندگی کاملاً از این مهم قاصر اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;ضمیمه ی کتاب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مخاطب ضمیمه ی کتاب کسانی هستند که ” برای رهایی از دین نیازمند یاری” هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="_edn1"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_ednref1"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;[۱]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; این متن برگرفته از دانشنامه اینترنتی ویکی پدیا [Wikipedia ] است. بسیاری از ایده های کتاب “پندار خدا”  پیش تر در مقالات داوکینز مطرح شده اند. ترجمه ی فارسی برخی از این مقالات مانند “نامحتملی وجود خدا”، “ویروس های ذهن”، “نسبت دینداران با علم” و … را می توانید در سایت “سکولاریسم برای ایران” بیابید. &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.secularismforiran.com/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;www.SecularismForIran.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; /&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.rdawkins.com/"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;www.RDawkins.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="_edn2"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_ednref2"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;[۲]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; non-overlapping magisterial&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="_edn3"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_ednref3"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;[۳]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; overload objection&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="_edn4"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_ednref4"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;[۴]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; به  نظر  کانت خطای برهان هستی شناسیک این است که ‘بودن’ از زمره ی صفات ‘باشنده’  نیست. پس نمی توان گفت باشنده ای که بنا به تعریف کمال صفات را داراست ناگزیر باید ‘باشد’ (وجود داشته باشد).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="_edn5"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_ednref5"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;[۵]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; Bayesian&lt;br /&gt;بایسیَن ها یا سوبژکتیویست ها  معتقد اند که باورهای عقلانی کاملاً  تابع قوانین  شرطی احتمالات هستند. در این رویکرد، یک فرضیه با احراز احتمال صدق هر داده ای تأیید می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="_edn6"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_ednref6"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;[۶]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; by-product&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="_edn7"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_ednref7"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;[۷]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; Memes&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مم معادل فرهنگی ژن است و  ایده ای را مِم گویند که در فرهنگ بشری از نسلی به نسل بعد منتقل می شوند. این اصطلاح نخستین بار توسط داوکینز در کتاب “ژن خودخواه” مطرح شد.  مقصود داوکینز از جعل اصطلاح مِم طرح  این فرضیه آن بود که نوع بشر دارای سازوکارهایی انتخابی است که بقیه ی گونه های جانداران فاقد آنند. یعنی نوع بشر علاوه بر ژن ها، مِم های خود را هم به نسل های بعد منتقل کند، تا با استفاده از این مِم ها سازگاری منعطف تری با محیط خود بیابد. از نمونه های مِم ها می توان  به ایده ی وجود خدا، یا دستاوردهای  فناوری اشاره کرد. همان طور که در فرآیند انتخاب طبیعی برخی  ژن هایی به وجود می آیند و برخی از میان می روند، در انتخاب ممتیک هم مِم هایی که شرایط مساعدتری برای بقا دارند، عمر و دوام طولانی تری می یابند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a name="_edn8"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/?p=5#_ednref8"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;[۸]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; altruist&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(ترجمه ی امیرغلامی)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.secularismforiran.com/"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;SECULARISMFORIRAN.COM&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;/&lt;/span&gt;&lt;a href="http://rdawkins.com/"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;RDAWKINS.COM&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-7642804196382608531?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/7642804196382608531/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_1561.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/7642804196382608531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/7642804196382608531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_1561.html' title='مروری بر کتاب “پندار خدا” نوشته ریچارد داوکینز'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-6149685977049430195</id><published>2009-09-15T02:36:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T02:37:33.308+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روز های خدا برابر 1000 سال است یا 50000 سال؟'/><title type='text'>روز های خدا برابر 1000 سال است یا 50000 سال؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;و يك روز نزد پروردگارت، همانند هزار سال از سالهايى است كه شما مىشمريد! (47)&lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP047.aspx"&gt;سورة محمد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امور اين جهان را از آسمان به سوى زمين تدبير مى‏كند; سپس در روزى كه مقدار آن هزار سال از سالهايى است كه شما مى‏شمريد بسوى او بالا مى‏رود. (5)&lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP032.aspx"&gt; سورة السجدة&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرشتگان و روح ( فرشته مقرب خداوند) بسوى او عروج مى‏كنند در آن روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است! (4)&lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP070.aspx"&gt;سورة المعارج&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره کدام درست است؟ روز خدا معادل 1000 سال زمینی است یا 50000 سال؟ ممکن است ادعا شود که این " روزها" فقط ارزش استعاری دارند و نه حسابی و تاریخی. البته این بهانه ی خوبی برای گریز ازاین تناقض گویی نیست. اگر الله تبارک و تعالی می خواست به استعاره رو بیاورد، نیازی نبود با ذکر اعداد مختلف برای طول یک روزخدا ضد و نقیض گویی کند. توجیه بهتری که برای این تضاد اقوال خدا می توان یافت این است که محمد این موجود موهومی دارای حافظه ی ضعیفی در جعل دروغ بوده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آفرینش آسمان ها و زمین&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;کدام زود تر آفریده شد؟ آسمان ها یا زمین؟ :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او خدايى است كه همه آنچه را (از نعمتها) در زمين وجود دارد، براى شما آفريد; سپس به آسمان پرداخت; و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود; و او به هر چيز آگاه است. (29)&lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP002.aspx"&gt;سورة البقرة&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا آفرينش شما (بعد از مرگ) مشكل‏تر است يا آفرينش آسمان كه خداوند آن را بنا نهاد؟! (27)سقف آن را برافراشت و آن را منظم ساخت، (28)و شبش را تاريك و روزش را آشكار نمود! (29)و زمين را بعد از آن گسترش داد، (30)&lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP079.aspx"&gt;سورة النازعات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنان که در آیات بالا می بینید خداوند یک بار می فرمایند که نخست زمین آفریده شد و بار دیگر حکم به تقدم آفرینش آسمان دارند. چند تبیین برای این تناقض می توان تصور کرد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- در بین این دو وحی خداوند متوجه اشتباه لپی خود گشته و در آیه ی بعد آن را اصلاح کرده است. به هر حال زمان زیادی از آفرینش جهان میگذرد و چه بسا خداوند چنان که میگویند دارای علم مطلق نباشد، یا بر اثرکهولت سن درعقل الهی زوالی ظاهر گشته باشد. فراموش نکنیم که دست کم ده میلیارد سال (سال زمینی) از عمرشریف ایشان میگذرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- محمد درانتقال این دو آیه ی وحی دچار خبط گشته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آیات فوق توسط دو خدای متفاوت بر محمد نازل گشته اند که هر یک ادعاهای متفاوتی در مورد آفرینش کائنات دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- کاتبان قرآن به عللی (مثلا حواس پرتی ناشی از مشکلات خانوادگی یا مالی) در هنگام ثبت این آیات دچار اشتباه شده اند.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-6149685977049430195?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/6149685977049430195/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/1000-50000.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6149685977049430195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6149685977049430195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/1000-50000.html' title='روز های خدا برابر 1000 سال است یا 50000 سال؟'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-6339806429045034611</id><published>2009-09-15T02:29:00.002+04:30</published><updated>2009-09-15T02:35:50.532+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='آفرینش آسمان ها وزمین چند روز طول کشید؟'/><title type='text'>آفرینش آسمان ها وزمین چند روز طول کشید؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پروردگار شما، خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش روز  آفريد -  (56)&lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP007.aspx"&gt;سورة الأعراف&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پروردگار شما، خداوندى است كه آسمانها و زمين را در شش آفريد  (3)      &lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP010.aspx"&gt;سورة یونس&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان (خدايى) كه آسمانها و زمين و آنچه را ميان اين دو وجود دارد، در شش روز آفريد(59) &lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP025.aspx"&gt;سورة الفرقان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; او كسى است كه آسمانها و زمين را در شش روز  آفريد(7)    &lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP011.aspx"&gt;سورة هود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیات فوق صراحتا گویای آن است که خداوند آسمان ها و زمین را در شش روز خلق فرمود. اما مطابق آیات زیر:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-بگو آيا شما به آن كس كه زمين را در دو روز آفريد كافر هستيد و براى او همانندهايى قرارمى‏دهيد؟! (9)&lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP041.aspx"&gt;سورة فصلت&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او در زمين كوه‏هاى استوارى قرار داد و بركاتى در آن آفريد و مواد غذايى آن را مقدر فرمود، - اينها همه در چهار روز بود- درست به اندازه نياز تقاضا كنندگان! (10)&lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP041.aspx"&gt;سورة فصلت&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; سپس به آفرينش آسمان پرداخت، ... در اين هنگام آنها را بصورت هفت آسمان در دو روز آفريد...   (11و 12 ) &lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/chapters/QP041.aspx"&gt;سورة فصلت&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب حالا به محاسبه بپردازیم: 2 روز (برای آفرینش زمین) + 4 روز( برای آفرینش برکات) + 2 روز (برای آفرینش آسمان ها) = 8 روز ، و نه 6 روز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه: 6 = 8 ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مشکل از کجاست؟ از معجزه ی محمّدبن عبدالله یا ازریاضیات؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; در آیات 11-12 و 176 سوره نساء نیز می توانید اشتباهات مشابهی ببنید:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این آیات شریفه که درمورد نحوه تقسیم ارث است پس از جمع سهام ورّاث مجموع سهام بیش از کل دارایی می شود. یعنی مجموع کسرها بیش از یک است. در آیات نخست مجموع برابر 1.125 و در آیه آخر برابر 1.25 می شود. آیا به اذن الله همه چیز ممکن است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کدام زود تر آفریده شد؟ آسمان ها یا زمین؟ :&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;او خدايى است كه همه آنچه را (از نعمتها) در زمين وجود دارد، براى شما آفريد; سپس به آسمان پرداخت; و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود; و او به هر چيز آگاه است. (29)سورة البقرة&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا آفرينش شما (بعد از مرگ) مشكل‏تر است يا آفرينش آسمان كه خداوند آن را بنا نهاد؟! (27)سقف آن را برافراشت و آن را منظم ساخت، (28)و شبش را تاريك و روزش را آشكار نمود! (29)و زمين را بعد از آن گسترش داد، (30)سورة النازعات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنان که در آیات شریفه ی بالا می بینید خداوند یک بار می فرمایند که نخست زمین آفریده شد و بار دیگر حکم به تقدم آفرینش آسمان دارند. چند تبیین برای این تناقض می توان تصور کرد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- در بین این دو وحی خداوند متوجه اشتباه لپی خود گشته و در آیه ی بعد آن را اصلاح کرده است. به هر حال زمان زیادی از آفرینش جهان میگذرد و چه بسا حضرت حق چنان که میگویند دارای علم مطلق نباشد، یا بر اثرکهولت سن درعقل الهی زوالی ظاهر گشته باشد. فراموش نکنیم که دست کم ده میلیارد سال (سال زمینی) از عمرشریف ایشان میگذرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- حضرت خاتم الأنبیاء درانتقال این دو آیه ی وحی دچار خبط گشته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آیات فوق توسط دو خدای متفاوت بر محمد نازل گشته اند که هر یک ادعاهای متفاوتی در مورد آفرینش کائنات دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- کاتبان قرآن به عللی (مثلا حواس پرتی ناشی از مشکلات خانوادگی یا مالی) در هنگام ثبت این آیات دچار اشتباه شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کدام زود تر آفریده شد؟ آسمان ها یا زمین؟ :&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او خدايى است كه همه آنچه را (از نعمتها) در زمين وجود دارد، براى شما آفريد; سپس به آسمان پرداخت; و آنها را به صورت هفت آسمان مرتب نمود; و او به هر چيز آگاه است. (29)سورة البقرة&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا آفرينش شما (بعد از مرگ) مشكل‏تر است يا آفرينش آسمان كه خداوند آن را بنا نهاد؟! (27)سقف آن را برافراشت و آن را منظم ساخت، (28)و شبش را تاريك و روزش را آشكار نمود! (29)و زمين را بعد از آن گسترش داد، (30)سورة النازعات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنان که در آیات شریفه ی بالا می بینید خداوند یک بار می فرمایند که نخست زمین آفریده شد و بار دیگر حکم به تقدم آفرینش آسمان دارند. چند تبیین برای این تناقض می توان تصور کرد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- در بین این دو وحی خداوند متوجه اشتباه لپی خود گشته و در آیه ی بعد آن را اصلاح کرده است. به هر حال زمان زیادی از آفرینش جهان میگذرد و چه بسا حضرت حق چنان که میگویند دارای علم مطلق نباشد، یا بر اثرکهولت سن درعقل الهی زوالی ظاهر گشته باشد. فراموش نکنیم که دست کم ده میلیارد سال (سال زمینی) از عمرشریف ایشان میگذرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- حضرت خاتم الأنبیاء درانتقال این دو آیه ی وحی دچار خبط گشته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- آیات فوق توسط دو خدای متفاوت بر محمد نازل گشته اند که هر یک ادعاهای متفاوتی در مورد آفرینش کائنات دارند.&lt;br /&gt;- کاتبان قرآن به عللی (مثلا حواس پرتی ناشی از مشکلات خانوادگی یا مالی) در هنگام ثبت این آیات دچار اشتباه شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرجع قرآن مورد استفاده:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.aviny.com/Quran/Farsi/Index.aspx"&gt;http://www.aviny.com/Quran/Farsi/Index.aspx&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-6339806429045034611?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/6339806429045034611/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_3732.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6339806429045034611'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6339806429045034611'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_3732.html' title='آفرینش آسمان ها وزمین چند روز طول کشید؟'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-5384385802680731969</id><published>2009-09-15T02:15:00.001+04:30</published><updated>2009-09-15T02:19:02.754+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رفتار وحشيانه اسلام با غير مسلمانان ۲'/><title type='text'>رفتار وحشيانه اسلام با غير مسلمانان ۲</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;پس از خواندن مقدمهُ اي در قسمت اول متوجه سرشت واقعي مسلمانان و دليل كشتارهاي بيشمار آنان تجاوزاتبه آتش كشيدنهاو چپاولهايي كه در طول تاريخ به دست آنان انجام شده استمي شويد. در اينجا بياناتي را از تازينامه براي تاُييد آنچه گفتم متذكر مي شوم .. شمارهُ سوره و آيه براي مرجع ذكر شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آياتي از تازينامه:&lt;br /&gt;سورهُ انفال آيه 12: و ياد آر اي رسول آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان وحي كرد. كه من با شمايم. موُمنان را ثابت قدم بداريد. كه همانا من ترسي در دل كافران مي افكنم تا گردنهايشان را بزنيد و همهُ انگشتانشان را قطع كنيد. در اينجا به صورت آشكار مي بينيد كه تازينامه به وضوح به مسلمانان مي گويد كساني را كه به باورهاي اسلامي نرسيده اند با مرگ همراه با شكنجه بكشيد.&lt;br /&gt;سورهُ البينه آيه6: محققا" آنان كه از اهل كتاب كافر شدند همراه با مشركان همه در آتش دوزخند. و در آن هميشه معذبند. و آنها به حقيقت بدترين خلقند.&lt;br /&gt;با توجه به آيه بالا شما به وضوح مي بينيد كه مطابق گفتار محمد خدا محل مخصوصي را براي غير مسلمانان در نظر گرفته است .آري جهنم!&lt;br /&gt;سورهُ توبه آيه 15: پس چون ماههاي حرام به سر آمد آنگاه مشركان را هر جا يافتيد به قتل رسانيد. و آنها را دستگير و محاصره كنيد . و هر سو در كمين آنها باشيد. چنانچه توبه كردند و نماز به پاي داشتند و زكات دادند پس از آنها دست بداريد. كه خدا آمرزنده و مهربان است.&lt;br /&gt;اين آيه به ما مي گويد كه مسلمانان آزادند كه غير مسلمانان را با زور و اعمال خشونت به اسلام برگردانند. و اگر موفق نشدند مجازند كه آنها را بكشند.&lt;br /&gt;توبه آيه 73: اي پيامبر با كافران و منافقان جهاد و مبارزه كن. و بر آنها سخت گير. منزل و ماُواي آنها جهنم است كه بسيار منزلگه بدي است.&lt;br /&gt;سورهُ الحاقه آيه 30-37: او را بگيريد و به غل و زنجير بكشيد. تا بازش در دوزخ بيفكنيد. و آنگاه به زنجيري كه طولش 70 ذراع است دركشيد. كه او به خداي بزرگ ايمان نياورده. و هرگز مستمندي را با رغبت به سفرهُ طعام خويش نخوانده. بدين سبب امروز هيچ خويشاوند و دوستداري كه در اينجا به فريادش رسد ندارد و طعامي غير از غسلين(چرك و پليدي دوزخيان) نصيبش نيست. و كسي جز اهل دوزخ اين طعام را نمي خورد.&lt;br /&gt;در اينجا ما توصيفي از چگونگي مجازات غير مسلمانان دريافت كرديم. امروزه در كشورهاي اسلامي از اينگونه مجازاتها عملا" استفاده مي كنند.&lt;br /&gt;سوره الدخان آيه 50-43: همانا درخت زقوم جهنم قوت و غذاي بد كاران است كه آن غذاها در شكمشان چون مس در آتش گداخته مي جوشد. آنسان كه آب بر روي آتش جوشان است. خطاب قهر مي رسد كه بدكاران را بگيريد و به ميان دوزخ افكنيد. پس از آن آب جوشان بر سرش فرو ريزيد و به او بگوييد(به استهزا) عذاب دوزخ را بكش كه تو عزيز و گرامي هستي اين همان عذابي است كه از آن در شك بودي&lt;br /&gt;سورهُ ماده گوساله(بقره) آيه 191: آنها را در هر جا يافتيد بكشيد&lt;br /&gt;سورهُ توبه آيه 123: اي اهل ايمان از كافران هر كه به شما نزديكتر است شروع به جهاد كنيد. بايد كفار در شما درشتي و نيرومندي و قوت و پايداري حس كنند و بدانيد كه خدا هميشه يار پرهيزكاران است.&lt;br /&gt;سورهُ نسا آيه 144: اي اهل ايمان مبادا كافران را به دوستي گرفته و موُمنان را رها كنيد. آيا مي خواهيد خدا را بر خود حجتي آشكار قرار دهيد؟&lt;br /&gt;اين آيه ما را به اين حقيقت رهنمون مي سازد كه يك مسلمان هرگز نمي تواند با يك غير مسلمان دوست شود در غير اين صورت ? آن مسلمان مرتكب اشتباهي فاحش شده است.&lt;br /&gt;سورهُ توبه آيه 29: اي اهل ايمان با هر كه از اهل كتاب كه ايمان به خدا و روز قيامت نياورده و آنچه را كه خدا و رسولش حرام كرده حرام نمي دانند .و به دين حق نمي گروند ? قتال و كارزار كنيد. تا آنگاه با ذلت و تواضع به اسلام جزيه دهند. اين آيه از تازينامه به اين قانون حيات مي بخشد كه غير مسلماناني كه در كشورهاي مسلمان زندگي مي كنند بايد به خاطر زندگي در اين كشورها جزيه بدهند. آنها مجازند كه در اين كشورها زندگي يا كار كنند به شرطي كه 20 كار را انجام ندهند(جاي بسي تعجب است! به تبعيض در اين شروط توجه كنيد)&lt;br /&gt;۱- آنها مجاز نيستند كه هيچ مكان عبادتي در آنجا درست كنند&lt;br /&gt;۲- آنها نبايد مكانهاي عبادت خود را كه به وسيلهُ مسلمين خراب شده تعمير كنند.&lt;br /&gt;۳- آنها نبايد از ورود مسلمانان مسافر به مكانهاي عبادتشان ممانعت به عمل آورن&lt;br /&gt;۴- آنها بايد به مدت سه روز يا اگر مريض شدند بيشتر از سه روز اين مسلماناني را كه مي خواهند در خانهُ آنها بمانند سرگرم كنند .&lt;br /&gt;۵- آنها نبايد هيچگونه دشمني با مسلمانان داشته باشند . و يا هيچگونه كمكي به دشمنان مسلمانان بكنند.&lt;br /&gt;۶- اگر كسي از آنها مايل بود به اسلام بگرود نبايد از او ممانعت به عمل آورند.&lt;br /&gt;۷- بايد به همه مسلمانها احترام بگذارند&lt;br /&gt;۸- بايد به مسلمانان اجازه دهند كه در جلسات خصوصي آنها شركت كنند&lt;br /&gt;۹- آنها نبايد شبيه مسلمانان لباس بپوشند.&lt;br /&gt;۱۰- اسمهاي مسلمانان را نبايد بر روي خود بگذارند.&lt;br /&gt;۱۱- نبايد بر اسبهايشان زين و دهنه بگذارند&lt;br /&gt;۱۲- نبايد اسلحه تهيه كنند.&lt;br /&gt;۱۳- آنها نبايد انگشتر يا مهر به دست كنند.&lt;br /&gt;۱۴- آنها نبايد آشكارا مشروب بنوشند يا بفروشند.&lt;br /&gt;۱۵- آنها بايد لباسي بپوشند كه وضعيت فرومايگي آنها را نشان دهد. و آنها را از مسلمانان جدا سازد&lt;br /&gt;۱۶-آنها نبايد مراسم خود را بين مسلمانان رواج دهند يا اجرا كنند.&lt;br /&gt;۱۷- آنها نبايد خانه هايشان را در مجاورت خانه هاي مسلمانان بنا كنند.&lt;br /&gt;۱۸- آنها نبايد مرده هايشان را در قبرستان مسلمانان خاك كنند.&lt;br /&gt;۱۹- آنها نبايد مراسم خود را در ملاُ عام انجام دهند يا بر مردهُ خود بلند بگريند.&lt;br /&gt;۲۰- آنها نبايد اسيران مسلمان را بخرند.&lt;br /&gt;در اينجا دوباره قسمتي از چهرهُ واقعي اسلام را بر ملا ساختيم. هر انسان منطقي به خوبي در مي يابد كه اسلام تحقير زير دستان را مد نظر دارد.. پيروان اسلام حاكمان احمق و شيطان صفتي هستند كه چيزي بهتر از اينكه به اسم اسلام مردم را بكشند و شكنجه كنند نمي شناسند.&lt;br /&gt;علت اينكه آنان به اين اعمال دست مي زنند اين است كه محمد در بين همه آن وعده هايي كه به آنان داده استاز نصيب شدن ۷۲ حوري و دارا شدن قدرت جنسي برابر با 100 مرد نيز سخن رانده است. جاي بسي تعجب است چرا مردان در بهشت قدرت جنسي برابر با 100 مرد دارند اما فقط 72 حوري نصيب آنها مي شود. چرا 100 حوري نصيب آنها نمي شود؟ جواب بسيار ساده است. چون محمد به موُمنين وعده داده است كه براي بهره جويي جنسي آنها 28 پسر جوان و زيبا علاوه بر ۷۲ حوري در بهشت نصيب آنان خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوجوانانى جاودان (در شكوه و طراوت) پيوسته گرداگرد آنان مى‏گردند، با قدحها و كوزه‏ها و جامهايى از نهرهاى جارى بهشتى (و شراب طهور)! (سوره الواقعه 17 و 18)&lt;br /&gt;توجه: از كارهاي انور شيخ و ا.گوش براي تهيه اين مقاله استفاده شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگردان: پارميس سعدی با کمی‌ اضافه شده &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;http://www.zandiq.com&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-5384385802680731969?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.zandiq.com' title='رفتار وحشيانه اسلام با غير مسلمانان ۲'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/5384385802680731969/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_5862.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/5384385802680731969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/5384385802680731969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_5862.html' title='رفتار وحشيانه اسلام با غير مسلمانان ۲'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8204836055312434929</id><published>2009-09-15T02:13:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T02:15:52.791+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رفتار وحشيانه اسلام با غير مسلمانان-۱'/><title type='text'>رفتار وحشيانه اسلام با غير مسلمانان-۱</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;در اين مقاله شما با رفتار وحشيانه مسلمانان با غير مسلمانان كه تازينامه آن را كاملا" توجيه مي كند آشنا خواهيد شد. براي درك علت اين رفتار خشونت آميز مسلمين ?ابتدا بايد بفهميم چرا اسلام بنيانگذاري شد. همانطور كه انور شيخ آزاد انديش در كتابش متذكر مي شود? اسلام چيزي جز يك جنبش پان عربيسم نيست. اين جنبش رُويايي بود كه توسط آن محمد مي خواست همه چيز را تحت كنترل خويش درآورد. اسلام يك دستاويز مذهبي راحتي براي انجام اين كار بود. براي اينكه اين جنبش به موفقيت دست يابد مجبور بود راهي پيدا كند كه توسط آن مردم را تحميق كند. و كشتار سبعانه و بيرحمانهُ خود را توجيه كند . بنابراين اسلام توسط مشتي راهزن گسترش پيدا كرد.&lt;br /&gt;براي شروع، محمد جامعه عرب را به دو دسته مسلمان و غير مسلمان(كافران) تقسيم كرد.&lt;br /&gt;كلمهُ موُمن يعني كسي كه به محمد و الله ايمان دارد و بر عكس غير مسلمان كسي است كه به اين دو ايمان نداشته باشد. موُمن مجبور نيست از نظر شخصيت و وجدان از يك غير مسلمان برتر باشد. تنها كافيست كه اين جمله ورد زبانش باشد." خدايي جز الله نيست و محمد پيامبر اوست.". با گفتن اين جمله يك موُمن مجاز مي شود تا آنجا كه مي تواند و خشنوديش ارضا مي شود از غير مسلمانان بكشد? اموالشان را غارت كند? مايملك آنها را بسوزاند و در اين فرآيند بچه ها و زنانشان را به اسارت ببرد. البته اين موُمنين بي جهت زندگيشان را به خطر نمي اندازند. چرا كه چهار پنجم از غنايم و اسراي زنداني طبق قانوني كه توسط محمد در تازينامه وضع شده است به آنها تعلق مي گيرد.&lt;br /&gt;البته در بين اين زندانيان كنيزان زيبارو نيز هستند كه آب را بر دهان اين موُمنين جاري مي سازد. جاي تعجب باقي نمي ماند كه اسلام نو پا در مدينه قادر شد خيلي زود افراد شمشير زن جان باخته اي را بدون اينكه حتي يك درم از خزانه خود بپردازد? به دور خود جمع كند. اين اقدامات متهورانه براي غارت و چپاول با تمام قوا به مرحلهُ اجرا در مي آمد.&lt;br /&gt;پيامبر اسلام مدعي بود كه خدا همهُ دنيا را به مسلمين اختصاص داده است. و حتي يك قسمت كوچك براي اسكان غير مسلمانان در نظر گرفته نشده است. اما به نظر مي رسد كه علم جغرافي خدا چندان خوب نبوده است. خدا مثل پيامبرش هرگز از سرزمينهاي آن طرف سوريه عراق ايران حبشه و مصر نشنيده بود. پيامبر با وجود عدم اطلاعات جغرافيايي دنيا را به دو بخش كرد. دار الاسلام( منطقه اي كه مسلمين بر آن تسلط داشتند) و دارالحرب يعني منطقهُ جنگ (جايي كه تحت نفوذ غير مسلمانان است)&lt;br /&gt;انور شيخ مي گويد: فلسفه اي كه در پشت اسلام قرار دارد حيرت انگيز است. و مهارت سياسي محمد را به اثبات مي رساند. با اعلام كردن مسلمانان به عنوان يك ملت و غير مسلمانان به عنوان ملت ديگر او تئوري دو مليتي را پايه گذاري كرد. و براي هميشه مسلمانان را بر عليه غير مسلمانان قرار داد و تاُكيد كرد كه در اين نبرد پيروزي هميشه با مسلمين است.&lt;br /&gt;انور شيخ در جاي ديگر اضافه مي كند كه" من اين گفته پيامبر را مبني بر اينكه او الگويي است براي پيروانش مدنظر مي گيرم. اين به اين مفهوم است كه مسلمانان در همه چيز بايد از او تقليد كنند. آنها بايد مانند او غذا بخورند? راه بروند ? بياشامند و صحبت كنند. حتي در ظاهر نيز بايد شبيه او باشند. مثل او ريش بگذارند و آرايش موهايشان نيز شبيه او باشد. اين به معني پيروي از سنت و پيامبر مي باشد. اين الگو رستگاري را تضمين مي كند. هر كسي مي تواند به سادگي دريابد كه اسلام براي بالا بردن احترام و محبت عرب طرح ريزي شد.&lt;br /&gt;احاديثي از محمد وجود دارد كه در آنها متذكر مي شود هيچ شخصي مسلمان نيست جز اينكه او را از پدر و مادر خويش بيشتر دوست داشته باشد. اين مطلب بيانگر اين است كه مردم بايد از مليت خود و سرزمين مادري خويش بريده و به مكه بپيوندند. محمد براي اينكه برتري دارالاسلام را به كرسي بنشاند اقدامات زير را انجام داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- او گفت وقتي كه آدم از بهشت رانده شد به مكه آمد جايي كه اولين خانه براي خدا ساخته شد. او كعبه را خانهُ خدا و مقدس اعلام كرد.&lt;br /&gt;۲- براي تحميل كردن برتري رواني مسلمانهاي عرب بر مسلمانهاي غير عرب فتوي داد كه مسلمانان هر روز 5 بار به طرف خانهُ كعبه سجده كنند. اين عمل نه تنها خضوع در برابر مكه پايتخت عرب است, بلكه بدون شك ثابت مي كند خدا در مكه زندگي مي كند در غير اين صورت چرا مردم بايد به آن طرف سجده كنند.&lt;br /&gt;۳- يك مسلمان نبايد در جهت قبله اجابت مزاج كند. در رابطه با تقدس كعبه اين يك عمل كفر آميز تلقي مي شود.&lt;br /&gt;０-                   وقتي يك مسلمان مي ميرد بايد به طرف قبله به خاك سپرده شود كه رستگاري او تضمين شود.&lt;br /&gt;１-                   براي اينكه موقعيت اقتصادي عرب را تضمين كند مراسم حج را که از سالها قبل در بین بت پرستان رایج بود يك رسم اجباري براي پيروانش برشمرد. عده اي از مسلمانان هندي خانه و وسائل شخصي خود را مي فروشند تا بتوانند به اين سفر نائل شوند. مسلمانان بايد عربستان را دوست داشته باشند چرا كه محمد عربستان را دوست مي داشت. آنها بايد از او به عنوان يك الگوي مقدس پيروي كنند. اين آن چيزي است كه اسلام از مسلمانان انتظار دارد. آنها مطمئن هستند كه اگر اين كار را نكنند جايگاه آنها جهنم خواهد بود. چون پيامبر هرگز شفاعت آنها را نخواهد كرد. شفاعت قدرت مخصوص محمد است. او بهشت را در روز قيامت براي پيروانش توصيه مي كند. و خدا هم نمي تواند سرپيچي كند.&lt;br /&gt;اين بهشت براي قاتلان متجاوزان ويرانگران متقلبان گانگسترها جيب برها و جاكش هاي پيرو محمد مهيا ست. (افزوده شده توسط dl660k: همانها که از هند تا اسپانیا کشتند و کنیز و برده و غنیمت جنگی بردند به بهانه مسلمان کردن خوار و مادر مارو گاییدن و بعد تو بازار برده فروشان مدینه فروختند.‌ای اونایی که سینه تونو میدین جلو که بجه مسلمونم، همین عربها همین امروز دارن زنان شریف ایرانی‌ رو تو دوبی میگأن و قصدا تو تلویزونهای دنیا نشون میدن. زنان شریفی که به خاطر یه لقمه نون و یه مثقال آزادی (که حق هر انسانی‌ است) تن به این کار دادن. اگر  ما مردان ایرانی‌ غیرت داشتیم که به جای تعصب علی‌ و حسین تازی رو کشیدن اینارو براشون تو ایران مهیا کنیم، هیجوقت این کارو نمیکردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر این کشتارها,  فرهنگ‌ها و ادیان و عقأید و تواریخ این کشور‌های بدبخت را نابود کردند. بطوری که می بینین کشور‌های بزرگی‌ مثل سوریه و مصر جیزی برایشان نمانده بجز اسلام و زبان عربی‌. هند و اسپانیا انقدر جنگیدند و کشته شدند تا تونستند از این سرنوشت شوم رها شن. دمشون گرم که غیرتشون بیشتر از ما بوده بطوری که حالا میبینیم که کشوری مثل هند فقیر جقدر ازادتر از ما هستند. و اگر ما اشخاصی‌ مثل خیام و حافظ را نداشتیم، و اگر جنگیز خان و ترک‌ها به ایران حمله نکرده بودن و دست عرب‌ها رو از ایران کوتاه نکرده بودن، الان ما هم عرب العرب العرب العرب العرب بودیم و جپی سرمون میکردیم. تف بر شرف ما که اگر بخو هیم این واقعه تاریخی را بپوشانیم یا تکذیب یا کمرنگ کنیم. اونایی که بخاطر علی‌ و حسین تازی رگ گردنشون بیرون میزنه، باید به یاد داشته باشند که روستم فرخ زاد، بابک، ابو مسلم خراسانی و هزاران ایرانی‌ شریف دیگر بخاطر همین ایران و به خاطر من و تو ایرانی‌ به دست عربها به بدترین وجه کشته شدند.&lt;br /&gt;اونجاست که رگ گردنتون باید بیرون بزنه. ای جوانان ایرانی, نمیخواهید بدونید جرا عربها هنوز ما رو با واژه‌هایی‌ مثل مجوس یا نجس و غیر ه صدا میزنند؟ به خاطر اینکه بابک خرمدین بیشتر از۲۰۰۰۰ عرب اشغالگر رو کشت. فراموش نکنید که موقعی که محمد هنوز تو مکه بود و جای پاش سفت نشده بود و ایران در جنگ بر روم پیروز شد، الله محمد سوره روم آیات 1 تا 3 {الم‌؛ رومیان مغلوب شدند! ؛ (و این شکست) در سرزمین نزدیکی رخ داد؛ امّا آنان پس از این مغلوبیّت بزودی غلبه خواهند کرد... ؛ در چند سال, همه کارها از آن خداست؛ چه قبل و چه بعد (از این شکست و پیروزی)؛ و در آن روز، مؤمنان بخاطر پیروزی دیگری خوشحال خواهند شد} را نازل کرد. آخه بگو این الله جاکش پوفیوس جه دشمنی با ایران داشت که از پیروزی ایران در مقابل روم ناراحت شد؟ یکی‌ نیست بگه به این محمد قورم ساغ بگه، تو رو سننه که روم از ایران شکست خورد؟ برای جی بایست مسلمونای عربستان از پیروزی رومیان بر ایرانیان خوشحال میشدند؟&lt;br /&gt;من این آیه رو تصادفی‌ دیدم و دارم آتیش میگیرم. مخصوصا که میبینم هموطنات مثل الاغ همین قران ضد ایرانی‌ رو تو سفره نوروز و رو سرشون میزارن در شب احیا.). برعكس همهُ هندوها  زرتشتيها مسيحيها سيك ها و يهوديها و .... به جهنم خواهند رفت. مهم نيست كه چقدر پارسا و خدا ترس بوده اند. بدون ايمان به محمد و بزرگداشت سرزمين او پارسايي مفهومي ندارد .شفاعت بالاترين درجه عقل ملي پيامبر است. اين باور به شفاعت است كه به مسلمانان اميدسكس آزادانه و فرواني اقتصادي مي دهد و خود را آزاد ميبينند كه به اسم اسلام دست به كشتار بزنند.  به اين دليل است كه آنها هميشه حاضرند حتي به سرزمين مادري خود پشت كرده و جان خود را وقف كشور ديگر بكنند. چرا كه آسودگي در بهشت شيرين و با شكوه است. به خصوص اگر معذورييت اخلاقي نيز نداشته باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ادامه دارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-8204836055312434929?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/8204836055312434929/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_4501.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8204836055312434929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8204836055312434929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_4501.html' title='رفتار وحشيانه اسلام با غير مسلمانان-۱'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-6472571356711311852</id><published>2009-09-15T02:11:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T02:13:12.231+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='کفررا باید دید'/><title type='text'>کفررا باید دید</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;معرفی حافظ :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براستی کیست این قلندریک لاقبای کفرگو که درتاریکترین ادوارسلطهً ریاکاران زهد فروش، درناهاربازار زاهدنمایان ودرعصری که حتی جلادان آدمخوارمغروری چون امیرمبارزالدین محمدوپسرش شاه شجاع نیزبنیان حکومت آنچنانی خودرابرحدٌ زدن وخم شکستن ونهی ازمنکروغزوات مذهبی نهاده اند، یک تنه وعده ی رستاخیزراانکارمیکند? خداراعشق وشیطان راعقل میخواند وشلنگ اندازودست افشان میگذرد که&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این خرقه که من دارم، دررهن شراب اولی    وین دفتربی معنی،غرق می ناب اولی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کافراین واژهً راستی که چپ جلوه اش داده اند تا تلألو معنایش دیده !! ونه شنیده شود, را بادیده ای دیگرباید دید. بایدازمعنای زشتی که آلوده اندش پاکش نمود. معنای این واژه (کافر) برای من نوعی نقطهً تضاد اسلام رادارد همچنانکه اسلام درتضاد در مقابل کفرقرارمیگیرد واین به معنای منفی بودن کافر نمیباشد.اسلام بخاطرخودمحوری دگمی که دارد تحمل حتیَ متضاد خود، که امریست ناگزیر، برای ادامه هرگونه حیات راندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدون واژه کفراسلام بیمعناست.آنچه کافرمینماید موجوديتی است قابل لمس وهمیشه ایستاده درمقابل توهمات. ازاینرو واژهً این وجود، هیولایی را برای خدامداران ایجاد میکند، که چه میدانند جز به هیچ، چیزی رااعتقاد ندارند. اما کافر چون بآنچه دروجود است باوردارد، هیچکس رابرترازوجود باشعوری چون انسان نمیداند. بهمین دلیل کفردرمقابل اسلام بسیارپرمعناست بحدی که اسلام را براحتی درخودمی بلعد ومعنای دیگری می يابد برای ادامه همان گزیر ناگریزیعنی زندگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگربه ماهیت اسلام بااین تفاصیل بنگریم، دلیل اینکه در سرزمینهای اسلامی ازکافرگریزانند اين است که آنان هنگام ایستادن درترازوی منطق، به جز!!؛ حلال گرداندن خون منطق وفتوای قتل آنچه وجوداست کارديگری ندارند. میبینیم که دراینگونه کشورها کافر را با زشت ترین، کثیف ترین، بیرحمترین....افعال معنا میکنند. اگربر بالای منابرملایی ازقسی القلبی انسانی بگوید، که خونخواریست پلید، که بیرحمانه سرمیبرد، ودربی ناموسی زبانزد خاص وعام است، اینمجموعه زشتیها را درکلمه کافرمعنا میکنند وآنچه خودشان راشایسته است دراینمعنا جا میدهند. براستی هرچه اززبان ایشان میتراود راباید واژگونه تفسير کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرنه باعبای ملایان، بلکه با زلال خرد، کفر را از آنچه نامعنايی است پاک کنیم و بمعنای مطلق این عریض بی انتها بنگریم، جوابی خواهیم دید دندان شکن عليه تمامی حق کشی ها، بایستهای دگماتیسم وزورگوییهایی که اربابان ادیان تاهمین اکنون برما انسانها روا داشته اند. همچنین اگرنیک بنگریم خواهیم دید که کافربدلیل پنبه نمودن رشته های اسلام بایدآمادگی جهل باران شدن راداشته باشد. مُسلمان میگوید :چون محمد فرستاده خداست ،آنچه را او گفتست کلام آخرين است. کافرپاسخ میدهد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همنوعم منهم ازتوام، اما به گونه ای دیگرمیاندیشم، آنچه آن فرستنده را فرم میبخشد که کلامش اینگونه بیمنطق است که ترا درخود حل نموده است، که تجٌلیش را با حکم مرگ مخالف عقیده ات بثبوت میرسانی را من باورنمیتوانم بدارم زیرا آن خدا ذره ایست دردنیای پرفریب توهم که ترا دارد باخویش میبرد. خدایی که انسان ها را ساخته تا سجده اش کنند وسپاس گویش باشند، یک عادل مطلق نمیتواند باشد زیرا آنکس که بیشتراو را کاسه لیسی کند بیشترسزاوار برکات الهی قرارمیگیرد، آنکس که براساس ناتوانی بآن اندازه سپاسگزاری نکرد موردلطف قرارنمیگیرد. خدایی که تا زمان تولد پیام آورش جزبتی بیجان دربتکده ای بنام کعبه چیزدیگری نیست، وآنچه خلاقیت که ازاوآویزان کرده اند همه تراوشات مغزانسانی بالغ است که بعلت یتیم بودن یعنی نداشتن پدراین نیاز را آنجا که باید دریافت ننمود. بهمین دلیل درمخیله ی خود ازپدرموجودی پرورید وبه آن نام الله را داد و با پول و شمشیر آنرا بصورت بتی زنده جلوه داد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مُسلمان دراقعیتها به هدف واقعه نمینگرد و نفس عمل را درنمی یابد، زیراعمل فیزیکی وقوع را بعنوان هدف ازعقیده باوردارد. مثال: درواقعه کربلا به ابلهانه ترین شکل ممکن خویشتن را بکشتن دادن و نه خودکشی، را شاهدیم. رهبری که توانایی برنامه ریزی برای اعلان جنگ با سیل عظیم دشمن راندارد، 72 تن انسان معتقد را باقیانوس بلاهت می ريزد. یک کافرچون به انسان مداری پای بنداست هیچ انسانی راازخویش برترنمیدارد. اما باور دارد انسانی تواناتراست که آگاهتراست وخرد معيار سنجش است. بهمین دلیل عقیده ای چون مذهب که اساسش بردادن مدال های پوشالی همچون القاب مقدس به انسانهای بسیارمعمولی وابتدایی است، برای یک کافربسیارکوچک وحقیرجلوه مینماید. یک معتقد مذهبی میپندارد بوجود آمده ست که برای پندارش اگرلازم آمد به هلاکت هم برسد و برساند. یک کافر میگوید هلاکت هرگز! نباید قطره ای خون ازموجودی بخاطرامیال خیالی موجودی دیگر برزمین ریخته شود. منهم باندازه توکه حق داری خدایت رابستایی، باید ومیتوانم ازاودوری کنم چه ، میدانم گمراهی اش را. بهمان اندازه که میدانم چقدرکوچک است فکر تو در مقابل زندگی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدانم که خدایت چه بی مقداراست که ترابرای قربان کردن انسانیت پاداش هم میدهد. براستی چگونه می توان انسان ديگری را کشت؟ اگربه قدرت آنچه میپنداری اذعان داری، چرا راه دوست داشتن ودوست داشته شدن را بردیگری میبندی؟&lt;br /&gt;بگو....بایست!! وببین. کافرمیگوید اگر بروایت کتاب آفرینش نيای ما انسان ها آدم وحوٌا بوده است، من اين را باورندارم زيرا واقعیت علم مجٌسم به بنده وشما میگوید حقیقت چیز دیگریست! کافر از باوردیگری برای باورش بی نیازاست، چراکه به حق حیات باوردارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مُسلمان باورخویش را باور ندارد، چه اگرباورداشت میتوانست هرگونه همسایگی را پذیرا باشد. آنجا که ادعای یک مسلمان حکم میکند تونجسٌی ومن پاکم، انزجارکافرفریاد میزند براو! ازانسانییت شرم باید کرد .هرگز قصد یک کافرابرازعقیده اش نیست، بلکه ابراز متقابلی است ازبی نیازی درازای نیازآنانکه مذاهب صادراتی راعرضه میدارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون زمانیست که خوشبختانه عقل ها روبه بیداریند، بسیاری ازمحالات به ممکن رسیده اند که درهمین زمان خودمان بارها دیده ومیدانیم. همچنانکه مادربزرگ بنده باورنداشت انسان روزی کجٌاوه را به ماشین تبديل می کند. اکنون دیگرجواب را از رساله ها التماس نمکنند، معنا را از رنگ رخسار نمیخوانند، درلغتنامه ها معنی را می یابند. اگرمادر بزرگمان ازملا یاد میگرفت که کافر یعنی نجسٌ، ما با تجزیهَ این فاعل وتطبيق عملکردش باعقل وخرد میگوییم کافر یعنی ضدٌارتجاع&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به قلم: صبور&lt;br /&gt;منبع اصلی سایت کافر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.zandiq.com/"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;http://www.zandiq.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-6472571356711311852?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.zandiq.com' title='کفررا باید دید'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/6472571356711311852/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_8084.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6472571356711311852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6472571356711311852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_8084.html' title='کفررا باید دید'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-6448809743604327720</id><published>2009-09-15T02:10:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T02:11:31.756+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='چند سوال از مذهبيون'/><title type='text'>چند سوال از مذهبيون</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;عده ي زيادي بر اين باورند كه دنيا مخلوق خداست .صفات بيشماري را براي خدا بر مي شمارند.از جمله خدا خالق-توانا-دانا-قادر-بي نياز-و.....چند سوال در رابطه با خدا برايم مطرح شده است.من فضايي خالي را تصور مي كنم كه دنيا و زمان و مكان وجود نداشت.تنها خدا وجود داشت.چون كه دنيا وجود نداشت خدا نيز خالق نبود.دنيايي وجود نداشت تا خداوند به اسرار آن آگاه باشد.توانا نيز نبود.وقتي دنيا وجود نداست توانا به چه چيزي بود.كريمي- رحيمي-بينايي-عادلي -هيچ كدام از اين صفتها نمي توانست مفهوم داشته باشد. پس پيش  از خلق دنيا خدا هيچ نبود .سپس خداوند جهان را آفريد.به واسطه خلق دنيا-خدا خالق شد.و پس از خالق شدن -صفات ديگر نيز مفهوم گرفتند.پس دنيا بايد وجود داشته باشد تا خدا نيز وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با توجه به مخلوق بودن دنيا اولين سوال من از مذهبيون اين است كه پيش از خلق دنيا خدا چه بود.آيا وجود خدا وابسته به دنيا نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا در قران گفته است كه انسان را از خاك آفريده است.از طرفي در قران گفته شده خدا كن فيكون ميكند.آيا خدا به خاك كه عنصر مادي است براي خلق انسان نياز نداشت؟.اگر توجيه ميكنيد كه خاك را هم خودش آفريده.باز هم از مخلوق خود بي نياز نبوده.از اين بابت فرقي بين خالق بودن انسان و خداوجود ندارد.انسان هم اگر چيزي را اختراع مي كند-مثلا"اگر كامپيوتر مي سازد-از سي-پي يو وآي سي-و كابل - وهارد ديسك-پيچ و مهره -و.....كه خودش ساخته استفاده مي كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; -با چه گواهي و دليلي مي توانيدبگوييد خدا كن فيكون ميكند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال ديگر اينكه-خدا چه نيازي به دستياراني مثل فرشته ها دارد.يكي مامور ابلاغ وحي به پيغمبرش-ديگري مامور قبض روح-يكي هم مامور نوشتن اعمال ما.مگر نه اينكه فرشته ها از مجردات هستند ودر نهايت كمال خود خلق شده اند.اگر خدا براي اين قبيل كار ها به آنها احتياج ندارد پي براي چه خلق شده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال ديگر اينكه در قران گفته شده موسي در كوه طور خدا را به صورت نور ديد.در تورات هم گفته شده موسي نشيمنگاه خدا را ديد.و خدا به صورت رو در رو با صوت خود با موسي سخن گفت.آيا نور از خواص ماده نيست.آيا صوت براي بوجود آمدن و انتقال نياز به محيط مادي ندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال ديگر اينكه در قران گفته شده شيطان به خدا گفت چون من از آتشم و انسان از خاك هرگز بر انسان سجده نخواهم كرد.شيطان در بارگاه خدا بود و سالها به عبادت خدا مشغول بود .اما به واسطه اين نا فرماني از درگاه خدا رانده شد و به بهشت آمد .همانجا كه آدم و حوا بودند. و از خدا خواست كه تا قيامت به او مهلت بدهد تا در فريب بندگان خدا بكوشد.اگر آتش عنصري مادي است و طبق خواص ماده مكان و فضا اشغال مي كند.بارگاه خدا چگونه جايي است كه چيزي با خواص مادي مي تواند آنجا باشد.بايد خدا از جنس شيطان يا شبيه آن باشد كه شيطان بتواند پيش خدا باشد.بعد به بهشت كه جايگاهي پايين تر است نزول كند.فقط با فرض اينكه خدا مادي باشد -شيطان مي تواند در بارگاه خدا باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوال بعدي اينكه مسلمانان معتقدند كه حضرت عيسي زنده است ودر نزد خداست.اگر روح عيسي پيش خداست و جسمش نيست-پس حضرت عيسي مرده.ولي اگر مي گوييد با جسمش پيش خداست.پس خدا جا و مكان دارد كه چيزي با خواص ماده مي تواند پيشش باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئله ي بعدي اينكه مردم شيعه معتقدند كه امام دوازدهم آنها زنده هست و در آخر زمان ظهور مي كند.مگر حضرت محمد نگفت انا بشر مثلكم.يعني من بشري همانند شما هستم.او كه پيغمبر خدا بود براي نداشتن معجزه اين بهانه را كه من هم بشري مثل شما هستم مي آورد.اگر قرار بود انساني عمري به اين طو لاني داشته باشد بهتر بود خود حضرت محمد اين عمر طولاني را بيابد تا هم به عنوان معجزه آن را مطرح كند و هم اينكه بلا فاصله پس از مرگش دينش به انحراف كشيده نشود.اصلا" مگر خدا نمي توانست با قدرتش به جاي غايب كردن حضرت مهدي جان او را از گزند دشمنانش در امان بدارد. اصلا"چه نيازيست كه انساني سالها در غيبت باشد تا اينكه يك روز ظاهر شود و ظلم را از ميان بردارد.مگر براي خدا مشكل است كه در آخر زمان انساني را از مادري متولد سازد كه معصوم پاك و با همه خصايصي كه براي مهدي تعريف مي كنند باشد.اگر حضرت محمد كه پيغمبر بود غير عادي نبود .چگونه نوه اي كه دوازده نسل با او فاصله دارد غير عادي است.اگر او زنده است در همين فضا هست كه ما هستيم.اگر سرب در هوا هست براي او هم هست.ميكرب ويروس مواد شيميايي بيماري هاي واگير دار همه براي او هم هست.هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد با اين همه عوامل كه از عمر انسان مي كاهد انساني اين همه عمر بكند.اگراو غير عادي است .خدا حرف خودش را نقض كرده كه مي گويد ما پيامبران را از ميان خود شما بر انگيختيم.اگر براي اثبات مدعاي خود عمر حضرت نوح را مثال مي زنيد.چرا در آنجا كه در قران گفته شده خدا دنيا را در شش روز خلق كرد مي گوييد اين آيه از متشابهات قران هست.و شش روز به معني شش دوره است.اما به نوح كه مي رسيد اين آيه از محكمات قرآن مي شود.تازه كشتي نوح هم افسانه اي بيش نمي باشد.چرا كه هيچ عقل سليمي نمي تواند بپذيرد كه در آن زمان كه نه هواپيمايي وجود داست نه وسيله تند رو ديگري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حضرت نوح چگونه حيوانات مختلف را از سر تاسر دنيا جمع كرد.مثلا" خرس قطبي را از قطب و كوالا را از استراليا و شتر را از اسيا جمع كرد.ميلياردها گونه جانور وجود دارد .چگونه حساب تك تك آنها را در ذهن داشت و از قلمش چيزي در نرفت.و كشتي او به وسعت چند اقيانوس بايد مي بود تا ميليارد ها جانور را در خود جاي دهد.اگر از همه جانوران فقط دو جفت بودند جانوران گوشتخوار در اين مدت چه مي خوردند.مگر كشتن كافران راحتتر و منصفانه تر ازكشتن ميلياردها حيوان بيگناه نبود.با اين حساب افسانه نوح هم نمي تواند به داد حضرت مهدي برسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا بايد حضرت مهدي در زماني ظهور كند كه ظلم به اعلي درجه خود رسيده باشد .مگر اگر ظلم كمتر باشد مبارزه با آن راحتتر نيست.و چرا فقط مردم اخر زمان كه عده اندكي بيشتر نيستند بايد راحت  زندگي كنند.مگر مردم دوره هاي مختلف نياز ندارند كه در صلح و صفا و آرامش زندگي كنند.چه فرقي بين ما و مردم آخر زمان مي باشد.آيا انتظار فرج كشيدن يك نوع منفعل بودن نيست.اگر توجيه مي كنيد كه بايد انسان ها خودشان زمينه ظهور را فراهم كنند-ديگر چه نيازي به خضور حضرت مهدي است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان معراج نيز برايم سوال بر انگيز است.مي گويند در شب معراج حضرت محمد به ديدار خدا رفت به جايي رسيد كه در آنجا جبرئيل هم اجازه ورود نداشت.حضرت محمد از پشت پرده با خدا سخن گفت.آيا اين به اين معني نيست كه خدا جا ومكان دارد.كه حضرت محمد با الاغ بال دار توانست به آنجا برود.آيا از پشت پرده يا هر گونه حجاب ديگرصحبت كردن به اين معني نيست كه خدا همه جا نيست .يعني خدا اين طرف پرده بود و آن طرف نبود.خودتان بگوييد با قبول داستان معراج چقدر خدايتان را كوچك كرده ايد.او را در حد يك پادشاه كه هر كس با رعايت سلسله مراتب مي تواند به حضورش نائل شود پايين آورديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم كه همه انسان ها پيش از قبول هر افسانه اي آن را با خرد خود بسنجند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته شده توسط پارميس سعدي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.zandiq.com/"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;http://www.zandiq.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-6448809743604327720?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.zandiq.com' title='چند سوال از مذهبيون'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/6448809743604327720/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_9796.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6448809743604327720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6448809743604327720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_9796.html' title='چند سوال از مذهبيون'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8676378227935241937</id><published>2009-09-15T02:08:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T02:09:23.825+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='محمد پیامبر از خود راضی'/><title type='text'>محمد پیامبر از خود راضی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;احادیث زیادی از پیامبر اسلام شنیده ایم که خود را برترین پیامبر می دانسته و از همین روست که خود را خاتم الانبیا نامیده است. وی از اینکه در آینده شارلاتانی نظیر خودش پیدا شود و بیشتر از او محبوبیت پیدا کند واهمه داشته است. بنابراین خود را خاتم انبیا می نامد تا کسی پس از او نتواند به مقامی بالاتر از او دست یابد. حدیثی از قبیل اینکه: بخیل آن کسی است که وقتی نام مرا می شنود بر من صلوات نفرستد نشان دهنده خودخواهی این پیامبر است . پیامبری که میراثش چیزی به جز عقب افتادگی و  تروریست پروری در برنداشته است.  بعضی افراد وقتی از احادیثی اینچنینی با آنها سخن می گویی برای تبرئه این پیامبر خود خو اه می گویند این حدیث جعلی است. اما این پیامبر خود خواه درقرآن از قول خدا می گوید: خدا و فرشتگانش بر روان پاک این پیغمبر صلوات و درود می فرستند . شما هم ای اهل ایمان بر او سلام و درود بفرستید و با تعظیم و اجلال بر او سلام گویید(آیه 56 سوره الحزاب)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این آیه به خوبی بیانگر این است که کار محمد به جایی کشیده که خود را از خدا و فرشتگان نیز بالاتر می داند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما انگیزه نوشتن این چند سطر وقتی در من ایجاد شد که در روزنامه کیهان شماره 17855 در صفحه 6 مقاله ای از علیرضا شهید کلهری تحت عنوان اعتقاد به مهدویت در ادیان الهی خواندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این مقاله  برای تأکید بر افسانه مهدویت حدیثی از پیامبر اسلام نقل می کند. حدیث از این قرار است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکبار رسول خدا خطاب به حضرت زهرا علیهم السلام فرمودند: دخترم ، خداوند تبارک و تعالی هفت چیز به ما داده که به احدی قبل از ما نداده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1- پیامبر ما بهترین پیامبران است و او پدر توست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- وصی ما بهترین اوصیا است و او شوهر توست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- شهید ما بهترین شهداست و او عموی پدر توحمزه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4- از ما کسی است که خداوند به خاطر از دست دادن دو دستش در راه خدا به او دو بال داده تا در بهشت پرواز کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5- از ما دو فرزند است حسن و حسین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6- و قسم به آن خدایی که غیر از او خدایی نیست مهدی این امت از ماست . همان کسی که عیسی بن مریم پشت سرش نماز می خواند و سپس رسول الله دست بر پشت امام حسین گذاردند و سه مرتبه فرمودند از نسل این است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناگفته نماند یا حضرت محمد فراموش کرده است برتری هفتم را ذکر کند یا اینکه نویسنده مقاله هر چه به ذهن خویش فشار آورده نتوانسته است بیشتر از این دروغبافی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرض بر آن می گیریم که محمد از غیب خبر داشته است و حضور مهدی را از خاندان خویش نوید داده است و از ماجرای کربلا هم به واسطه علم وحی آگاهی داشته است. بهتر نبود این پیامبر از خود راضی از خدا می خواست در بهشت به جعفر طيار و يا حضرت ابوالفضل به جای دو بال دو دست عطا کند؟ از طرفی به مسلمانان وعده بهشت آنچنانی با میوه های فراوان می دهد . بهشتی را به تصویر می کشد که در آن پر از حوریان بهشتی است که هر بار پس از نزدیکی دوباره باکره می شوند. حیف نیست حضرت ابولفضل از این همه نعمت محروم باقی بماند. آخر چگونه حضرت عباس با دو بال خویش از درختان بهشتی میوه بچیند و بر دهان بگذارد. یا اینکه این حوریان بهشتی را چگونه برای انجام عمل سکس  با دو بالش آماده می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته شده توسط پارميس سعدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.zandiq.com/"&gt;http://www.zandiq.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-8676378227935241937?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.zandiq.com' title='محمد پیامبر از خود راضی'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/8676378227935241937/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_1056.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8676378227935241937'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8676378227935241937'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_1056.html' title='محمد پیامبر از خود راضی'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-4350157925406698335</id><published>2009-09-15T01:58:00.001+04:30</published><updated>2009-09-15T02:00:56.733+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خدایان'/><title type='text'>خدایان</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;تنها عبادت عدالت است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها کشیش عشق است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها بردگی نادانی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها خوبی خوشبختی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان شاد بودن اکنون است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جای خوشحالی همینجاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راه خوشحال شدن ، خوشحال کردن دیگران است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رابرت. جی اینگرسال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ملتها یک خدا بر ای خود آفریده اند. آن خدا همیشه به مخلوق خود شباهت دارد. به هر چه آدمیان عشق و نفرت می ورزند، علاقه یا نفرت نشان می دهد و به صورت تغییر ناپذیری پشتیبان قدرتمندان است.همه خداها وطن پرست هستند و از همه ملتها به جز ملت خود بیزارند.همه خدایان دوست دارند آنها را ستایش ، چاپلوسی و عبادت کنند.اغلب آنها اگر برایشان قربانی کنی لذت می برند. بوی خون بی گناهان دل انگیزترین رایحه برای آنان است. همه این خدایان تعداد بی شماری کشیش یا روحانی دارند، که این روحانیون مدعی هستند در میان مردم حامیان بسیاری دارند و سرمایه اصلی این روحانیون این است که درباره خدایشان بسیار لاف می زنند و می گویند که خدای آنها از خدایان دیگر برتر است و به آسانی می تواند بقیه خدایان را نابود کند.این خدایان ساخته و پرداخته مدلهای فراوان و گاه عجیب و غریب هستند. بعضی از آنها هزاران بازو و صدها سر دارند. بعضی گردن خود را با مارهای زنده تزئین کرده اند.بعضی در دست خود گرز یا چماق دارند، بعضی دیگر شمشیر و سپر. بعضی همانند فرشتگان بال دارند. بعضی نادیدنی هستند اما بعضی دیگر تمام وجود یا قسمتی از وجود خود را نشان می دهند. بعضی حسود و بعضی دیگر احمق هستند. بعضی خودشان را به شکل انسان در می آورند و بعضی به شکل قو، بعضی به شکل کبوترو بعضی به شکل گاو نر. بعضی خود را به صورت روح القدس در می آورند و با یک دختر زیبا از تبار انسان نرد عشق می بازند و بعضی دیگر از ازل بدون همسر زندگی کرده اند. بعضی دارای فرزند هستند و فرزندانشان همانند خودشان مورد پرستش قرار می گیرند. بعضی از این خدایان انتقام گیر ، وحشی ، شهوتران و نادانند. از آنجا که این خدایان از روحانیون کسب اطلاع (تفسیر کتب آسمانی) می کنند ، نادانی آنها برای ما موجب حیرت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این خدایان از شکل دنیایی که ساخته اند بی اطلاع هستند و فرض می کنند که دنیا کاملاً صاف است. بعضی از این خدایان با خود می اندیشند که می توانند طول روز را با متوقف ساختن خورشید زیاد کنند، یا اینکه فکر می کنند با دمیدن در یک بوق می توانند دیوارهای یک شهر را فرو بریزند. همه آنها از خصلت مردمی که خلق کرده اند اطلاع کمی دارند و دستور می دهند که مردم به آنها عشق بورزند.آنها فکر می کنند که بشر باید به آنچه آنها دوست دارند یا فرمان می دهند ، ایمان داشته باشند و آنچه بر پایه استدلال و مشاهده و تجربه بدست می آید خطا و گناه محسوب می شود.هیچ کدام از این خدایان قادر نیستند توصیف درستی از مخلوقات این کره خاکی بیان کنند. همه این خدایان از دانش زمین شناسی و فضا بی بهره اند. در موقع قانونگزاری بدبخت ترین قانونگزار و در موقع اجرای قوانین از یک رئیس جمهور متوسط آمریکائی ناتوان تر هستند. این خدایان طالب پست ترین و خوارترین فرمان برداران هستند. برای خشنودی آنان بشر باید صورت خود را به خاک بمالد. البته این خدایان نسبت به مخلوقات خویش بی طرف نیستند و جانبداری خود را با کمک به کسانی که دیگران را قتل و غارت می کنند، نشان می دهند.هیچ چیز به انداره کشتار بی ایمانها خرسندشان نمی سازد. هیچ چیز به اندازه اینکه کسی وجود آنها را انکار کند ، خشمگینشان نمی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عده کمی از ملتها فقط یک خدا دارند. ساختن خدا بسیار آسان است. ماده خام و هزینه ساخت این خدایان بسیار ارزان است. بازار خدایان اشباع شده است و بهشت از این تصاویر خیالی پر است.این خدایان نه تنها در آسمان حضور دارند، بلکه در تمام امور مربوط به انسانها دخالت می کنند. آنها ریاست بر هر شخص و چیزی را به عهده دارند. در همه ساختمانها حضور دارند. فرض بر این است که همه چیز تحت کنترل آنهاست. همه چیز در دست آنهاست. از پرواز گنجشک گرفته تا حرکت سیارات. گهگاهی برای ابلاغ پیام خود به بشر از تخت فروزان خود به زمین فرود می آیند . بعضی از این خدایان با رعد و تندر می آیند تا به مردم بگویند که نباید بزغاله را در شیر مادرش بپزند. بعضی از این خدایان جایگاه منور خود را ترک می کنند تا به زنان بگویند که باید یا نباید صاحب فرزند شوند ، یا اینکه روحانیون چگونه باید لباس بپوشند و یا روده یک پرنده را چگونه باید تمیز کرد. وقتی که مردم از اطاعت این خدایان خود داری می کنند یا اینکه به روحانیون غذا و لباس نمی دهند ، دچار آفت یا قحطی می شوند. گاهی این خدایان به مردم دیار دیگر فرمان می دهند تا آن مردم بی ایمان را به بردگی بکشانند و زنان و فرزندان آنان را به فروش برسانند. او با کشتن اولین فرزند این مردمان انتقام خود را از آنان می گیرد. وظیفه روحانیون این است که نه تنها این بلایا را پیش بینی کنند، لکه به مردم یاد آور شوند که به تقاضای آنها این بلایا بر سر مردم فرود آمده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدای هر ملتی با ملت دیگر تفاوت دارد. بزرگترین و قویترین قوم ، خدای بزرگتر و قویتری دارد. در صورتیکه قوم ضعیف باید خود را به پائین ترین طبقه بهشت راضی نگه دارد. همه این خدایان به بندگان خویش نوید خوشبختی در این دنیا و آن دنیا می دهند و ناباوران و کسانی را که وجود آنها را انکار می کنند یا اینکه به خدایی برتر از آنان اعتقاد دارند تهدید به عذابی جاویدان در دنیایی دیگر می کنند. اما انکار خدایان به طور کلی جرمی بالاتر از همه جرمهاست.اگر دستت را به خون انسانها آغشته کنی یا اینکه شهرت یک بی گناه را لکه دار کنی، اگر گلوی کودکی را در آغوش مادرش بفشاری ، گمراه کنی ، ویران کنی و معشوق زیبای خود را که به تو اعتماد کرده تنها بگذاری ، برای همه اینها بخشوده خواهی شد، اما اگر وجود او را انکار کنی ، چهره مهربان این خدا برافروخته خواهد شد و تا ابد از تو متنفر خواهد بود. درهای طلایی بهشت به روی تو بسته خواهد شد، داغ بدنامی بر پیشانیت خواهد خورد و تا ابد در جهنم سرگردان خواهی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترجمه صفحه 12-7 کتاب خدایان اثر رابرت جی. اینگرسال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرستاده شده توسط Arash_Bikhoda&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگردان: پارمیس سعدی&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;a href="http://www.zandiq.com/"&gt;http://www.zandiq.com&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-4350157925406698335?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.zandiq.com' title='خدایان'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/4350157925406698335/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_2102.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/4350157925406698335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/4350157925406698335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_2102.html' title='خدایان'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-2605795985016461627</id><published>2009-09-15T01:56:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T01:58:38.875+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='ویدئو‌های یوتوب(youtube) را که در رابطه با روشنگری های مذهبی‌'/><title type='text'>ویدئو‌های یوتوب(youtube) را که در رابطه با روشنگری های مذهبی‌</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;امروز خو استم یک سری ویدئو‌های یوتوب(youtube) را که در رابطه با روشنگری های مذهبی‌ و نشان دادن تاریخ مذهب در ایران است برای هموطنان اینجا بذارم. البته در بعضی‌ کشورها سایت یوتوب فیلتر شده. امیدوارم همه بتونند این ویدئو‌ها رو باز کرده با ببینند که این بدبختی‌های ما از کجا ریشه گرفته و جرا تا حالا در ایران باقی‌ مونده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر دیدید لینکی‌ آدرس اشتباهی دارد خو اهشن بگید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=9nC5fTb-UtY"&gt;تصوير واقعی حضرت علی را ببينيد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=kNWx67lclg8"&gt;می گویند حضرت علی در خانۀ خدا به دنیا آمد&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=2dS1bCCO19I"&gt;حضرت علی و قتل ایرانیان پی گناه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=EUA8shBFKYk&amp;amp;feature=related"&gt;علی ساخت ایرانیان و علی عرب&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=8JYYxdSA1qg&amp;amp;feature=related"&gt;علی یارت چه مزخرفیه که میگی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=Q_iDkpnlu5w&amp;amp;feature=related"&gt;‫ عدل علی و عدل عمر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=cDeWfaRGZqI&amp;amp;feature=related"&gt;چرا حسين را در کربلا کشتند ؟&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=xV71307m0aE&amp;amp;feature=related"&gt;خروج امام حسین و سرقت بیت المال -- قسمت اول&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=deXBMMkBZ4M&amp;amp;feature=related"&gt;خروج امام حسین و سرقت بیت المال -- قسمت دوم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=j1nvgysHDcc"&gt;جه کسی‌  قمه زنی را تشویق می‌کند.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=EcUijwavBzY"&gt;حکايت جمع آوری نهج الملاقه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=85spOIoEt0Y"&gt;خدای ما علی (پسر ابوطالب) ع&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=HQROww04DPg&amp;amp;feature=related"&gt;علی ابن ابی طالب و جوانمردی1-&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=0uw55eMRQbM&amp;amp;feature=related"&gt;علی ابن ابی طالب و جوانمردی 2-&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=xKVYA3dZoD8"&gt;از علی آمز اخلاص عمل - قسمت اول&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=lK7aJFs-2gc"&gt;از علی آمز اخلاص عمل - قسمت دوم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=AX1jI5Rd8Sw&amp;amp;feature=related"&gt;از علی آمز اخلاص عمل - قسمت سوم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=5bH6Cvmj42g"&gt;شب زفاف علی و فاطمه و تبرک با بزاق دهان پيامبر اسلام&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=BOhocQZ0SBg"&gt;شمر دایی تنی حضرت عباس و دایی ناتنی امام حسین&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=EoOlsBQDqek&amp;amp;feature=related"&gt;ظهر کربلا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=6lcczCAljiU&amp;amp;feature=related"&gt;داستان جالب صلح امام حسن - قسمت اول&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=NUeKKv2U_RE&amp;amp;feature=related"&gt;داستان جالب صلح امام حسن - قسمت دوم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=0dPybJyqrU4&amp;amp;feature=related"&gt;بیعت امام حسن&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=C14a0HRtZ6w&amp;amp;feature=related"&gt;تفکر اعراب نسبت به "زن" قبل و بعد از اسلام&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=gmJhbVDpg0Q&amp;amp;feature=related"&gt;توهین به مقدسات یعنی چه ؟ - قسمت اول&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=WbfR0TqewvY&amp;amp;feature=related"&gt;توهین به مقدسات یعنی چه ؟ - قسمت دوم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=ty1xqzZUExE&amp;amp;feature=related"&gt;جنایات سردار اسلام خالد ابن ولید&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=NsOOQsuXOSI&amp;amp;feature=related"&gt;ابداعات شیعه در اسلام از کجا آغاز شد؟ بخش اول&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=Fgfx1sEieqE&amp;amp;feature=related"&gt;ابداعات شیعه در اسلام از کجا آغاز شد؟ بخش دوم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=En7H1i_4r1k&amp;amp;feature=related"&gt;ابداعات شیعه در اسلام از کجا آغاز شد؟ بخش سوم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=hNRJwkmmvC4&amp;amp;feature=related"&gt;تعصبات دینی از چه زمان در ایران رایج شد؟&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=6watIBGc-7I&amp;amp;feature=related"&gt;داستان اسلام و میهن ما&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=YCu1pDPAEOg&amp;amp;feature=related"&gt;الله در قبل از اسلام و مشرکین&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=G9jU8UL03Ts&amp;amp;feature=related"&gt;آیا اعراب قبل از اسلام "الله" را می شناختند ؟&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=dcCt4O07Tcg"&gt;پیداش اسلام – 1&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=wcbE2PSlz1M&amp;amp;feature=related"&gt;پیداش اسلام – 2&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=tJeowpmu0yg&amp;amp;feature=related"&gt;چگونه مسلمان شدیم؟&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=WhtZ1ixd2NM&amp;amp;feature=related"&gt;کتابسوزان در هنگام هجوم مسلمین&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=9EcqUMnUYRM"&gt;ماله کشی در سن عایشه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=wRH7l0PR-So"&gt;صفیه همسر زیبا روی کنان&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=fBA97NjLbUQ&amp;amp;feature=related"&gt;اجاره کردن آلت تناسلی دختران&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=qgSAfXsy5NE&amp;amp;feature=related"&gt;دخترهفت ساله در اسلام&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=adxF0U0DSRo"&gt;مشگل عدالت و آزادی در اسلام&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=kzBkdaTIRn8"&gt;توهین آخوند روحانی مطهری ایران&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=m01XiWE6ufU"&gt;زن ایرانی انقلاب سفید و اسلام. اون عرب پرست ها ببینند و خجالت بکشند.&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=Z0XcleQNCRc&amp;amp;feature=related"&gt;سوتی پيامبر اسلام به هنگام کار خير در آشپزخانه&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-2605795985016461627?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/2605795985016461627/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/youtube.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/2605795985016461627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/2605795985016461627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/youtube.html' title='ویدئو‌های یوتوب(youtube) را که در رابطه با روشنگری های مذهبی‌'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8560212045452074376</id><published>2009-09-15T01:54:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T01:56:13.044+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان نظم ۲'/><title type='text'>برهان نظم ۲</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;دنباله برهان نظم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از یك رویداد تصادفی، تصادف بعدی در میان اعضاء انتخاب شده از تصادف اول انجام میشود. نظم موجود در سیستم های طبیعی ناشی از این نوع تصادف است. اجزاء مختلف بر اثر این "تصادف" ها در کنار هم قرار میگیرند و حد واسطهای ناپایدار از میان میروند و تنها اجزائی که به صورت پایداری با دیگر اجزاء در ارتباط هستند باقی میمانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند هزار میلیارد سكه را روی زمین بریزید. آنهایی كه شیر آمده اند را بردارید و بقیه را كنار بگذارید. سكه هایی را كه برداشته اید دوباره روی زمین بریزید و فقط شیر ها را بردارید. اگر این كار را چند میلیون بار تكرار كنید، سرانجام یك (یا چند تایی) سكه باقی خواهد ماند كه تصادفاً ملیونها بار، پشت سر هم شیر آمده است. حال به جای "سکه ها"، جانداران را بگذارید، به جای "شیر آمدن" انطباق بهتر با محیط، و به جای "کنار گذاشتن بقیه"، انتخاب طبیعی را بگذارید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; آیا "تصادف" تکامل هنوز باور نکردنی است؟ آیا این کار توسط خدا انجام میشود؟ اگر همجین خدایی وجود داشته باشد، این خدایی ظالم نیست؟ آیا شما نظمی در این کار می‌بینید که وجود ساعت سازی را طلب می‌کند؟ یا غربال طبیعت است. فرض کنید نسل ما باید منقرض می شد بجای انسانهای نئاندرتال (گونه منقرض شده ای از انسان). دلیل وجود اون تک سلولی‌هایی‌ که اکسیژن براشون سم حساب میشه و مجبورن در دهانه اتشفشان‌ها زندگی‌ کنن جیه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلا در جندین میلیون سال اول کره خاکی اکسیژن به صورت آزاد نبوده و جانداران مکانیزمی برای استفاده از اکسیژن نداشتند. بعد از آزاد شدن اکسیژن در هوا بجز تعداد معدودی تک سلولیها همه جانداران یا منقرض شدند یا مجبور شدند سیستم ژنتیکی‌ خودشونو به اکسیژن تدبیغ بدن. اتمسفری در کار نبوده که بعدا درست شد. این بدان معناست که قرار نبود که حیات در روی زمین بوجود آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مریخ محققان نشانه های وجود دریاچه های وسیع، رودهای جاری و دلتاهایی را که از دوران اولیه به جا مانده است کشف کرده اند. همه این مکان ها می تواند زیستگاهی بالقوه برای میکروب ها بوده باشد. دانشمندان تصور می کنند که خاک مریخ حاوی مغذی های کافی برای رشد و نمو موجودات زنده یا حداقل گیاه مارچوبه (آسپاراگوس) است. این بدان معناست که خدا اول میخو است آنجا رو آباد کنه، بعد زمین رو انتخاب کرد؟ حالا اگر تو مریخ جند صد هزار سال دیگه میکربهایی بوجود آمدند، جطور تفسیرش می‌کنید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخی دینداران می گویند: امکان ندارد که تکامل و نظم و پیچیدگی جهان جانداران "تصادفی" به وجود آمده باشد. و ادامه می دهند که حتی اگر نظریه ی تکامل نیز درست باشد، حتماً باید خالقی در کار بوده باشد که با طرح و تدبیر خود سیر تکاملی را هدایت کرده و به اینجا رسانده است. تعداد انواع جاندارن یک دهم تعداد جاندارن اولیه هم نمیشه. کدوم هدایت کننده سیر تکاملی؟ موتور پیش برنده ی تکامل (غربال طبیعت از میان جهش های ژنتیکی) نیازمند طراحی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وجود قوانین را میسازند نه بر عکس. گرما و نور نتیجه وجود حرکت (اتمها) در ماده است. قضاوت خوب در مورد شخصیت اجتمایی افراد تدبیق افراد با جامعه آن آنروز است. این قضاوت به این خاطر است که ما آن جامعه را منظم میدانیم، در نتیجه آن شخص را که رابطه هماهنگ با دیگر اجزای آن جامعه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضیا میگن طبق برهان نظم ساختار جهان نشان دهنده ی وجود نوعی انتخاب است. کدام انتخاب؟ جانداران دریایی اولیه که هنوز زنده هستد که فقط یک بدن و یک سر دارند و فقط وسط بدنشان یک سوراخ دارند که آب از آن میکذرد و غذا توسط دیواره سوراخ جذب میشود. نه دستگاه کوارش، نه دستگاه دفع مدفوع. جانواران دریایی که نه نر هستند و نه ماده، هر کدوم زودتر روی آن یکی‌ پرید میشود نر و دیگری میشود ماده. یک جیز ناقص العضو. اینها جز اولین جند سلولیها بوده اند که در نسلهای بعدی کاملتر شده اند. یک انتخاب درونی‌ توسط ساختار ژنتیکی‌ جانداران بوده که برای ادامه بقا خود را تکامل داده و هیج توجیه خارجی‌ ندارد. کدام خدایی میاد مخلوقی ناقص العضو خلق کنه که نسل در نسل قربانی بشه که ساختار ژنتیکی‌ بتونه خودش رو تکامل بده؟ به خاطر همین نقص‌ها میلیونها نوع جاندار منقرض شده اند. کدام خالق هوشیار و دانایی این کار رو میکنه. توجه داشته باشیم که ما سعی‌ می‌کنیم خدایی را ثابت کنیم که یا دیوانه بوده یا سادیسم دیگران آزاری داشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظم تنها به چیزهایی که دارای اجزا هستند تعلق می گیرد بعلاوه معيار قضاوت و محيط قرارگيري. مخلوق منظم خالق منظم و با شعوری را هم طلب می‌کند. خدا در صورت داشتن نظم باید اجزا داشته باشد در حالی‌ که بسیط است ونمیتواند اجزا داشته باشد؟ جتور میشود جیز بسیط بتواند شعور داشته باشد و بتواند کاری بکند؟ اگر هم فرض می‌کنیم که جیز بسیت میتواند شعور داشته باشد و کاری کند، نتیجه این نمی‌شود که زنجیره ی نظم ها (من منظم هستم، به خاطر نظمی که پدر و مادرم داشته اند، و نظم غذاها و اشیا و ...) می تواند به عنصریا عناصری بسیط در همین جهان ختم شود ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دینداران ادعا می کنند که علم درباره ی چگونگی امور است و دین درباره ی مقصود غائی امور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من فکر نمی کنم که بودن ما هیچ مقصودی داشته باشد. ما صرفاً حاصل تکامل هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر گرفته از سایت‌های زیر و سایت‌های علمی‌ متفرقه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.secularismforiran.com/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;http://www.secularismforiran.com&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://www.efsha.co.uk/farsi/atheism/borhan2.html"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;http://www.efsha.co.uk/farsi/atheism/borhan2.html&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-8560212045452074376?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.secularismforiran.com' title='برهان نظم ۲'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/8560212045452074376/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_7270.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8560212045452074376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8560212045452074376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_7270.html' title='برهان نظم ۲'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8065734224410438866</id><published>2009-09-15T01:52:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T01:54:18.292+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برهان نظم ۱'/><title type='text'>برهان نظم ۱</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;برهان نظم يكي از آشناترين برهان هاست. در این برهان بیان میشود نظم بدون ناظم ممكن نيست، پس جهان ناظمي دارد. با مشاهده ساعت به وجود ساعت ساز پی میبریم. یا مثال چشم و هزار چيز ديگر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ایراد اصلی این برهان در تعریف نظم است. مجموعه ای را منظم میدانیم که همه اجزاء آن در راه رسیدن به هدفی خاص با هم همکاری داشته باشند. در مورد تکامل جانداران به چنین سیستمی بر نمی خوریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شايد زلزله را مكانيزمي منظم ندانيم، در حالي كه مي توانيم آن را مكانيزمي براي آزادشدن انرژي سنگها و پايين آمدن سطح انرژي شان بدانيم، و در نتيجه زلزله را مكانيزمي در جهت رسيدن به يك هدف مشخص و عالي، و در نهايت منظم بدانیم. جهان ما هرشكلي كه مي داشت، از نظر ما منظم مي بود. نظم، ايده ايست ذهني و نه قانوني خارجي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظم نشانگر چیست؟ کریستال های نمک طعام (NaCl) شکل هندسی بسیار دقیق و معینی دارند. احتمال قرار گیری اتم ها به شکل تصادفی برای تشکیل چنین ساختاری چقدر است؟ یک در ده میلیارد .تقریبا ناممکن، آیا این وجود نظم دهنده ای رو ثابت میکنه؟ برای تهیه این بلورها کافیه محلول آب-نمک را تهیه کنیم و صبر نماییم تا آب آن در دمای اتاق تبخیر بشه. در هنگام تبخیر آب، با افزایش غلظت محلول اتمهای Na+ و Cl- با شدت بیشتری به هم برخورد میکنند. در واقع در هر ثانیه ملیونها برخورد در درون محلول روی میدهد. هنگامی که دو اتم با بار مخالف به هم برخورد میکنند در کنار هم باقی میمانند وگرنه همدیگر را دفع میکنند. با تشکیل هسته بلور هر اتمی که در جهت صحیح به بلور برخورد کند در کنار آن باقی میماند. هر گاه یک اتم در جهتی نا مناسب برخورد انجام دهد دوباره به محلول باز می گردد. این اتم ممکن است ملیونها برخورد نامناسب با بلور داشته باشد اما سرانجام برخورد صحیح را انجام خواهد داد و تمام اتمهای موجود در محلول منظم در کنار هم قرار خواهند گرفت. بله، ساختاری منظم در جلوی چشم شما شکل گرفته است و تصادف آن را بوجود آورده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشتباهات تصادفی طبیعت :ارتباط تكاملی دستگاه گوارش انسان و گوزن با ارتباط دستگاه عصبی و همه دستگاهها و اندام های این دو گونه یكسان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساختارهای ناقص: در انتخاب طبیعی مشاهده اینكه ساختاری به درستی با نیازهای جاندار سازگار نباشد، عجیب نیست. تعداد مهره های گردن مهره داران زیاد و مثلاً در غازها 25 عدد است ولی گردن پستانداران تنها 7 مهره دارد. گردن دراز زرافه نیز تنها 7 مهره دارد، درنتیجه گردنِ به این درازی هیچگونه انعطاف پذیری ندارد. طرح های ناقص چشم مهره داران مانند انسان شبكه عصبی موجود در چشم به گونه ای است كه یك نقطه كور در گستره بینایی بوجود می آورد (با اینكه ساختار چشم تصویر كاملی را بر روی شبكیه ایجاد میكند تنها بخشی از این تصویر به مغز میرسد) درحالی كه چشم بی مهرگان گستره بینایی كاملی دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساختارهای باقیمانده: اندام هایی هستند كه هیچ فایده ای برای جاندار ندارند و تنها باقی مانده اندامهای اجداد آن جاندار هستند. این اندامها كاربردی ندارند ولی سلول های آنها بیهوده انرژی و مواد غذایی مصرف میكند. به وزن جاندار می افزایند كه سبب نیاز به انرژی حركتی بیشتر میشود. این اندام ها حجمی را در بدن جاندار اشغال میكنند و عملكرد دیگر اندامها را كاهش میدهند و در نهایت ممكن است دچار جراحت یا عفونت شوند. چند نمونه: چشمهای نابینا در ماهیهای كور غار، باقیمانده استخوان پا در نهنگ و مار بوا در حالی كه پا ندارند، ناخن در باله گاو دریایی، انگشت در بال بعضی پرندگان، آپاندیس، مهره های دُم و بیش از صد عضو بی فایده دیگر در انسان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مثالي كه مي زنند، چشم منظم است، زيرا تمام اجزاي آن طوري كنار هم قرار گرفته اند كه بتوانند "ببينند"، ولي چرا "شنيدن" را هدف چشم قلمداد نمي كنيم ؟ اگر چنين كنيم، چشم يك مجموعه ي منظم نخواهد بود، زيرا قادر به شنيدن نيست. از سوي ديگر، اگر چشم قادر به بينايي نيز نبود، مي توانستيم آن را مجموعه أي منظم بدانيم، چون به خوبي قادر است در جاي خود باقي بماند و از هم نپاشد و سیستم رگهای آن به خوی می تواند سلولهایش را تغزیه کند ! اصلا در چه حالتي مي توان گفت كه چشم يك مجموعه ي بي نظم است و هيچ تفسير ديگري از آن نتوان كرد ؟ من كه نميتوانم حالتي را تصور كنم، هر حالتي را كه در نظر بگيريم، مي توانيم هدفي براي آن در نظر بگيريم، و بر اساس آن هدف چشم را منظم بدانيم. ميبينيم كه در تعيين منظم بودن مجموعه ها مشكلات بسيار بزرگي داريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تغییر گونه در كدهای دی ان ای جهش نام دارد. جهش در تولید مثل نیز رخ میدهد ولی در این فرایند اشتباه هایی هم رخ میدهد كه كپی دقیقاً برابر با اصل نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مضاعف شدن دو نسخه از یك ژن بوجود می آید. هر یك از این ژنها میتوانند جداگانه دستخوش جهش های جدید شوند و بدین ترتیب با حفظ ژن قبلی، ژن جدیدی به ژنوم جاندار اضافه شود كه اندكی با ژن قبلی فرق دارد. بیش از نود درصد از جهش ها مضر هستند. جهش های مضر اغلب موجب مرگ جاندار میشود و به نسل بعد انتقال پیدا نمیكند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرض كنید در شهری همه مردم ژن A را دارند. در اثر جهش در یك نفر از آنها ژن A به B تبدیل میشود. این فرد پس از ازدواج ژن B را به فرزندانش منتقل میكند. پس از گذشت چند قرن ژن B در سطح شهر پراكنده شده كه مثلاً 90% درصد از مردم ژن A و 10% باقیمانده ژن B را دارند. در مثال بالا فرض كنید ژن A عامل لاغری بوده و ژن B چاقی را بوجود می آورد. با فرا رسیدن عصر یخبندان، چاق ها دارای مزیت ذخیره سازی غذا هستند و لاغرها بیشتر میمیرند. بنابراین صاحبان ژن B بیشتر زنده میمانند. پس توزیع ژن در جمعیت دگرگون میشود به شكلی كه 90% ژن B را دارند. با پایان یخبندان، چاقی نه تنها مفید نیست بلكه دردسر ساز است. همین امر دوباره توزیع ژن A را به 90% میرساند. به این ترتیب توزیع ژن ها با تغییر محیط دچار تغییر می شود. تغییر محیط گاه آنچنان وسیع است كه یكی از ژن ها را به طور كامل منقرض میكند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا قرن نوزدهم، شب پره های منچستر عموماً سفید رنگ بودند و بر سطح درختهای سفید رنگ به خوبی استتار میشدند. در اثر انقلاب صنعتی و ایجاد کارخانه های دودزای فراوان در آن منطقه، سطح درختهای منچستر دود زده شد. در سطح درختان تیره ، پرندگان به راحتی می توانستند شب پره ها را تشخیص دهند و شکار کنند. در چنین شرایطی یک شب پره ی سیاه شانس استتار بیشتری داشت. در عمل همین امر رخ داد. در اثر جهش تصادفی ژنتیکی، شب پره های سیاه رنگی ایجاد شدند. این شب پره ها به خاطر مزیت استتار بیشتر توانستند، بهتر از دید پرندگان شکارچی مخفی بمانند و تولید مثل کنند. ظرف چند سال شب پره های سیاه در منچستر فراوان تر از شب پره های سفید شدند. اما در قرن بیستم، با پیشرفت فن آوری کاهش آلودگی هوا گاهش یافت، درختها هم كم كم رنگ طبیعی خود را بازیافتند و مزیت استتار شب پره های سیاه هم از بین رفت. و باز شب پره های سفید در جمعیت غلبه یافتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خصوصیات جمعیت های جانداران دائماً در حال تغییر است، به صورتی كه پس از گذشت چند صد هزار یا چند میلیون سال ممكن است به جاندار جدیدی تبدیل شده باشد. در طبیعت، جاندارانی كه مزیتی هرچند اندك، بر دیگران داشته باشند شانس بیشتری برای زنده ماندن و تولید مثل دارند. در دراز مدت نسل این جانداران، جمعیت غالب گونه را تشكیل خواهند داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جدیدا باکتری کشف شده که بیشتر از ۵۰ سال از بوجود امدنش نمیکذره. این باکتری نفت را در دریا از هم تجزیه کرده و عناصری از آن را به عنوان غذا مصرف می‌کند. آیا خدا موجود جدیدی خلق کرده تا مشگل محیط زیست رو حل کنه؟ وقتی‌ نفت تمام شد، جه بر سر این موجود خو احد آورد؟ نوعی حیوان در اروپا و قسمتهای از اسیا است که بیشتر از ۳۰۰ سال از بوجود امدنش نمیگذره. جثه یی دارد بین سگ و گربه. پس خدا این یکی‌ رو یادش رفته بود بیافریند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بر گرفته از سایت‌های زیر و سایت‌های علمی‌ متفرقه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.secularismforiran.com/"&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;http://www.secularismforiran.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;&lt;br /&gt;http://www.efsha.co.uk/farsi/atheism/borhan2.html&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-8065734224410438866?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.secularismforiran.com' title='برهان نظم ۱'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/8065734224410438866/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_6042.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8065734224410438866'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8065734224410438866'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_6042.html' title='برهان نظم ۱'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-1388719651471081759</id><published>2009-09-15T01:49:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T01:51:02.213+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='پیامبر اسلام و قرآن و نظرات اسلامی پیرامون روح'/><title type='text'>پیامبر اسلام و قرآن و نظرات اسلامی پیرامون روح</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;عقبه بن ابی معیط و نضر بن الحارث  دو تن از مشرکین مکه بودند که تصمیم میگیرند پیامبر را آزمایش کنند. آنها سه سوال میکنند که یکی از آنها در مورد مسئله روح بوده است. و پیامبر اسلام اینگونه از پاسخ دادن فرار میکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسراء 85&lt;br /&gt;وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّن الْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً تو را از روح می پرسند بگو : روح جزئی از فرمان پروردگار من است و شما را جز اندک دانشی نداده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دو شخص بعدها در جنگ بدر اسیر مسلمانان میشوند، مسلمانان باقی اسیران این جنگ را به مدینه آوردند و به فدیه آزاد کردند اما پیامبر اسلام در میان راه بدر تا مدینه، دستور میدهد علی بن ابوطالب این دو شخص را گردن میزند. محمد احساس تنفر و حقارت شدیدی از این مچ گیری میکرده است و از آنها عقده ای به دل داشته است وقتی میتواند عقده و کینه خود را خالی کند اینگونه ناجوانمردانه این دو اسیر را بدون اینکه حتی بتوانند از خود دفاعی بکنند تنها از روی خصومت های شخصی و مچ گیری های آنها که سبب رسوایی این پیامبر دروغین میشد، با بیرحمی تمام میکشد. (23)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اساساً در قرآن حرفی از ماوراء طبیعت زده نمیشود و تمامی باورهای دین خویان اسلامی برخواسته از تلاش فلاسفه و نوابغ دنیای اسلام است که پدیده روح را از فلاسفه یونان گرفته و آنرا تئوریزه کردند. بعنوان مثال محمد در قرآنش به فرشتگان بال داده است؛ در (سوره فاطر آیه 1) میگوید که فرشته ها دو، سه و یا چهار بال دارند. فرشتگان موجوداتی غیر طبیعی هستند و بال پرندگان برای آن است که با حرکت دادن آن بتوانند بر جاذبه زمین غلبه کنند و از جایی به جای دیگر بروند. گویا هر چیز که قرار است پرواز کند باید بال داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد جبرئیل را جایی روح القدس میخواند و در جایی فرشته. نام روح القدس یعنی روح یا نفس که وارد بدن میشود و از این طریق شخص از خدا وحی میگیرد. اما محمد مدعی بود که از جبرئیل وحی میگیرد  و تثلیث را در قرآنش رد و به شدت تکفیر کرده است و مسیحیان معتقد به تثلیث را کافر میخواند (سوره مائده آیات 72 ـ 73). گاهی جبرئیل را روح نامیده است و در جایی او را از ملائکه و این درحالی است که فرشته و روح دو چیز مختلف هستند. در جاهای دیگر کلمه روح در کنار فرشتگان آمده است، و روح بعنوان یک اسم خاص استفاده شده است، مثلاً در (سوره قدر آیه 4) در شب قدر ملائکه و روح به زمین فرستاده خواهند شد و در (سوره معارج آیه 4) روح بهمراه فرشتگان به سمت خدا عروج میکند، در سه جای دیگری قرآن از روح القدس بعنوان کسی که عیسی را تایید کرده است نام آورده شده است (سوره بقره آیات 87 و 253 و سوره مائده آیه 110) و در جایی به خود قرآن کلمه روح را اطلاق کرده است (سوره شوری آیه 52)، بنابر این در قرآن کلمه روح در موارد مختلفی استفاده شده است و موجب پدید آمدن بحث ها و پرسشهای زیادی شده است که مفسرین قرآن به جزئیات آن پرداخته اند اما خود معترفند که نمیدانند روح چیست (24).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اساساً در قرآن و کتابهای قدیمی اسلامی حرفی از ماوراء طبیعت زده نمیشود. تمامی اتفاقهای قرآنی و اسلامی کاملاً طبیعی هستند. قرآن از کلمه غیب، یعنی غیر قابل دیدن استفاده میکند نه غیر طبیعی و یا فراطبیعی (25)، در کتابهای اولیه اسلامی حتی در بسیاری از مواقع جبرئیل سوار بر خر میشود و در روی زمین راه میرود (26). در باورهای اسلامی موجوداتی که امروزه ماوراء طبیعی خوانده میشوند تماماً طبیعی هستند، محصور در زمان هستند و حتی جا و مکان  نیز دارند. بعنوان مثال بر روی شانه های انسانها دو فرشته نشسته اند که یکی اعمال خوب انسان را مینویسد و دیگری اعمال بد انسان را، این باعث میشود که این فرشته ها هم محصور در زمان و هم محصور در مکان باشند، زیرا جایگاهشان بر روی شانه ها است و همزمان با اعمال شخص رفتارش را ارزیابی کرده و ثبت میکنند، و هر چیز که محصور در زمان و مکان باشد لزوماً چیزی طبیعی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیه‌های نام برده شده:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این آیه ها میتوانند در قران شما پس و پیش باشند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها كه گفتند: «خداوند همان مسيح بن مريم است‏»، بيقين كافر شدند، (با اينكه خود) مسيح گفت: اى بنى اسرائيل! خداوند يگانه را، كه پروردگار من و شماست، پرستش كنيد! زيرا هر كس شريكى براى خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام كرده است؛ و جايگاه او دوزخ است؛ و ستمكاران، يار و ياورى ندارند. (72 سوره مائده)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها كه گفتند: «خداوند، يكى از سه خداست‏» (نيز) بيقين كافر شدند؛ معبودى جز معبود يگانه نيست؛ و اگر از آنچه مى‏گويند دست بر ندارند، عذاب دردناكى به كافران آنها (كه روى اين عقيده ايستادگى كنند،) خواهد رسيد. (سوره مائده 73)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرشتگان و «روح‏» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مى‏شوند. (سوره قدر 4)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرشتگان و روح ( فرشته مقرب خداوند) بسوى او عروج مى‏كنند در آن روزى كه مقدارش پنجاه هزار سال است! (سوره معارج 4)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما به موسى كتاب (تورات) داديم؛ و بعد از او، پيامبرانى پشت سر هم فرستاديم؛ و به عيسى بن مريم دلايل روشن داديم؛ و او را به وسيله روح القدس تاييد كرديم. آيا چنين نيست كه هر زمان، پيامبرى چيزى بر خلاف هواى نفس شما آورد، در برابر او تكبر كرديد (و از ايمان آوردن به او خوددارى نموديد)؛ پس عده‏اى را تكذيب كرده، و جمعى را به قتل رسانديد؟! (87 سوره بقره)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضى از آن رسولان را بر بعضى ديگر برترى داديم؛ برخى از آنها، خدا با او سخن مى‏گفت؛ و بعضى را درجاتى برتر داد؛ و به عيسى بن مريم، نشانه‏هاى روشن داديم؛ و او را با «روح القدس س‏ذللّه تاييد نموديم؛…..(سوره بقره 253)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(به خاطر بياور) هنگامى را كه خداوند به عيسى بن مريم گفت: «ياد كن نعمتى را كه به تو و مادرت بخشيدم! زمانى كه تو را با» روح القدس «تقويت كردم؛ كه در گاهواره و به هنگام بزرگى، با مردم سخن مى‏گفتى؛ و هنگامى كه كتاب و حكمت و تورات و انجيل را به تو آموختم؛…. (سوره مائده آیه 110)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان گونه (كه بر پيامبران پيشين وحى فرستاديم) بر تو نيز روحى را بفرمان خود وحى كرديم؛ تو پيش از اين نمى‏دانستى كتاب و ايمان چيست (و از محتواى قرآن آگاه نبودى)؛ ولى ما آن را نورى قرار داديم كه بوسيله آن هر كس از بندگان خويش را بخواهيم هدايت مى‏كنيم؛ و تو مسلما به سوى راه راست هدايت مى‏كنى. (52 سوره شوری)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;زیر نویس ها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(23)- جزئیات بیشتر را در نوشتارهایی با فرنام &lt;/span&gt;&lt;a href="http://efsha.co.uk/farsi/islam/personal/uqba.htm"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;عقبه بن ابی معیط &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; و &lt;/span&gt;&lt;a href="http://efsha.co.uk/farsi/islam/personal/nadr.htm"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;نضر بن الحارث &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;مطالعه کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(24)- مراجعه شود به کتاب معارف قرآن (3-1)، ص 349 نوشته آیت الله مصباح یزدی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(25)- باید توجه کرد هوا و هر چیز کاملاً شفاش دیگری نیز غیر قابل دیدن و غیبی است اما ماوراء طبیعی نیست، بنابر این کلمه غیب به هیچ عنوان برابر با ماوراء طبیعی بودن نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(26)- مراجعه شود به ترجمه فارسی &lt;/span&gt;&lt;a href="http://efsha.co.uk/farsi/books/sirat_rasool_ollah.htm"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;سیرت رسول الله، ابن هشام&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt; پوشینه دوم صفحه 749&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-1388719651471081759?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.secularismforiran.com' title='پیامبر اسلام و قرآن و نظرات اسلامی پیرامون روح'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/1388719651471081759/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_5954.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/1388719651471081759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/1388719651471081759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_5954.html' title='پیامبر اسلام و قرآن و نظرات اسلامی پیرامون روح'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8138608135672669895</id><published>2009-09-15T01:47:00.001+04:30</published><updated>2009-09-15T01:49:06.590+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='حیات پس از مرگ'/><title type='text'>حیات پس از مرگ</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;در باورهای اسلامی حیات پس از مرگ نیز کاملاً طبیعی گزارش شده است. بسیاری از مسلمانان گمان میکنند که این روح انسان است که در روز قیامت در بهشت وارد خواهد شد. این درحالی است که در قرآن گفته شده است که خداوند ذرات بدن شما را جمع آوری خواهد کرد. معاد اسلامی کاملاً مسئله ای جسمانی است. در قرآن همچنین گفته میشود که دست و پای شما علیه شما در روز قیامت شهادت خواهند داد. گذشته از اینکه شهادت دادن اعضای بدن در روز قیامت همچون باقی باورهای اسلامی بسیار نابخردانه و کودکانه است، این مسئله امروزه از آنجا که اعضای بدن انسانها با یکدیگر پیوند زده میشود بسیار مضحکتر به نظر میرسد. تصور کنید شخصی بر اثر تصادف دست خود را از دست بدهد و پزشکان دست شخص دیگری را به دست او پیوند بزنند. در روز قیامت کدام دست است که علیه او شهادت خواهد داد؟ آیا دست خودش علیه او شهادت خواهد داد یا دست دومی که مربوط به شخص دیگر بوده است؟ آشکار است که این دو دست باید هردو علیه آن شخص شهادت بدهند. البته ممکن است مسلمانان بگویند اول آن دست اصلی شهادت خواهد داد بعد این دو دست با یکدیگر عوض خواهند شد و دست دوم بجای دست اول خواهد نشست و علیه شخص شهادت خواهد داد، بنابر این در روز قیامت مقدار زیادی جراحی باید انجام بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال مسئله را یک مقدار پیچیده تر کنیم. آشکار است که تمام سلولهای بدن انسان ساخته شده از مواد غذایی هستند که شخص مصرف میکند، و این مواد غذایی ساخته شده از اتمها هستند. از طرفی همه انسانها بعد از مرگ تجزیه شده و ذرات بدنشان به طبیعت بازمیگردد و اصلاً بعید نیست که بعدها این اتمها دوباره وارد بدن شخص دیگری شوند و در نتیجه سلولهای او را تشکیل بدهند. بنابر این میتوان گفت قسمتی از ذرات بدن هر انسانی احتمالاً قبلاً ذرات بدن شخص دیگری بوده است. حال جمع آوری ذرات در روز قیامت توسط الله تنها در صورتی ممکن است که همه افراد از ذرات یکتای بصورت مستقل تشکیل شده باشد، درحالی که اینگونه نیست. فرض کنید شخص A مقدار X از ذرات بدنش را از بدن شخص B گرفته باشد. حال این X در روز قیامت در بدن چه کسی جمع خواهد شد؟ شخص A یا شخص B؟ مقدار X به چه کسی متعلق خواهد بود و علیه چه کسی شهادت خواهد داد؟ مسئله جالب و کلاسیک دیگری از همین نوع وجود دارد که اسلامگرایان در طول تاریخ تلاش کرده اند برای آن پاسخهای معقولی را فراهم کنند اما ره به جایی نبرده اند. این مسئله از این قرار است که اگر فرض کنیم شخصی شخصی را دیگر پس از مرگ بخورد و اعضای بدن شخص خورده شده، تبدیل به اعضای بدن شخص خورنده شود، در معاد جسمانی بر سر بدن فرد اولیه چه خواهد آمد؟ آشکار است که این قصه های کودکانه ای همچون معاد جسمانی مورد قبول هیچ خردمندی نخواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئله دیگری که امروزه با آن روبرو هستیم مسئله تغییر جنسی است. بنابر مسائل خاص بیولوژیکی برخی از انسانها دو جنسه به دنیا می آیند (معلوم نیست الله به چه دلیل چنین کاری را با مخلوق خود کرده است) و یا اینکه به هر دلیل جسمی و یا روحی دیگری هویت جنسیشان برابر با جنس مخالفشان هست (28) و امروزه با پیشرفت تکنولوژیکی در زمینه پزشکی این افراد میتوانند تغییر جنسیت بدهند. آیا با تغییر جنسیت دادن این افراد روحشان نیز تغییر جنسیت میدهد؟ تکلیف این افراد در بهشت چه خواهد بود؟ آیا در آن دنیا باید به دنبال حوری های بهشتی بیافتند و یا الله آنها را شوهر خواهد داد؟ احتمالاً مومنان خواهند گفت در بهشت هر آنچه مومن بخواهد برایش میسر است (29)، بنابر این اگر مومنی همجنسگرا (&lt;a href="http://efsha.co.uk/farsi/glossary/homosexualism.htm"&gt;همجنس گرایی چیست؟&lt;/a&gt;) هم باشد میتواند با بقیه مومنان هم جنس خود رابطه جنسی برقرار کند. اگر چنین کاری در بهشت ممکن است چرا بر روی زمین غیر ممکن است و مسلمانان خود را در مقابل حقوق همجنسگرایان اینقدر آزار میدهند؟ از این گذشته بنابر گفته قرآن اگر همه چیز برای مومنان مهیا است آیا مومنان میتوانند در بهشت با همسران رسول الله هم همبستر شوند؟ آیا کودکانی همچون عایشه در بهشت از دست پیامبر اسلام در امان خواهند بود؟ نعوذاً بالله با خود خدا چطور؟ اگر همه چیز میسر نیست پس چرا قرآن به آن اشاره ای نکرده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;زیر نویس ها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(28)- به این افراد ترانسکشوال (Transexual) گفته میشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(29)- سوره زخرف آیه 71 نوشته است هر آنچه مومنان نفسشان در بهشت آرزو کند برایشان فراهم خواهد شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-8138608135672669895?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.secularismforiran.com' title='حیات پس از مرگ'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/8138608135672669895/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_9052.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8138608135672669895'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8138608135672669895'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_9052.html' title='حیات پس از مرگ'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-7509689529820083233</id><published>2009-09-15T01:20:00.001+04:30</published><updated>2009-09-15T01:22:14.238+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بقیه منابع تأثير گذاری آئین‌های پارسی‌ بر اسلام ۲'/><title type='text'>بقیه منابع تأثير گذاری آئین‌های پارسی‌ بر اسلام ۲</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;برخي از نيايشها: پيامبر اسلام پنج نماز روزانه را براي مسلمانان مقرر داشت، صبح، ظهر, عصر، مغرب، عشاء. زرتشت پيروان خود را به پنج بار نيايش در روز فراخواند، به هنگام سحر، ظهر ، عصر، مغرب و نيمه شب(41). و در آيين مانوي: نماز در آيين مانوي نيايشي است كه در زمانهاي مشخص و با حركات اندامي معيني برگزار ميشود،‌از ايستادن گرفته تا ركوع و سجود.. نمازها چهار نوبت در روز است كه نماز اول در هنگام پايان شب و دومي در عصر و نماز مغرب كه پس از غروب آفتاب و پس از آن نماز عشاء و هرنمازي در 12 ركعت و سجده برگزار ميشود. و لهجه و آهنگي ويژه خود دارند و نيز بخشي از كتاب به روش خود خوانده ميشود:  بسوي راستي راه يابند تا هر هرزه اي كه به آيين آويخته شده را پاك گردانم .. مژده دهنده اين پايان نزديك آمدم.. (36) همچنين در مانوي پيش از نماز شستشو ميكنند(وضو).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيامبر اسلام سي روز در سال را به روزه گيري اختصاص داد. همچنين ماني براي پيروان خود روزه گرفتن را مقررداشت. روزه گيري در آيين مانوي سي روز در سال مي باشد،‌و هفت روز در هر ماه، و آيين روزه گيري به نخوردن و نياشاميدن از هنگام در آمدن آفتاب تا غروب آن است.(44)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قرآن در وصف آخرت آمده از قبيل قيامت، روزحساب و كتاب، پاداش و ثواب و مجازات و غيره.. اين موارد را در آيين زرتشت نيز ميبينيم: انسان به جهان ديگري خواهد رفت، انسان رواني دارد كه پس از مرگ او ماندني است كه دوباره به تن رها شده بازخواهد گشت.. اين روانها پس از ترك تن در برزخ مينو منتظر روز رستاخيز مي مانند، تا دوباره به تن هايي كه از درون خاك برآمده اند بازگردند.(45) انسان در طول زندگي آزاد است كه از كردار نيك و بد يكي را بگزيند، در جهان ديگر به آن رسيدگي ميشود، و همه كردارهاي آدمي نوشته و نگهداري ميشود. هر آدمي را يك فرشته نگهباني ميكند و نيكي ها و بديهاي او را نوشته و نگهداري ميكند، آدمي كردارها و پندارهاي خود را نوشته مي يابد چه خوب و چه بد.(46) بررسي بر مبناي كردار انسان در زندگي نخستين او مي باشد چه نيك و چه بد. پس از جدا شدن از تن، روح در روبروي داور جهان رستاخيز مي ايستد( او فرمانده گروه اهورايي است كه با امشا سپند هاله مقدس آسماني را تشكيل ميدهند) و او به بررسي روح مي پردازد، كه در جهان چه چيزي را براي آدميت و جهان بخشيده، و در سوي راست مترا ايستاده ودر سوي ديگر دو دستيار او ايزد سروش و ايزد رشن كه اندازه گيري كردارهاي انسان را انجام ميدهند، و خوبيهاي او را در يك سوي ترازو و بديها را در كفه ديگر قرار ميدهندو دراينجا هيچ چيز به داد انسان نميرسد، نه قربانيهايش و نه آيين و ستايشهاي نمادين او بلكه پندار و گفتار و كردار نيك او هستند كه او را نجات ميدهند، پس هر آنكس كه بخش نيكي ترازوي او سنگين تر باشد به بهشت مي رود و اگر نه گوشه دوزخ جايگاه او خواهد بود.(47) پس از آن به پلي ميرسد (چينود) كه روان از آن گذر خواهد كرد، و اين پل بر روي دوزخ ساخته شده كه راهي است به سوي بهشت ، اين پل در برابر روان نكوكار پهن خواهد بود و از آن به آساني مي گذرد اما براي روان بد تنگ بوده، پس همانا در دوزخ مي افتد. اين پل در كنار پرتگاه دوزخ قرار گرفته.. پرتگاهي كه از دل تاريكي شعله هاي آتش از آن برآيد ولي.. اگر چه اين گذرگاه بر روي دوزخ است اما پايانش به آرامگاه بهشت كشيده شده(پرديس يا پردوس كه برگردان تازي آن بردوس و يا فردوس بوده كه در قرآن آمده).(48) پس از آن روح به سوي چينود ميرود، و آن پلي است كه در برابر روان نيك پهن و بزرگ شده، پس از روي دوزخ گذر خواهد كرد و به آن سوي ميرسد كه دروازه هاي پرديس آنجاست، ولي آن دربرابرروان پليد گذرگاهي تنگ است پس از روي آن مي افتد كه آتش دوزخ اورادربرگيرد(49)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور مهدي منتظر از باورهاي مشهوري در اسلام مي باشد، در كتابهاي سنتهاي الترمذي و غيره آمده.. از  أبي سعيد الخدري نقل شده كه گفته:‌ پيامبر (ص) فرمودند:  مهدي با پيشاني نوراني زمين را بعد از اينكه از ستم لبريز شده آنرا پر از برابري خواهد نمود و او هفت سال دارد.  همين امر در آيين زرتشت هم نيز آمده: در كتاب الملل و النحل به نوشته  شهرستاني آمده: و از آنچه به زرتشت گفته شده در كتاب زند اوستا آمده : درپايان جهان مردي بنامآشيزريكا (مرد گيتي) ] در جاهاي ديگر اين نام را سوشيانس به معناي سودرسان يا كسي كه به مردم سود و زيان مي رساند ديده ام[ خواهد آمد كه جهان را به آيين و برابري زيبا مي كند و در آن هنگام پتياره خواهد آمد كه 20 سال گزندي در كار و سرزمينش خواهد افتاد و پس از آن آشيزريكا بر جهانيان خواهد آمد و برابري را زنده مي كند و ستم را نابود،‌ و شيوه هاي تغيير شده را همانند پيش برخواهد گرداند، و پادشاهان از او فرمان مي برند و كارها براو آسان خواهد شد، و آيين و راستي را پشتيبان خواهد بود، و در زمان او آسايش بدست مي آيد و كينه ها و بدبختيها از ميان مي رود. (50)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيامبر اسلام گفته بود كه يهوديان و مسيحيان كتابهاي خود را دستكاري كرده اند و آنها را منحرف ساخته اند. همين سخن را ماني نيز درباره اجيلها گفته بود: ماني اجيلهاي مسيحي را معتبر نمي شمارد چون به گمان او پيامبران آنها را مطابق ميل يهوديان دستكاري كرده اند. (51)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حادثه به صليب كشيدن مسيح را رد مي كند و آنرا واقعيت نمي پندارد بلكه گمان و شبهه مي داند. گفته  الشماس منسي القمص در توضيح اين نكته در آيين ماني:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسيح در ميان يهوديان به گونه يك تن و اندام انساني نمايان گشت و نه يك تن راستين .. ولي خداي تاريكي يهوديان را وسوسه كرد تا او را به صليب بكشند ولي چون او تن نداشت دردها در او موثر نگرديد و يهوديان گمان كردند كه او را به صليب كشيده اند.  (52)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرفته از سایت: &lt;a href="http://www.zandiq.com/"&gt;www.zandiq.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: &lt;a href="http://www.ladeeni.net/"&gt;http://www.ladeeni.net&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;زیرنویس ها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- مذهب در هند و چين و ايران ص293.&lt;br /&gt;41-تولد شيطان.&lt;br /&gt;42-مذهب در هندو چين و ايران ص315.&lt;br /&gt;43-همان منبع.&lt;br /&gt;44-همان منبع&lt;br /&gt;45-ميلاد الشيطان.&lt;br /&gt;46- مذهب در هندو چين و ايران ص288،287.&lt;br /&gt;47- ميلاد الشيطان.&lt;br /&gt;48-مذهب در هندو چين و ايران ص287،288.&lt;br /&gt;49- ميلاد الشيطان.&lt;br /&gt;50-الملل و النحل ج1 ص239.&lt;br /&gt;51- الهرطقه في الغرب ص54.&lt;br /&gt;52- همان ص 55.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-7509689529820083233?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/7509689529820083233/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_1827.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/7509689529820083233'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/7509689529820083233'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_1827.html' title='بقیه منابع تأثير گذاری آئین‌های پارسی‌ بر اسلام ۲'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-6159873958757178002</id><published>2009-09-15T01:18:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T01:20:27.057+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='منابع تأثير گذاری آئین‌های پارسی‌ بر اسلام ۱'/><title type='text'>منابع تأثير گذاری آئین‌های پارسی‌ بر اسلام ۱</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اینها نوشته يك تازي تازي زاده ، عرب بن عرب بن عرب بن عرب بن عرب بن عرب بن عرب بن عرب…. است كه به دور از پيش داوري و تعصب بي جا و تندرويهاي اشتباه و فقط از روي انديشه و بررسي واقعي تاريخ نياكان خود آغاز به جمع آوري و گردآوري مطالب مربوط به آئين آنها كرده و با بررسي تمامي راستيها گوشه اي از حقيقت تاريخي پيدايش اسلام را به روي كاغذ آورده. باشد که ما را به فكر فرو برد كه براستي چه كسي از آفريدن مذهب بيشترين بهره را برده؟ خدا ، انسان، يا پيامبر؟!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين نوشتار يك تازي بوده و برداشت خود را از كيش زرتشت آنچنان به قلم آورده كه در ذهن بيشتر هموطنان خود جا افتاده مثلاً واژه مجوس كه هنوزهم با تلاش اين همه روحاني كه سعي در اثبات مسلمان بودن ايرانيان حتي بيش از تازيان مي نمايند مي بينيم كه تازيان ايرانيان رابا واژه  مجوس مورد خطاب قرار ميدهند ( سالها صدام ايرانيان را با اين نام مي خواند و همچنين حكام محلي و روحانيون اهل تسنن در عربستان و بسياري از كشورهاي عربي). اميد است كه اين نوشته آغازي باشد براي نگاهي دوباره به انديشه هاي به ارث رسيده و حركت و جنبشي باشد براي ذهن از ديرباز از كار افتاده بسياري از ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وليعهدی: محمد درباره خود گفته كه او همانيست كه توسط عيسي مژده داده شده بود. آيين مانوي براي اين گفته ها را در نماز گنجانيد كه هنگام سجده نماز با درود بر اين پيامبر به پايان مي رسد:‌ مبارك باد راهنماي ما وليعهد پيامبر نور.(33)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از به دنيا آمدن زرتشت معجزه ها و كارهاي خارق العاده اي روي داده ،‌ از كودكي به خردگرايي روي آورده و بسوي گوشه گيري رفته، آن هنگام  ۷رؤيا ميبيند ،پس از آن رسالت خود را اعلام مي نمايد، او مي گفت: پيامبر خداست كه فرستاده تا گمراهي به آيين را بزدايد و به سوي راستي راهنما باشد، او سالهاي دراز همچنان مردم را به راستي فراميخواند و اندك كساني بودندكه به فراخوان او پاسخ آري دادند پس به او وحي شد كه به بلخ كوچ كند...(34)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زماني زرتشت به خردگرايي و گوشه گيري روي آورد كه مراحل نوگرايي را از نوجواني به جواني ميگذرانيد، و حتي از شكوفايي جواني تا زمستان آن درجستجوي راستي گام برداشت بيابانها را با تلاش پيمود و به غاري در كوه سبلان با كوشش گام بگذاشت كه اولين نشانه هاي پيامبري در چهلمين سال زندگي او نمايان گشت ،‌ بوسيله خواب.. وسپس سخن.. و پس از آن با گذراندن و كوچ كردن به آسمان. (35) در پژوهشي از فراس السواح درباره زرتشت آمده: پس از دريافت پيامبري زرتشت آنرا در زادگاهش و در ميان مردمان خود به مدت ده سال تليغ كرد ولي نتوانست پيروان چشمگيري را به آيين نوين فرا بخواند ، مژده او به مردمان ساده همانا رسيدن آنها به زندگي خوشبخت و جاودانه بود چيزي كه در باورهاي آن هنگام ويژه بزرگان و برگزيدگان بود. و هنگامي كه پيامبر از مردم خود خسته شد تصميم به كوچ و مهاجرت گرفت ، پس به سرزميني كه تقريبا نزديك خوارزم بود رفت، و پادشاه آن گشتاسب به نيكي از او خوش آمد گويي كرد و به همراه همسرش آيين زرتشت را پذيرفت و به گسترش آن در كشورش نيزكمك كرد. پس آيا سرگذشت زرتشت يك راهنمايي براي پيامبر اسلام در زندگي و كردارهايش بوده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; پيامبر اسلام مي گويد كه او آخرين پيامبر است، همچنين زرتشت گفته :اي مردم من پيامبر خدا براي شما هستم. خداوند مرا براي راهنمايي شما به پايان جهان فرستاده. ميخواسته كه با من زندگي اين جهان را به پايان برساند پس آمدم كه به راستي راهنمايي كنم و هر آنچه از بدي را كه با آيين آميخته شده بزدايم ..مژده دهنده و هشدار دهنده به اين پايان نزديك آمده ام.(36)همچنين اين گفته را ماني درباره خود تكرار كرده كه او آخرين پيامبران است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيامبر اسلام به يگانه پرستي فراخواند و خدايان ديگر را قلابي شناساند، و او گوينده جملهلااله الا الله مي باشد، همچنين زرتشت به يگانه پرستي فرا خوانده بود و خدايان ديگر را رد نمود خدايي نيست مگر اهورا مزدا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيامبر اسلام نامهايي را با شمار آنها براي خدا گفته، همچنين گفته زرتشت: پس زرتشت از او خواست كه اين نام را به او بيآموزد و او گفت كه آن رازي است پاسخگو و اما نامهاي ديگر نخست بخشنده، دوم استوار ،‌ درستين،‌ پاكدامن(القدوس)، پارسا، انديشه، دانش، آزمود، دانا، بي نياز، دارا، توانگر ، سرور، درمان، راستي ،‌ديده، توانا، نوين، مزدا يا داناي همه چيزو...(38)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پيامبر اسلام ادعا كرده بود كه به آسمان رفته است، همين داستان را نيز درباره زندگي زرتشت مي بينيم: آنگاه فرشته دست زرتشت را گرفت و به آسمان برد جايي كه در برابر اهورا مزدا و جانداران آسماني و امشا سپند ايستاده ، و در آنجا فرمان خداوند را دريافت كرد كه او بايد آنرا به مردمان خويش و همه آدميان بازگو كند.(39) در اين باره در گاتها آمده كه زرتشت خود درباره اين ماجرا چنين گفته: اي مردم من فرستاده خدا به شما هستم.. او با من سخن ميگويد.. و با سروشي كه برگزيده  فرشتگان  براي من مي آورد سخن مي گويد كه مرا سرور فرشتگان گرفته و به درگاهش راهنمايي نمود.. و در آنجا نوراني شدم، نور پروردگاري به من راه و روش آيين را آموخت براستي كه اين كتاب را بهر شما به من سپرد(40)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما نميدانيم كه براستي داستان اسراء و معراج پيامبر اسلام فقط يك رؤيا بوده يا ادعا و برداشتي برگرفته از داستانهاي مشابه كهن ! هر‌آنچه كه باشد حتي از ديد مسلمانان يك داستان واقعي نبوده. (‌ميتوان در اين باره به تفسيرابن عربي و سخن عائشه  ما هيچ گاه تن پيامبر خدا را به دور از چشمان نديديم مراجعه كرد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرفته از سایت: &lt;a href="http://www.zandiq.com/"&gt;www.zandiq.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: &lt;a href="http://www.ladeeni.net/"&gt;http://www.ladeeni.net&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;زیرنویس ها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;33- مذهب در هند و چين و ايران ص 318.&lt;br /&gt;34- صبحدم اسلام، ص155.&lt;br /&gt;35-مذهب در هند و چين و ايران ص 318.&lt;br /&gt;36- همان منبع ص 291&lt;br /&gt;37-در نسخه قدس آمده كه گمان ميرود منظور قدوس باشد.&lt;br /&gt;38-الله ص 82.&lt;br /&gt;39-ميلاد الشيطان.&lt;br /&gt;40- مذهب در هند و چين و ايران ص293&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-6159873958757178002?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/6159873958757178002/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_5734.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6159873958757178002'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6159873958757178002'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_5734.html' title='منابع تأثير گذاری آئین‌های پارسی‌ بر اسلام ۱'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-1602801133004698109</id><published>2009-09-15T01:13:00.001+04:30</published><updated>2009-09-15T01:15:33.831+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='چگونگي تاثير پذيري اسلام از دیگر ادیان ۲'/><title type='text'>چگونگي تاثير پذيري اسلام از دیگر ادیان ۲</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;مدرسه جنديشاپور و گسترش زرتشتي در ميان قريش :همانگونه كه اشاره شدآيين پارسيان به تازيان و به ويژه به مردمان قريش رسيد و به نظر ميرسد كه برخي از آنان كه شيفته اين آيين و فرهنگ شده بودند براي آگاهي بيشتر كنجكاوي ويژه اي ا زخود نشان مي دادند،‌ بازارهاي الحيره پايانه بازرگاني تازيان بود و مدرسه جنديشاپور كه پسر اردشير يكي ديگر از پيروان زرتشت آنرا ساخته بود كعبه آرزوهاي فرزندان طبقه ثروتمند قريش براي يادگيري بود، همانند حارث بن كلده و فرزند او النضر بن الحارث از پزشكان نام آور تازي.(29) أبكار السقاف در كتاب خود مذهب در شبه جزيره عرب درباره گسترش آيين پارس در سرزمين تازيان بويژه قريش اينگونه ادامه ميدهد: زرتشت بصورت رسمي تمام دنيا را فرا گرفته بودو تا مركز شبه جزيره عرب و بويژه مكه جريان زرتشتي در دايره اي از جنس خود پيامبر فرستاده گره خورده بود و اين باور پارسي در اذهان او رسوخ كرده بود كه پايان جهان فرا رسيده و بايد وحيي از آسمان نازل شود آنهم بوسيله روح يا بزرگ فرشتگان كه دست او را گرفته و به آسمانها برده كه بعد از بازگشتش به زمين آيين راستين را مژده دهد اين جريان از هر سوي به دل قريش گسترش پيدا كرده و در آن آييني جاي گرفت كه كتاب مقدس آنها بالزندقه و پيروان آن زنادقه شناخته شده بودند، همين جا آگاهي تاريخي بوجود آمد كه در قريش زندقه گسترش يافته است و زمانه با دست خود نوشت كه قريش زنديق شده!(30) دراينجا تصويري روشن از اندازه گسترش آيين پارسي در قريش بدست مي آيد، و نيز اين نكته كه تا چه اندازه همانند يهوديت و مسيحيت در ذهن محمد نزديك و موثر بوده. پس قريش نميتوانسته تاثير پذير نباشد و بي سوادي - در صورت اثباث- توجيهي نخواهد بود براي جلوگيري از گفتار تاثير پذيري و شناخت جريانات و آيينهاي گوناگون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلمان فارسي و كساني كه پيامبر اسلام با آنها نشست و برخاست داشته: تفسير الضحاك بن مزاحم( وفات سال 105 ه ق) كه به بلندي جايگاه سلمان نزد محمد اشاره كرده آيه 103 سوره النحل را اينگونه تفسير مي كند: واژه أعجمي ( به معناي عجمي يعني پارسي يا ايراني اما تازيان پيش از اين همين واژه را براي هر غير تازي استفاده ميكردند، چيزي شبيه به واژه اجنبي ) كه در اين آيه بدان اشاره شده آموزگار محمد و همچينين غير تازي بوده و منظور از اين آيه شخص سلمان بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البيضاوي هم به همين نكته اشاره ميكند، اما همانطور كه ميدانيم تاريخ اسلامي سلمان چندان مورد استناد نيست تا بدانجا كه أنصار و پيروان آنان مجبورند در تفسير خود اين آيه را مدني بخوانند در حاليكه بايد مكي باشد. چنين پيداست كه الضحاك بر اين باور بوده كه سلمان در شناساندن كتابهاي مذهبي پيشين به پيامبر او را ياري داده ، و اين از نكته نظر تاريخي بسيار امكان پذير است. در اين صورت سلمان شاهد اولين سنگ بنايي بوده كه در خود قرآن برخي از پيش گويهايي كه در خور نگرش ميباشد را ميبينيم كه عده اي نيز گمان ميكنند محمد ميخواسته با بازگويي داستانهاي پيامبران پيشين شخصيت خود را در حالتهاي روحي رواني آرمان گونه آنان درگير كند و اين كار را از روش بازگويي داستانها انجام داده است همانند:‌ طه:30 و التحريم:4 ، 10. (32)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراين ترديدهاي موجود درباره نقشي كه سلمان در كنار پيامبر اسلام داشته اگر درست باشد يقينا سلمان يكي از منابع اساسي بسياري از باورهاي پارسي بوده كه در شكل گيري اسلام دخالت داشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;القرطبي در تفسير خود آورده: برسر نام شخصي كه گويند به او ميآموزد اختلاف نظرهايي وجود دارد برخي گويند او غلام يا برده الفاكه بن المغيره بوده و نامش جبر است كه مسيحي تبار مسلمان شده اي بوده و الثعلبي از عكرمه و قتاده نقل ميكند كه: او غلامي از بني المغيره بوده بنام يعيش كه كتابهاي پارسي را بخوبي ميخواندهنيز المهدي از عكرمه: اوغلامي از بني عامر بن لؤي بوده بنام يعيش.. و نيز عبدالله بن مسلم الحضرمي گفته :‌مادو غلام مسيحي از مردمان عين التمر داشتيم كه يكي از آنانيسار و ديگري جبر نام داشتند. همين روايت را الماوردي و القشيري و الثعلبي نيز آورده اند با اين تفاوت كه الثعلبي نام يكي از آنان را نبت با كنيه أبافكيهه آورده و ديگري را جبر و هردو در كار تيز كردن شمشير بوده اند و كتابي از خود مي خواندند كه الثعلبي آورده كه آنها تورات و انجيل را ميخواندند. همچنين در اين بارهالماوردي و المهدوي: تورات را فقط نام مي برند. و ادامه ميدهند كه : پيامبر خدا (ص) دراين ميان به آنها گذري مي كرد و به خواندن آنها گوش فرا ميداد، و مشركين مي گفتند كه از آنها ميآموزد پس خداوند اين آيه را نازل كرد و آنان (مشركين) را دروغگو ناميد. همچنين گفته شده: منظور سلمان فارسي بوده كه اين موضوع را الضحاك تأييد كرده و نيز از ابن عباس نقل شده كه: يك غلام مسيحي بنام بلعام بوده كه در مكه مي زيسته و تورات را مي خوانده و القتبي آورده كه يك مسيحي در مكه بوده كه به او أبوميسره ميگفتند و به زبان روميان صحبت ميكرد شايد پيامبر خدا با او همنشين بوده، پس كافران مي گفتند كه محمد از او ميآموزد و پس از آن اين آيه نازل گرديد. و در روايتي آمده كه او عداس غلام عتبه بن ربيعه بوده ، و نيز گفته شده كه عابس غلام حويطب بن عبدالعزي و يسار معروف به أبو فكيهه برده ابن الحضرمي بوده كه هردو به اسلام روي آورده بودند!.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر حتي تفسير اين آيه را اشاره اي واضح به شخص ديگري به جز سلمان بدانيم در همه احتمالات به يك نتيجه ميرسيم و آن راستين بودن شايعه همنشيني پيامبر اسلام با بسياري از عجم (غير تازي) نقشي در توضيح و شناسائي او با بسياري از باورها داشته كه در شكل گيري آيين اسلام موثر بوده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرفته از سایت: &lt;a href="http://www.zandiq.com/"&gt;www.zandiq.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: &lt;a href="http://www.ladeeni.net/"&gt;http://www.ladeeni.net&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;زیرنویس ها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;29- مذهب در جزيره العرب أبكار السقاف ص 64،69 چاپ العصور الجديده 2000.&lt;br /&gt;30-همان منبع ص 69،70.&lt;br /&gt;31- در سيره ابن هشام آمده: برخي از دانشمندان با من صحبت كردند كه مهاجرين(گويا غير از تازيان) در روز خندق گفتند كه سلمان از مااست ، همچنين الأنصار گفتند كه : سلمان از ما است، پس پيامبر خدا (ص) فرمود: سلمان منا أهل البيت.&lt;br /&gt;32- شخصيات قلقه في الإسلام د.عبدالرحمن بدوي ص 32،33 كتابخانه نهضت مصري 1946.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-1602801133004698109?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/1602801133004698109/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_5822.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/1602801133004698109'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/1602801133004698109'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_5822.html' title='چگونگي تاثير پذيري اسلام از دیگر ادیان ۲'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8528065683212080483</id><published>2009-09-15T01:10:00.002+04:30</published><updated>2009-09-15T01:13:31.618+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='چگونگي تاثير پذيري اسلام از دیگر ادیان ۱'/><title type='text'>چگونگي تاثير پذيري اسلام از دیگر ادیان ۱</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اینها نوشته يك تازي تازي زاده ، عرب بن عرب بن عرب بن عرب بن عرب بن عرب بن عرب بن عرب…. است كه به دور از پيش داوري و تعصب بي جا و تندرويهاي اشتباه و فقط از روي انديشه و بررسي واقعي تاريخ نياكان خود آغاز به جمع آوري و گردآوري مطالب مربوط به آئين آنها كرده و با بررسي تمامي راستيها گوشه اي از حقيقت تاريخي پيدايش اسلام را به روي كاغذ آورده. باشد که ما را به فكر فرو برد كه براستي چه كسي از آفريدن مذهب بيشترين بهره را برده؟ خدا ، انسان، يا پيامبر؟!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين نوشتار يك تازي بوده و برداشت خود را از كيش زرتشت آنچنان به قلم آورده كه در ذهن بيشتر هموطنان خود جا افتاده مثلاً واژه مجوس كه هنوزهم با تلاش اين همه روحاني كه سعي در اثبات مسلمان بودن ايرانيان حتي بيش از تازيان مي نمايند مي بينيم كه تازيان ايرانيان رابا واژه مجوس مورد خطاب قرار ميدهند ( سالها صدام ايرانيان را با اين نام مي خواند و همچنين حكام محلي و روحانيون اهل تسنن در عربستان و بسياري از كشورهاي عربي). اميد است كه اين نوشته آغازي باشد براي نگاهي دوباره به انديشه هاي به ارث رسيده و حركت و جنبشي باشد براي ذهن از ديرباز از كار افتاده بسياري از ما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تماس تازيان با پارسيان در زمان جاهليت : تازيان پيش از اسلام و درزمان جاهليت با مردمان پارس در تماس بودند،همين امر باعث جابه جايي بخشي از فرهنگ و تمدن پارس شد كه بيشتر بوسيله تازيان حيره عرب الحيره صورت ميگرفت. تازيان حيره كالاهاي پارسي را در بازارهاي جزيره العرب مي فروختند و از سرزمينهاي پارس و از تمدن و فرهنگشان داستانها و نقل قول هايي ميكردند.(19) اين پل ارتباطي تنها در تجارت و سياست موثر نبود بلكه در مذهب و ادبيات تازيان هم اثرگذار بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازيان حيره در اثر تماسهايي كه با امپراطوري پارس داشتند و همچنين همسايگي با آنها نسبت به ديگر تازيان الجزيره با فرهنگ برتر و از سطح فكر و تمدن والاتري برخوردار بودند..درميان آنها كساني بودند كه زبان فارسي را به خوبي ميدانستند كه همين امر به انتقال تمدن و آئين و ادبيات به تازيان كمك شاياني كرد.(20) ميتوان به آنچه گفته شد سخنان ابن رسته را نيز اضافه كرد كه در الأعلاق النفيسه آورده كه : مردمان الحيره در زمان جاهليت به ساكنين قريش زندقه و در آغاز اسلام نوشتن را آموختن.(21) بايد به اين نكته اشاره كرد كه واژه زندقه در‌آن زمان بيشتر براي معرفي پيروان زند و ماني از آن بهره گيري مي شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنانكه ميتوان پيش بيني كرد پيامبر اسلام از تمدن و فرهنگ پارس كه نزد تازيان بسيار هم نام آور بوده نمي توانسته به دور باشد. از سوي ديگر محمد شخصيتي با خواستهاي مذهبي داشته و كنجكاوي و سردرگمي براي پيدا كردن پاسخ نميتوانسته او را نسبت به پرس و جو درباره چنين آييني بي تفاوت سازد، براي چنين فردي آگاهي از آيين پارسي بسيار مشكل به نظر نميرسد و او ميتوانسته با طرح پرسشهايي از آناني كه با مردمان پارس در ارتباط بوده اند به پاسخهاي خود برسد و يا حتي بدون نياز به پرسش او ميتوانسته چيزهايي ـ كه درميان آنها مذهب هم بوده- از داستانهاي پارسي كه بسيار مورد گفتگو قرار ميگرفته ياد بگيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گسترش داستانهاي فارسي :داستانهاي پارسي در كنار فرهنگ پارسيان در ميان تازيان پيش از اسلام گسترش يافته بود، تازيان الحيره چه بوسيله بزرگانشان و چه از راه تاريخ خود سهم بسزائي در ادبيات تازي و زندگي همگام با انديشه و سنجش دانشي در ميان ديگر تازيان داشته اند. سخنان جذيمه افسانه هاي الزباءو الخوزق و السدير و سروده ها و داستانهايي درباره سنما بنيان گذار الخورنق و ضرب المثلهاي پيدا شده در اين باره، و نيز دوروز پر بار مانند روز خوشبختي و روز بي نوائي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بسياري از اين قبيل كه به زندگي و فرهنگ الحيره وابسته است بخشي بزرگي از ادبيات تازي را در بر گرفته.(22) بنابراين ميتوان دريافت كه تا چه اندازه داستانهاي پارسي و نيز داستانهايي با رنگ مذهبي در جزيره العرب و در ميان قريش گسترش يافته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در كتاب سيره ابن هشام آمده كه النضر بن الحارث(23) يكي از شيطانهاي قريش بوده! كه پيامبر خدا (ص) را اذيبت و آزار ميداده، در يكي از سخنراني هاي محمد النضر بن الحارث از جايش برخاسته و خطاب به مردمان قريش ميگويد من بهتر از او سخن ميگويم پس نزد من بياييد و شروع كرد به داستان سرايي از پادشاهان پارس و افسانه هاي آنها و در آخر پرسيد كدام سخن محمد از من بهتر بود؟! ابن هشام نيز يادآور مي شودكه او صاحب جلمه معروفي است كه مي گويد: سأنزل مثل ما أنزل الله يعني همانا مي آورم همانند آنچه كه خدا آورده.(24)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گسترش آيينهاي پارسي در جزيره العرب :أحمد امين در كتاب خود فجر الأسلام يا صبحدم اسلام چنين آورده: ابن قتيبه در كتاب خود بنام المعارف در باره آيينهاي تازيان در زمان جاهليت آورده: مسيحيت در ربيعه و غسان و برخي از قضاعه بوده و يهوديت در حمير و بني كنانه و بني الحارث بن كعب و كنده و نيز آتش پرستي در ميان تميم كه زراره نيز از آنان بوده است و حاجب ابن زراره و الأقرع بن حابس جزو آتش پرستان بودند، همچنين الزندقه در ميان قريش بيشتر به چشم ميخورد و آن را از الحيره گرفته بودند. وميتوان چنين نتيجه گيري كرد كه منظور وي از واژه الزندقه مذهبي ويژه از مذاهب پارس بوده چونكه اضافه ميكند آن را از الحيره گرفته بودند و الحيره همانگونه كه گفته شد بوسيله قوانين پارس اداره ميشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرفته از سایت: &lt;a href="http://www.zandiq.com/"&gt;www.zandiq.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبع: &lt;a href="http://www.ladeeni.net/"&gt;http://www.ladeeni.net&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;ادامه دارد.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#666666;"&gt;زیرنویس ها:&lt;br /&gt;19-صبحدم اسلام ص30.&lt;br /&gt;20-همان منبع ص31.&lt;br /&gt;21-همان منبع ص32.&lt;br /&gt;22-همان منبع ص32.&lt;br /&gt;23-در جنگ بدر به اسارت درآمده و پيامبر اسلام فرمان قتل او را صادر كرد از انديشمندان و پزشكان بزرگ تازي به شمار مي رود كه در ايران و در مدرسه جنيشاپور در خوانده است.&lt;br /&gt;24- صبحدم اسلام ص107&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-8528065683212080483?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/8528065683212080483/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_8976.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8528065683212080483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/8528065683212080483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_8976.html' title='چگونگي تاثير پذيري اسلام از دیگر ادیان ۱'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-6699323168883770359</id><published>2009-09-15T01:08:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T01:09:59.717+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تناقضات در تعریف روح'/><title type='text'>تناقضات در تعریف روح</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;خداباوران معتقدند روح در بدن انسان است. یعنی برای مکان و جایی را تعریف میکنند. چیزی که حالتی طبیعی و مادی نداشته باشد نمیتواند "درون" چیز دیگری (یا حداقل درون چیز طبیعی و یا مادی دیگری) قرار بگیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روح در کجای بدن است؟ اگر بگویند روح در تمام بدن هست، وقتی اعضای بدن شخصی قطع میشود، قسمتی از روح او نیز قطع میشود و آن شخص دارای دو روح میشود ؟ وقتی اعضای بدن دو شخص با یکدیگر تعویض میشوند روح آن دو نیز تعویض میشوند؟ میگویند روح انسان بعد از مرگ به سمت خدا بازمیگردد. خداوند در نقطه ای قرار گرفته است و روح در نقطه ای دیگر و این روح باید آن مسیر را طی کند تا بخدا برسد؟ بازهم جا و مکان برای روح. حرکت کردن پدیده ای کاملاً فیزیکی است. روح در زمان و مکان محصور است؟ برخی از خداباوران معتقدند روح انسان پرواز میکند. عملی برای غلبه بر جاذبه زمین ، جاذبه زمین تاثیری بر روی پدیده ای غیر مادی ندارد. بسیاری از خداباوران معتقدند که روح به بدن انسان دمیده میشود، آیا چیز غیر مادی را میتوان دمید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روح انسان به کدام یک از ارگانهای بدن در ارتباط است و چه زمانی بدن را ترک میکند؟ پرسش این است که آیا روح زمانی که قلب از کار بایستد بدن را ترک میکند یا مغز؟ پیش آمده که افرادی مرگ مغزی داشته اند اما قلب آنها هنوز کار میکرده است. آیا روح صبر میکند تا ببیند قلب یا مغز کی از کار می افتد تا بدن را ترک کند؟ افرادی به کما میروند و چندین سال مغز آنها فعالیت نمیکند ولی تمامی اعضای بدنشان بطور عادی کار میکنند، این افراد با تغذیه خونی زنده نگاه داشته میشوند و اگر این تغذیه خونی قطع شود میمیرند، آیا روح صبر میکند کی سرم از بدن قطع شود تا بدن را ترک کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تکلیف کسانیکه که قلبشان با قلب انسان دیگری عوض شود چیست؟ آیا روح این افراد با هم عوض میشود؟ اعضای بدن مثل قلب که سالها در آزمایشگاه زنده نگاه داشته میشوند جه؟ احتمالاً در چند دهه آینده پزشکان قادر خواهند بود که مغز انسانها را نیز با یکدیگر عوض کنند. بر سر روح چه می آید؟ آیا روح آندو شخص نیز بین این دو بدن جابجا میشود؟ اگر تمام اعضای بدن یک انسان از جمله مغز او به اشخاص دیگر پیوند زده شوند بر سر روح او چه خواهد آمد؟ آیا دوقلوهای به هم چسبیده دو روح دارند؟ اگر یک روح دارند، بعد از جداسازی آنها ) جراحی موفقیت آمیز (چه بر سر روحشان خواهد آمد؟ اگر دو روح دارند چگونه است که رفتن روح یکی از آنها از کالبدشان معمولا باعث مردن دیگری میشود؟ موارد نادری بوده اند که در رحم مادر یک جنین تصادفی‌ درون جنین دیگر قرار گرفته و تا ۲ سال بعد از تولد بجه جنین دوم در درون بدن بجه زنده بوده که در وحله اول فکر کرده اند که یک نوع غده که رشد میکند. بعد از جراحی جنین زنده درون بدن بجه یافته اند. آیا میتوان دو روح را در یک بدن قرار داد؟ اگر با یک جسم برنده، توده ای از عصبهای مغزی بین دو نیمکره مغز را ببریم دو ذهن متفاوت و مستقل خواهیم داشت بدون اینکه شخص بمیرد، آیا روح تبدیل به دو روح میشود؟ تا زمان معینی پس از مرگ بسیاری از اعضای بدن کار کنند، و میتوان این اعضا را به بقیه پیوند زد، چگونه است که بسیاری از اعضای بدن پس از ترک روح از بدن همچنان کار میکنند؟ چرا ناخنها و موهای افراد مرده تا مدتی پس از مرگ به رشد خود ادامه میدهند؟ میتوان اعضای بدن را در آزمایشگاه زنده نگاه داشت، بنابر این در تئوری زنده نگه داشتن تمامی اعضای بدن ممکن است، اما در عمل ایجاد شرایط مصنوعی برای برخی از آنها هنوز به دلیل ضعف فن آوری پزشکی میسر نشده است. برای پزشکان این مسئله مانند روز روشن است که در آینده بسیار نزدیک بانکهای اعضای بدن ایجاد خواهد شد برای خرید اعضای بدن مردگان. در تئوری اگر بتوان چنین کاری را در مورد تمامی اعضای بدن انجام داد، میتوان انسانی را بطور موقت کشت و در آینده او را دوباره زنده کرد. اعضای بدن انسانها را میتوان بگونه ای بسیار شبیه  از روی ساختار سلولی همانند سازی (Cloning) کرد. اطلاعات پزشکی و دانش بشر از آناتومی بدنش باعث بوجود آمدن تناقضات بسیار در وجود روح بعنوان جوهر حیات شده است، و این تناقضات را تنها با تعریف علمی حیات که تعریفی کاملاً طبیعی و غیر وابسته به روح و خدا است تا حدود زیادی حل کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای بوجود آمدن یک موجود زنده اساساً هرگز نیازی به حضور روح وجود ندارد، امروزه میتوان موجودات زنده تک سلولی را تنها از مواد شیمیایی ساخت  و همچنین میتوان عمل مصنوعی لقاح را در آزمایشگاه انجام داد و با قرار دادن آن در رحم ، باعث بدنیا آمدن یک نوزاد شد. انتظار میرود در آینده بتوان رحم مصنوعی و نطفه را نیز بطور مصنوعی را نیز ایجاد کرد بدون نیاز به انسان، انسان جدیدی را تولید کرد. ایا خداوند نشسته است تا ببیند در کجا حیاتی در حال شکل گرفتن است و در کدام آزمایشگاه دانشمندان مشغول ایجاد حیات هستند، تا اندکی در آن از روح خود فوت کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کدام خدایی ممکن است روح را به بدن کودکان عقب مانده بفرستد؟ چرا باید خداوند روح را به بدن کودک ناقص الخلقه بفرستد؟ چرا خداوند روح را به جنینی که قرار است تنها چند ساعت پس از زنده شدن بمیرد بفرستد؟ چرا خداوند بچه هایی که دست و پا ندارند را حیات میبخشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا این مسائل با نیک بودن و مهربان بودن خداوند در تضاد نیست؟ ممکن است بگویند، حتماً حکمتی و خیری در کار بوده است. اگر ما نمیدانیم که چنین مسائلی موجب شر است  (که میدانیم اما خداباوران منکر حقایق اخلاقی این چنینی هستند چون به ضرر باورشان تمام میشود) از کجا میدانیم که موجب خیر است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر فرض بر نادانی انسان و نادیده گرفتن نظام اخلاقی درونی و اجتماعی انسان باشد، از کجا میتوان فهمید آنچه خدا کرده است خوب است یا بد؟ بنابر این اساساً مرتبط دانستن روح با حیات، و امتیاز صدور روح را منحصر به خدا دانستن در تناقض با فرض نیک سرشت بودن خدا است. آیا این خدا ساخته ذهن ما نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابر اصل تناقض چیزی که درون خود تناقضی داشته باشد نمیتواند وجود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرق علم با مذهب این است که علم با عمل ثابت می‌کنه و همجنین اگر کسی‌ توانست برخلافش را ثابت کنه. آن نظر علمی‌ خود به خود باطل می‌شه. هر کس هم میتواند از آن انتقاد یا کلا ردش کند.بدون مجازات شدن. آیا در دین هم همینطور است؟&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-6699323168883770359?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.secularismforiran.com/Rooh.htm' title='تناقضات در تعریف روح'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/6699323168883770359/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_6006.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6699323168883770359'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/6699323168883770359'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_6006.html' title='تناقضات در تعریف روح'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-7302877855167173931</id><published>2009-09-15T01:07:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T01:08:38.306+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='روح در دست الله؟'/><title type='text'>روح در دست الله؟</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;در باورهای قرآنی حیات انسان مبتنی بر روح او و خارج شدن روح او در دست الله است و روح تنها در زمانی از بدن خارج خواهد شد که الله چنین اجازه ای به آن بدهد ، و همچنین زمان خارج شدن روح از بدن و مرگ انسان در لوح محفوظی در نزد خدا از پیش مقرر شده است. این درحالی است که امروز به دلیل پیشرفت مسائل پزشکی و بهداشتی میزان عمر انسانها بسیار بیشتر شده است و همچنان رشدی فزاینده دارد. چگونه است که الله برای انسانهای پیشین عمر کوتاه تری و برای انسانهای امروزی عمری بلند تر مقرر کرده است؟ آیا خارج شدن روح از بدن دلیل مرگ است و یا اختلال در یکی یا تعدادی بیشتر از ارگانهای حیاتی بدن؟ آیا عوامل طبیعی است که باعث طولانی شدن حیات بشر شده است یا ارواح و اشباح و روابطی که الله برایشان در نظر داشته است؟ جالب است که افراد در کشورهای مختلف دوران حیات بیشتری دارند، مردم در سوئد و ژاپن و آمریکا عمر طولانی تری نسبت به مردم قم و مکه و مشهد دارند. آیا شرایط زیست محیطی است که باعث میشود افراد مدت بیشتری را عمر کنند و یا الله در نوشتن میزان عمر افراد در آن کتابچه اش دچار تبعیض نژادی شده است و برای کفار ساکن آمریکا و ژاپن و سوئد عمر بیشتری بریده است؟ انتخاب با شما است، آشکار است که هر انسان خردگرا و معقولی توضیحات علمی را به داستانهای کودکانه دینی ترجیح میدهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طول عمر انسانها با پیشرفت علوم و بهداشت بیشتر شده است، انسانها بطور محسوسی از گذشته بیشتر زندگی میکنند، عمر انسانها در 100 سال گذشته بطور متوسط 20 سال افزایش پیدا کرده است و این تنها به این دلیل است که شرایط زیستن بهتری برای زیستن انسان بوجود آمده است. انسانها در سال 1997 بین 70 تا 80 سال بطور متوسط زندگی میکنند، این در حالی است که در سال 1900 بین 45 تا 50 سال زندگی میکردند. در آینده نیز احتمال آن میرود که انسانها بتوانند بسیار بیشتر زندگی کنند. حال انتخاب شما کدام است؟ آیا با این اوصاف  باید اعتقاد داشت که خداوند در قرون اخیر در قراخواندن روح از بدن انسان درنگ بیشتری کرده است و  حضرت عزرائیل را دیرتر برای گرفتن جان انسانها و خارج کردن روح از بدن ارسال میکند؟ یا اینکه حیات آدمی مسئله ای کاملا مادی و مرتبط با شرایط محیطی و بدن او است؟ آشکار است که قضیه ورود و خروج روح از بدن کاملا یک داستان کودکانه و خرافه ای مضحک است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر مسئله خارج شدن روح از بدن در داخل شدن روح به بدن نیز پرسشهای بسیاری وجود دارد. اگر روح جوهری لازم برای حیات است چرا فقط انسانها باید روح داشته باشند؟ تمام موجودات زنده در این صورت باید دارای روح باشند. و این مسئله به تک سلولی ها نیز کشیده میشود. مسئله آنجا جالبتر میشود که این تک سلولی ها به مرور زمان تکامل یافته و موجودات پر سلولی را ایجاد کنند. آیا ارواح هر کدام از این تک سلولی ها با یکدیگر جمع میشوند و روح بزرگتری را برای جانور پر سلولی ایجاد میکنند؟ یعنی آیا ارواح نیز با یکدیگر جمع پذیرند؟ در هنگام تولد انسان چه زمانی روح به بدن او وارد میشود؟ در کدام مرحله از مراحل رشد جنین خداوند روح را در وجود او فوت میکند؟ آیا در هنگام باردار شدن یک تخمک است که روح به تخمک فوت میشود؟ اگر اینگونه است باید توجه داشت که در برخی از موارد تخمک بعد از بارور شدن تقسیم بر دو تخمک دیگر میشود و باعث بوجود آمدن دو جنین و گاهی تقسیم بر شش تخمک بارور شده و باعث تولید شش جنین میشود. آیا روح نیز با این تقسیم شدن، تقسیم و تکه تکه میشود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشرفتهای سریع در بیولوژی و ژنتیک باعث شده است مسئله حیات امروزه بسیار روشنتر از آنچه در گذشته بوده است باشد. ژنها نقشه هایی هستند که سلولها بر اساس آنها ساخته شده و در کنار یکدیگر قرار میگیرند. ژنها نیز خود موادی شیمیایی هستند که توسط انتخاب طبیعی در امتداد زمان تکامل می یابند. ایجاد تغییرات در ژنتیک باعث بوجود آمدن موجودات متفاوتی میشود. ممکن است برای انسانها این بسیار تکان دهنده باشد که تقریباً 99% DNA یک انسان با ژنهای یک بوزینه مشترک است و تنها همان 1 درصد باقیمانده است که باعث میشود انسان، انسان باشد و بوزینه بوزینه واین مسئله هم اکنون که ژنهای هر موجود زنده را میتوان رمزگشایی کرد و همچون کتابی مورد مطالعه قرار داد به همان اندازه در نزد دانشمندان واضح است که رابطه تبدیل انرژی به ماده انیشتن برای آنان واضح است. برای بیولوژیستهای مدرن امروزی بسیار روشن و واضح است که مسئله حیات را میتوان در حد فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکی کاهش داد و کاملاً آنرا از لحاظ طبیعی شرح داد و هیچ نیازی به داستانسرایی و یاری طلبیدن از اشباح و ارواح در این علم، برای توضیح مسئله حیات وجود ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینگونه توضیحات که امروز منحصر به افراد دین دار است، در میان قدما جایگاه و ارزش علمی داشته است. برای بیولوژیستها هیچ چیز مانند "نیروی حیات" و یا موجودات مرموز و نیروهای مرموز معنی نمیدهد و نیازی به وجود آنها هم دیده نمیشود. اما برای کسانیکه مدتها مشتری خرافات دینی بوده اند درک این مسئله دشوار است.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-7302877855167173931?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.secularismforiran.com/Rooh.htm' title='روح در دست الله؟'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/7302877855167173931/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_6180.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/7302877855167173931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/7302877855167173931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_6180.html' title='روح در دست الله؟'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-9150261573763813970</id><published>2009-09-15T01:06:00.000+04:30</published><updated>2009-09-15T01:07:29.258+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دلایل پیدایش ایده روح بین انسانها'/><title type='text'>دلایل پیدایش ایده روح بین انسانها</title><content type='html'>&lt;p align="justify"&gt;شواهد تاریخی نشان میدهد كه انسانها از دیر باز به وجود عوامل غیر طبیعی باور داشته اند. انسانهای نئاندرتال (گونه منقرض شده ای از انسان) در كنار اجساد مردگانشان غذا، اسلحه و گل میگذاشتند. انسان هوموساپینس (گونه خودِ ما و تنها گونه باقی مانده از جنس انسان) اعتقادات بیشتری بر این پدیده ها را نشان داده اند. با وجود تفاوت انواع ماوراء الطبیعه در فرهنگ های مختلف، این باورها شباهت های بنیادی زیادی با هم دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باورهای دینی اکثراً برخواسته از تلاش انسانهای بدوی و اولیه هستند، که برای توضیح دادن مسئله حیات دست به خلقت موجوداتی تخیلی و غیر طبیعی زده است که ارواح یکی از آن چیزها هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نظر انسانهای اولیه ابتدائی ترین و آشکار ترین تفاوتی که بین موجودی زنده و غیر زنده دیده میشود این است که فقط انسان زنده نفس میکشد. لذا این تنفس در نظر بسیاری از انسانهای اولیه بعنوان جوهر اصلی حیات مطرح شد. برای همین است که روح همواره بطور مستقیم یا بطور غیر مستقیم در کتابهای دینی با تنفس در ارتباط است. در تورات روح با کلمه نشاما (נפשׁ) توصیف شده است، این کلمه دقیقاً همان کلمه ای است که برای نفس نیز استفاده میشود. در انجیل نیز که اصل آن به زبان یونانی نوشته شده است برای روح از کلمه سوکی (ψυχή) استفاده شده است و این کلمه دقیقاً به معنی نفس و نفس کشیدن است. کلمه (Spirit) در زبان انگلیسی نیز خویشاوند با تنفس در زبان لاتین است. مصریان باستان نیز کلمه "کا" را برای توصیف ارواح استفاده میکردند که این کلمه نیز به معنی "تنفس" است، حتی در آیین هندو وهمچنین در آیین بودایی نیز روح را (Ātman) میخوانند که برابر با تنفس است. روح حتی در قرآن نیز با نفس کشیدن درآمیخته است. الله بر اساس قرآن روح خود را درون کالبد انسان می دمد، یا بعبارت دیگر "فوت" میکند. این آیه ها میتوانند در قران شما پس و پیش باشند. (12 تحریم آیه) (سوره حجر آیه 29) (انبیا آیه 91) (سوره ص آیه 72) (سوره سجده آیه 9).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دورگا یکی از خدایان هندو نیز مجسمه خود را ساخته است و بعد با دهان الهی خود روح دمیده است. انسانهای اولیه توضیحی بهتر از این به ذهنشان خطور نمی کرد، شاید به همین دلیل باشد که مجسمه سازی در برخی از ادیان همچون اسلام تقبیح شده است، زیرا به نظر میرسیده است که انسانهای مجسمه ساز در حال تکرار کاری الهی هستند ، یکی از معجزات عیسی در قرآن نیز این است که مجسمه کبوتری را از گل درست کرده است و سپس به آن جان بخشیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در میان انسانهای اولیه اینها استدلالهای علمی‌ بسیار قوی در باره پیدایش حئات بوده اند و متاسفانه افرادی همچون پیامبر اسلام نیز از این قصه ها سوء استفاده کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روح نتیجه تلاش انسانهای اولیه است برای پیدا کردن جوهر اصلی حیات. این ارتباط مستقیم میان روح و تنفس در قرآن و ایده روح در تورات و انجیل از یک منبع گرفته شده اند، برای انسانهایی که هنوز گمان میکردند زمین صاف است، و شهاب سنگ ها تیرهایی هستند که به سمت شیاطین شلیک میشوند، اولین پاسخی که برای پرسش "تفاوت موجود زنده و مرده چیست" به نظر میرسید، مسئله تنفس بود. و این ارتباط مستقیم کلمه تنفس با کلمه روح از لحاظ زبانشناسی سندی است بر این مدعا. برای قدما مشخص نبود که تنفس چیزی نیست جز دمیدن اکسیژن و مقدار زیادی نیتروژن، از همین رو است که در "زنده" خواندن گیاهان بسیار دچار تردید بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیحیان اینگونه به قضیه نگاه میکردند که خداوند ابتدا روح را در کالبد بدن می دمد و درون انسان زنده روح خدایی وجود دارد، و این در حالی است که ما در دنیایی پر از ارواح خبیث زندگی میکنیم. از همین رو است که مسیحیان وقتی کسی عطسه میکرد او را با عبارات مذهبی تقدیس میکردند، یا حالتی جادویی به خود میگرفتند، مثلا بر روی سینه صلیب رسم میکردند، زیرا معتقد بوده اند وقتی کسی عطسه میکند ممکن است روحش به بیرون پرتاب شود و ارواح خبیثه یا نفس شیطان که به دلیل گناهان ما همه جا گسترده شده است ممکن است به سرعت وارد بدن او شده و جایگزین روح الهی در بدن او شود. از همین رو بود که به نوشته خود انجیل خود مسیح و مسیحیان بعد از او اساساً بیماریهای انسانها را به دلیل محصور شدن آنها توسط ارواح پلید میدانستند. و با دعا خواندن و انجام مراسم مذهبی سعی میکردند ارواح خبیث را از وجود بیمار خارج کنند (درست همان جیزی که از قرنها پیس از ظهور ادیان در قاره آفریقا معمول بود که مثلا برای درمان بیماران قبیله یا قبل از حمله به قبیله همسایه مراسمی داشتند جیزی شبیه این یا مراسم چله نشینی در بعضی‌ از مناطق ایران). در دوران انگیزاسیون بعضی اوقات افراد بیمار را شکنجه میکردند تا روح خبیث به زور شکنجه از بدن آنها خارج شود(جیزی که الان هم به نام “وودو” در امریکای جنوبی مثل جزایر انتیل و سورینام انجام میشود)، هنوز هم در میان مسیحیان فرقه هایی همچون فرقه شاهدان یهوه وجود دارند که بیماران خود را نزد پزشک نمیبرند و تنها با دعا و نیایش آرزوی شفا یافتن آنها را دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته این تسخیر شدن توسط ارواح همیشه بد نبود. روح القدس به معنی "تنفس مقدس" که مسیح در انجیل روح القدس را با فوت به سمت حواریون خود میفرستد (یوحنی 20:22).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دومین مسئله که باعث شده است انسانهایی به وجود روح اعتقاد داشته باشند بی اطلاعی آنها از مغز انسان است. تقریباً تمامی آنچه به روح نسبت داده میشود در حقیقت همان کارهایی است که مغز انجام میدهد. انها نمیتوانستند حس کردن، هوشیاری، تفکر و حافظه را با اطلاعات محدود خود نسبت به مغز توضیح دهند، لذا تمام این کارها را به روح نسبت میدادند. بی اطلاعی نسبت به بدن و ساختمان آن که مغز را نیز شامل میشود باعث اعتقاد به روح بود. این درحالی است که امروزه آشکار است تمامی حس ها، حالت های روانی، و افکار باعث ایجاد سیگنالهای الکتریکی، مغناطیسی و متابولیکی در مغز میشوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مغز برای انجام آنها نیاز به هیچگونه روح یا چیزی شبیه آن ندارد، مغز کاملاً ماهیتی طبیعی دارد و از لحاظ طبیعی قابل بررسی هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سومین مسئله تمایل انسان به جاودانگی است. انسانها همواره از اینکه مرگ پایان وجود و حیات آنها باشد هراسان بوده اند و تمایل به جاودانگی داشته اند و بشر بدوی عادت داشت تمایلات خود را با واقعیت پیوند دهد، یعنی چون صرفاً تمایل داشت حیات پس از مرگی وجود داشته باشد، نتیجه میگرفت چنین حیاتی وجود دارد و از آنجا که میدیدند بدن انسان پس از مرگ متلاشی میشود بعدی غیر مادی را نیز برای انسان تصور میکردند، از نظر ایشان لازمه حیات پس از مرگ وجود روح بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همانطور که میدانیم فرعون‌های مصرخیلی‌ قبل از موسی مرده‌هایشان را همراه با جواهرات و غذا در اتاق‌های اهرام مصر دفن میکردند که روح گرسنه نماند و به سوئ خدا برود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واقعیت تلخ این است که وجود نداشتن خدا و آخرت غیر عادلانه است مگر میشود آخرتی وجود نداشته باشد؟ در کشف واقعیت ها باید تمایلات را کنار گذاشت زیرا واقعیت ها بدون توجه به تمایلات ما وجود دارند. تمایل داشتن ما به مسئله ای باعث وجود داشتن آن نمیشود و عدم تمایل ما به واقعیتی باعث از بین رفتن آن واقعیت نمیشود.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-9150261573763813970?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.secularismforiran.com/Rooh.htm' title='دلایل پیدایش ایده روح بین انسانها'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/9150261573763813970/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_15.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/9150261573763813970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/9150261573763813970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post_15.html' title='دلایل پیدایش ایده روح بین انسانها'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-5578497226606550996</id><published>2009-09-04T01:21:00.000+04:30</published><updated>2009-09-04T01:23:41.851+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='در ایران چه می‌گذرد؟'/><title type='text'>در ایران چه می‌گذرد؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;در ایران چه می‌گذرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمدرضا نیکفر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ایران اس−ام−اسی حاوی این عبارت، تلفن به تلفن می‌چرخد: «ماشینی که داره داخل دره میره راننده‏اش رو عوض نمی‏کنند. ستاد انتخاباتی دکتر محمود احمدی‏نژاد.» اتفاقاً برعکس، در سراشیبی‌ها بیشتر به فکرِ عوض کردنِ «راننده» می‌افتند. در نمونه‌ی انقلاب ایران شاهد تعویض‌های پیاپی بودیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما مگر سیستم دارد به ته دره سقوط می‌کند؟ چنین چیزی به نظر نمی‌رسد. پس در ایران چه می‌گذرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همدستی و دوپهلویی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لنین، فرمول نبوغ‌آسایی برای تشخیص برآمد انقلابی دارد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- بالایی‌ها نتوانند&lt;br /&gt;۲- پایینی‌ها نخواهند&lt;br /&gt;۳- شور تحول‌خواهی و روحیه‌ی دل به دریا زدن و فداکاری همه‌گیر شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جهانِ مصداقیِ این فرمول با دو گسست مشخصه می‌شود: گسستی که میان بالا و پایین برقرار است و گسستی که میان امروز و فردا وجود دارد و با آن فردا دیگر نمی‌خواهد در ادامه‌ی امروز باشد. این گسست دوم انقلاب خوانده می‌شود، تحولی که مشخصه‌ی آن انتظار بزرگ است، چنان بزرگ و شورانگیز که آماده می‌‌شوی دل به دریا بزنی و بگویی هر چه بادا باد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موقعیت انقلابی، موقعیت پیچیده‌ای نیست. جویی وجود دارد، و تو یا این ور جویی یا آن ور جو. پیچیده، وضعیتی است که برآمدی وجود دارد، اما آن دو شکاف، هنوز آنچنان که باید، دهان نگشوده‌اند. در این حال تقابل بالا و پایین نمودهای آشکاری نیافته است. حالتی هم وجود دارد که نمی‌توان میان پایین و بالا مرز روشنی کشید. لایه‌ای وجود دارد که هم به بالا متعلق است، هم گویا به پایین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این لایه فعال است، فضای سیاسی را با حرکات و وَجَناتش پر می‌کند. جمهوری اسلامی از ابتدا کانون مقتدری داشته و همزمان برخوردار از سازمانی همچون یک شرکت سهامی بوده است که در آن سهامداران کوچک، هم در نقش «مردم» ظاهر می‌شوند، هم در نقش رکنی از «قدرت».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمهوری اسلامی در این معنا «مردمی» است. برای زندانی این امکان موجود است که زندانبان شود، در تعیین مسئولان بندها مشارکت داشته باشد، خود وکیل بند شود، از مجریان شکنجه و اعدام شود، تیر خلاص بزند، سپس به سلولش برگردد و همچون دیگران محرومیت بکشد و آزار ببیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همدستی و دوپهلویی از مشخصه‌های اصلی وضع سیاسی و اجتماعی ماست. با رژیم همدستی ایدئولوژیک و کارکردی وجود دارد، هم به شکل فعال و هم به شکل منفعل. وقتی در میدان‌ها دار می‌زنند، عده‌ای تماشاچی جمع می‌شوند و از آن میان گروهی کشتن را تشویق می‌کنند و با دیدن آن منظره دچار حظّی روحانی-شهوانی می‌شوند. در تحمیل حجاب به زنان و برقراری آپارتاید جنسی، مردان بسی همدستی نشان داده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گروهی بزرگ از رژیم رشوه گرفته‌ و متناسب با رشوه‌ای که می‌گیرند، همکاری می‌کنند، سکوت می‌کنند، دعوت به سکوت می‌کنند. ولی حتّا همکاران نزدیک رژیم هم می‌خواهند سر به تن آن نماند. در جهان، هیچ رژیمی این قدر منفور نیست و در عین حال این قدر جامعه را به ساز خود نمی‌رقصاند (= پای منبر خود نمی‌نشاند / به سینه‌زنی نمی‌کشاند / با نوحه‌های خود نمی‌گریاند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه بر خود و دیگران ظلم می‌کنند، در عین حال همه مظلوم‌اند. شهید بزرگ، طبقه‌ی متوسط است که از همه بیشتر عجز و لابه می‌کند، در عین حال رشوه‌های رژیم را می‌پذیرد و به نوبت خود به رژیم رشوه می‌دهد، تا اینجا و آنجا شأنی و گذرانی متناسب با وضعیت طبقاتی خود داشته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نفرت داشتن و پیروی کردن، شاخص هستی دوپهلوی گروه‌های بزرگی در جامعه‌ی ماست. این دوپهلویی، دورویی را به قاعده‌ی رفتاری تبدیل کرده است. دوپهلویی، همهنگام باعث شده که کنش‌ها و واکنش‌های مردم ما محاسبه‌ناپذیر و خلاف انتظار شوند. ملت با «زرنگی» خود را همساز نشان می‌دهد و با «زرنگی» ناسازگاری کرده و به رژیم ضربه می‌زند. این ملت، هم تو را عصبانی می‌کند، هم به ستایش وامی‌دارد؛ هم می‌گریاند، هم می‌خنداند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحنه‌ی انتخابات، صحنه‌ی نمایش دوپهلویی است. به گفته‌های اخیر سروش و موسوی در مورد «انقلاب فرهنگی» توجه کنید. دارند از آن برائت می‌جویند. معلوم نیست که چه کسی آن فضاحت و پلیدکاری را پیش برد. چنان مبهم و دوپهلو حرف می‌زنند که انگار کار سران آن «انقلاب»، مهار آن بوده است. و بدتر از این، نخست وزیر سالهای اعدام، از کشتارهای هر روزه خبر ندارد. مدعی است تفکیک قوا برقرار بوده و ایشان به کارهای دیگری سرگرم بوده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پهنه‌ی همگانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه همدستی و دوپهلویی را تسهیل می‌‌کند، زبان مشترک پایین و بالاست. پایین، نمادهای مستقل خود را ندارد و بالا این مهارت تاریخی را دارد که به زبان پایین سخن گوید. ای بسا گفتارهایی نیز که علیه حاکمیت‌اند، در همان گفتمانی جاری می‌شوند که گفتار حاکمیت در آن جاری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پهنه‌ی همگانی زیر سیطره‌ی منطق حاکم قرار دارد. در عین حال، اگر آزادی‌ای باید، باید در این عرصه به صورت سمبل‌های مستقل و استقلال سمبلیک تحقق یابد.&lt;br /&gt;رژیم، یک نظم نمادین است. نشانه‌های آن نظم در شکلِ باهم‌نشینی و ازهم‌گریزیِ مفهوم‌ها در گفتار است، در گزینش و نظم کنش‌ها و واکنش‌ها در رفتار است. در مدیریت انسانی و صحنه‌آرایی مادی، رژیم در نحوه‌ی چیدنِ افراد و اشیا در کنار هم یا برابر هم متجلی می‌شود. نظم، تنها با چماق و شلاق و مسلسل حفظ نمی‌شود و تا زمانی که در ذهن‌ها، در حس‌ها، در منش و در سلیقه به هم ریخته نشود، تا زمانی که پهنه‌ی همگانی در برابر آن بدیلی نگذارد، مستقر باقی می‌ماند و مدام رژیم را بازتولید می‌کند. تن دادن به نظم رژیم، بازتولید رژیم است. رژیم می‌تواند «اصلاح» شود، در عینِ حال همان چیزی بماند که هست: رژیم تبعیض.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رژیم‌هایی هستند که می‌توانند در درون پادگان‌ها بازتولید شوند. رژیم‌هایی هستند که می‌توانند در پشت درهای بسته، در اجلاسی از قدرت‌مندان، تجدید سازمان یابند. رژیم‌هایی هستند که طرح تجدید سازمان‌شان در خارج تهیه می‌شود. نظام حاکم بر ایران یک کمپلکس ایدئولوژیک-نظامی-اقتصادی است، اما این ویژگی را دارد که بازتولید آن بدون دخالت دادن پهنه‌ی همگانی نامیسر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سهام‌داران اصلی شرکت سهامی جمهوری اسلامی نمی‌توانند هر گونه که بخواهند مهره‌چینی و برنامه‌ریزی کنند. سهام‌داران بزرگ قم و مشهد، سهام‌داران بزرگ نشسته در پادگان‌ها، حجره‌های بازار و هیئت مدیره‌ها ناگزیرند به بازی یک نقطه‌ی تعادلِ لرزان تن دردهند، جناح‌ها را در نظر گیرند و سهام‌داران کوچک را راضی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازی جناح‌ها بر زمینه‌ی رابطه‌ی پیچیده‌ی دولت و ملت پیش می‌رود. با انقلاب سطح تبادل قدرت میان دو قطب قدرتمندی و بی‌قدرتی گسترده شد. میان دولت و ملت تماسی برقرار شد که پیشتر هیچ سابقه‌ای نداشت. این به معنای گسترش دموکراسی نبود، زیرا یک تبعیض بنیادین، یعنی تبعیض خودی−غیرخودی با تفسیری دینی، تبادلی را که بر پایه‌ی کُدِ اصلی در سیاست یعنی دوارزشیِ «قدرت- بی‌قدرتی» است، زیر تأثیر خود گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودی کردنِ پهنه‌ی همگانی به معنای وارد کردنِ عناصر خودی در آن است. این در عین حال، دست کم در جایی و در حالتی، به معنای قدرت دادن به پهنه‌ی همگانی است. همین امر باعث می‌شود، سهم‌خواهی‌ها علنی گردند، تضادها هویدا شده و بسیاری از تصمیم‌گیری‌ها پیرو نتیجه‌ی زورآزمایی‌های علنی ‌شوند. دولت، استبدادی است، اما کل آن حوزه‌ای که در آن بر سر قدرت مرکزی سیاسی رقابت و ستیز درمی‌گیرد، زیر کنترل مطلق قرار ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در وضعیت امروزی، در حالت عادی، نمی‌توان مرزی را نشان داد و گفت آن طرف مرز دولت است و این طرف آن جامعه‌. هم دولت در جامعه نفوذ می‌کند و هم جامعه در دولت. آنچه سیستم را آن می‌کند که هست و به صورتی که هست، نگه می‌دارد، مکانیسم بازتولید مداوم رژیم تبعیض است: تبعیض خودی-غیرخودی، تبعیض‌ جنسی، تبعیض‌ طبقاتی، تبعیض‌های قومی و مذهبی، مجموعه‌ی تبعیض‌های فرهنگی. این تبعیض‌ها نظم نشانه‌ها و نمادها را تعیین می‌کنند. مسیرها را خط‌کشی کرده‌اند، گوشه و کنار علایم راهنمایی نصب کرده‌اند، با دیوارهای بتونی و فولادی و نیز شیشه‌ای جدایی‌های لازم را ایجاد کرده‌اند، سر چهارراه‌ها هم گزمگان را به مراقبت گماشته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظم در همه جا مستقر است و برپادارندگان آن می‌گویند: آزادید، هر چه می‌خواهید این طرف و آن طرف بروید. نقشه‌ی شهر، بدین صورتی است که گفته شد، نه به صورت تقسیم آن به قلمرو دولت و قلمرو جامعه. امروزه همه جا جامعه است و همه جا دولت است. این درک منافی آگاهی از این واقعیت نیست که دولت در شرایطی به قدرتی تقلیل پیدا می‌کند که کلید زندان را در اختیار دارد و آن را در درجه‌ی نخست بایستی در این نقشش در نظر گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحول اجتماعی و سیاسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در برابر پهنه‌ی همگانی موجود نمی‌توان پهنه‌ی همگانی ایده‌آلی گذاشت که همچون بدیلی واقعی عمل کند. حوزه‌ی عمل همینی است که هست. گسست از جهان نمادینِ بازآفریننده‌ی تبعیض، بایستی در همین پهنه‌ای صورت گیرد که هم اینک در آن به صورت خودبه‌خودی شانس بازتولید رژیم تبعیض بسی بیشتر از شانس گسترش ایده‌های منتقد تبعیض است.&lt;br /&gt;وضع اکنون چگونه است؟ جنب و جوشی دیده می‌شود و میلی آشکار به تغییر، اما در چارچوب سیستم. طرفداران تحریم بازی انتخاباتی، تبدیل به اقلیتی بی‌تأثیر شده‌اند. در دور قبل صدای بلندتری داشتند. پسرفت دیده می‌شود و تسلیم، تسلیم به اینکه گویا مقدر است با همین سیستم بسازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما درست در همین حال میل به تغییر بسیار بارزتر از چهار سال پیش نمود دارد. کار سترگی که زنان و کوشندگان پهنه‌ی حقوق بشر کرده‌اند، ثمره‌ی خود را نشان می‌دهد، تا جایی که مردان نظام هم از حقوق زنان، حقوق بشر و حقوق اقوام سخن می‌گویند. معلوم است که جامعه پیشروی کرده و از آن می‌توان خواهان پیشروی بیشتر شد.&lt;br /&gt;وقتی مردان نظام هم با قیدگذاری‌ها و تعبیرهای خودشان اصطلاح «حقوق بشر» را بر زبان می‌آورند، بایستی دریابیم که دیگر کافی نیست که از حقوق بشر به طور کلی سخن گوییم. سیستمی که آنان را ممتاز کرده و فقط به آنان اجازه‌ی انتخاب شدن داده، نقض خشن حقوق برابر انسان‌هاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این چیزی است که آنان مسکوتش می‌گذارند. آن هنگام نیز که می‌گویند زنان هم می‌توانند وزیر شوند، بایستی دریابیم که برابری‌های صوری در بوروکراسی نظام کافی نیست و وزیر شدنِ یک زن در جهان کنونی، امتیاز ویژه‌ای به شمار نمی‌آید. آنچه آنان نمی‌گویند این است که در نظام تبعیض‌آمیز دینی‌شان، زن، تنها در حالتی می‌تواند در کنار رجال نظام بنشیند که به عنوان «رجل» تعبیر شود و نقشی همچون «رجل» ایفا کند، البته سرافکنده‌تر و زبان‌بسته‌تر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنیاد برآمد جنبش اسلامی در ایران در سال ۱۳۴۲ مخالفت با حق رأی زنان بوده است. پیروزی نظام فقاهتی زنان را خانه‌نشین نکرد و نتوانست حق رأی را رسما و قانونا از آنان سلب کند. این نه ناشی از لطف فقیهان، بلکه برخاسته از مدرن بودن جامعه بود. اگر کشور ما به عقب‌ماندگی افغانستان بود، شکل و کارکرد حکومت اسلامی کامل می‌شد.&lt;br /&gt;در سی سال گذشته، جامعه‌ی ما بازهم مدرن‌تر شده، و جالب است که کارکرد خود رژیم «سنت‌گرا» در مدرنیزاسیون دور اخیر مؤثر بوده است. اراده به قدرت رژیم، به صورت اراده به تکنیک و اراده به برهم زدن سامان اجتماعی بروز کرده است. دولت، به دستگاهی بس بزرگ تبدیل شده و توزیع پول در آن، باعث هر چه «پولی»تر شدن روابط و ارزش‌ها شده است. سرمایه‌داری، روستاها را شخم زده و روابط سنتی را از هم گسسته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دین، خود به یک سکه تبدیل شده و اینک بورس و بازار خود را دارد، بازاری که یکی از ارکان سرمایه‌داری مستقر است. نظام به منطق این بازار پی برده است. همانسانی که مواظب تورم است، به زیان‌های بادکردگی سکه‌ی دین هم واقف است. افزایش نقدینگی دینی، نظم را برهم می‌زند. اگر زمانی همه جا سکه‌ی دین را پخش می‌کردند، اکنون می‌کوشند آن را بهنگام و کنترل‌شده خرج کنند.&lt;br /&gt;رژیم در آستانه‌ی یک دگرگونی مهم قرار دارد. قشربندی طبقاتی در جامعه پیش رفته، جامعه به روی جهان گشوده‌تر شده، انتظارها بالا رفته و حتّا در میان «هزار فامیل» نیز، فرزندان دیگر منش پدران را دنبال نمی‌کنند. دیگر با مثلث سنتی آخوند-بازاری-لومپن نمی‌توان سیاست‌ورزی کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با بسیج عوام، نمی‌توان جامعه را ترور کرد و به تسلیم واداشت. جمعی از «عوام» سابق، اینک چه منزلتی یافته‌اند. از میان آنان، گروه بزرگی سردار و دکتر و مهندس شده‌اند، فرزندانشان درس‌خوانده شده‌اند. حجت‌الاسلام-دکترها سرمشق شده‌اند، طلبه‌ها به آنان اقتدا می‌کنند و دیگر به سادگی حاضر نیستند با چاقوکش‌ها دمخور شوند. سهمیه‌ای‌های دیروز به سهمیه‌ای‌های امروز با تحقیر می‌نگرند.&lt;br /&gt;تغییر نسل با خود تغییر منش به همراه آورده، به همانسان که ابن‌خلدون در "مقدمه" گفته است: نسل اول، بادیه‌نشینانی بودند که با زحمت قدرت را فراچنگ آوردند، نسل دوم آن غیرت و همت را ندارد، نسل سوم به کاخ‌نشینی عادت کرده و روزگار سختی را از یاد برده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دایره‌ی بسته‌ی خودی‌ها، هم اینک نسل دومی‌ها و سومی‌ها دارند همه‌کاره می‌شوند. آنان منش و سلیقه‌ی دیگری دارند. احمدی‌نژاد، نخاله‌ای بود که ورای منطق این تحول عمل می‌کرد. او زور آخر انقلاب اسلامی بود. هنوز ممکن است در جلوی صحنه بماند، اما واقعیت این است که اکنون دیگر دوران آدم‌های متین و مؤدب و سنجیده رسیده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بد و بدتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتخاب، میان چهار مرد مورد اعتماد نظام است. با دوتای آنان، جامعه این امکان را می‌یابد کمی نفس بکشد، از دو نفر دیگر، یکی باعث اتلاف وقت می‌شود و دیگری وضعیت کنونی را ادامه می‌دهد، هر چند دیگر دوران پوپولیسم فاشسیتی گذشته است. به نفع جامعه‌ی مدنی و گشایش پهنه‌ی همگانی است اگر بنیادگرایی جنبشی (اصول‌گرایی حرکت‌ساز / پوپولیسم فاشیستی) از جلوی صحنه دور شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این جریان، دوره‌ای دیگر عمر خواهد کرد، اما هر چه کم‌اختیارتر شود، به نفع کشور و مردم است. به نفع رژیم هم هست که بنیادگرایی جنبشی مهار شود. مهار شدن آن، متناسب با تحول طبقاتی خودی‌های رژیم است.&lt;br /&gt;جامعه به تنگنای انتخاب میان بد و بدتر درافتاده است و آن بدتر آنچنان بد است که نمی‌توان از پیروزی بدیل کمتر بد، شادمان نشد. معضل ما آنچنان است که شادمان می‌شویم از چیزی که به نفع رژیم نیز هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذارید دلمان را خوش کنیم به اینکه شاید فرصتی برای تنفس و تجدید قوا و پیشروی بیشتر به دست آوریم. بد را برمی‌گزینیم و به خودمان دلداری می‌دهیم که این کار به خودی خود بد نیست؛ آنچه بد است، این است که رضایت دادن به بد، عادت شود.&lt;br /&gt;هانا آرنت با هوش و خردی تمام تذکر داده است که نباید در سیاست، منطق و مسیری را دنبال کنیم که به دوراهی بد و بدتر رسیم و مدام، برای این که وضع بدتر نشود، به بد تسلیم شویم. ما به هر حال، اینک بر سر این دوراهی قرار گرفته‌ایم و کاری که افزون بر کنار کشیدن و منزه ماندن، از دستمان برمی‌آید، این است که تحلیل هانا آرنت را به صورت این تذکر تقریر کنیم:&lt;br /&gt;حال که در برابر بدتر، بد را برمی‌گزینیم، فراموش نکنیم که بد را برگزیده‌ایم. این گزینش نبایستی تقویت‌کننده‌ی همدستی و دوپهلویی‌ای باشد که به سادگی سیاست را به منجلاب بدل می‌کند. اگر فراموش کنیم که بد را برگزیده‌ایم، بعید نیست که فردا مستعدتر شده و بدتر را برگزینیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فراموش نکنیم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس فراموش نکنیم که دو کاندیدای مورد حمایت اصلاح‌طلبان دستگاه، به برنامه‌ی اتمی رژیم وفادارند. همین برای «بد» دانستن‌شان کافی است. اتم ایران امروز، آن چیزی نیست که از کتاب‌های درسی می‌شناسیم، به صورت شکل ملوسی مرکب از یک هسته و چند توپ کوچک گرد آن. اتم، ناموس رژیم است.&lt;br /&gt;اتم، مظهر موتاسیون فسادانگیز ناسیونالیسم ایرانی به عظمت‌طلبی‌ای است که جنبش اسلامی پدیداری از آن است. اتم، اسم رمز یک همتافته‌ی ایدئولوژیک-نظامی-اقتصادی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمهوری اسلامی در منطقه مسابقه‌ی اتمی راه انداخته است. کشور‌ها را به هم مظنون کرده است. فتنه‌ی اتمی، ادامه‌ی فتنه‌ی دینی است و ممکن است به پایان همه چیز منجر شود. اتم یعنی قاچاق تکنولوژی، یعنی زدوبندهای بین‌المللی‌ای که بخش بزرگی از سرمایه‌ی کشور را به هدر می‌دهند. اتم یعنی انزوای جهانی، در همان حال امتیازدهی به این و آن و معامله‌های خفت‌آور. اتم، یعنی منطقه را متشنج کردن، ساختار استبدادپرور منطقه را مستحکم‌تر کردن، بهانه دادن برای تعویق حل مشکل‌های بنیادی آن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتم یعنی حماقت، یعنی تداوم ناآگاهی از علل عقب‌ماندگی. اتمی یعنی عوامفریبی. دانش اتمی یعنی جهل مرکب بی‌دانشی و بی‌مسئولیتی. تکنولوژی اتمی، تکنولوژی‌ای است که هر مستبد کودن ولی پولداری می‌تواند آن را در بازارهای جهانی خریداری کند. اتم، یعنی غفلت از نیازهای واقعی جامعه. اتم یعنی ناتوانی در بنای پل و جاده‌ای ایمن، اما توانایی در ساختن بمبی که هر لحظه احتمال دارد بترکد و آن پل‌ها و جاده‌ها را هم با خاک یکسان کند. اتم، یعنی تکنسین مزدور بی‌سواد بی‌فرهنگ بی‌اخلاق. اتم، یعنی بی‌فرهنگی، اتم یعنی سرنوشت مملکت را به مشتی جانی سپردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی که از شعر خوب، از موسیقی خوب، از خنده‌ی کودکان و از زیبایی انسان‌ها و طبیعت لذت برد، کسی که اندکی تاریخ بداند، تکنسین اتمی نمی‌شود. اختصاص سرمایه‌ی مملکت به تکنولوژی اتمی و این فوت و فن را از سر نادانی مظهر دانش پنداشتن، یعنی غفلت از تکنولوژی پیشاهنگ در جهان که فناوری دستیابی به انرژی‌های بدیل انرژی اتمی و انرژی فسیلی یعنی انرژی‌های پاکیزه و بی‌خطر آب و باد و آفتاب است.&lt;br /&gt;اتم یعنی دانشگاه خفقان گرفته؛ یعنی استادانی که دم برنمی‌آورند وقتی می‌شنوند که رئیس‌جمهور دکتر-مهندسشان مدعی غنی‌سازی اورانیوم در آشپرخانه می‌شود. اتم، یعنی دانشگاهی که شهامت ندارد در مورد خطرناک بودن و غیراقتصادی بودن نیروگاه اتمی و غنی‌سازی و بقیه‌ی قضایا کلاس و سمینار بگذارد. اتم، یعنی اینکه استاد فیزیک اتمی هم بایستی خفقان بگیرد و بگذارد نخاله‌ای چون احمدی‌نژاد درباب معجزات امامزاده‌ی اتمی سخنرانی‌های اتم‌گداز کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتم یعنی رژیم غنی‌سازی، یعنی رژیمی که اصطلاح غنی‌سازی را به واژه‌ای متبرک تبدیل کرده و آن را در همه جا به کار می‌برد، از «غنی‌سازی اورانیوم» گرفته تا «غنی‌سازی اوقات فراغت جوانان.» اتم یعنی این تمامیت‌خواهی، اتم یعنی رژیمی تمامیت‌خواه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتم یعنی مردم را در جهل نگاه داشتن تا ندانند چه فاجعه‌هایی محیط زیست و کلیت هستی آنان را تهدید می‌کنند. اتم، بی‌‌خبری از آلودگی‌های زیست‌محیطی است، اتم جهالت در مورد آلودگی خفه‌کننده‌ی هوای شهرهای بزرگ ایران است. کسی که به این آلودگی‌ها حساس باشد، به اتم نیز حساس است. رژیمی که اتم را بی‌خطر جلوه می‌دهد، دشمن محیط زیست است.&lt;br /&gt;اتم یعنی قدرت، اتم یعنی قدرت‌مند بودن نظامیان و قدرتمندتر شدن آنان. اتم یعنی عریض و طویل شدن دستگاه سرکوب. اتم یعنی توهم، یعنی فوبیای ژرف بی‌پایان. اتم یعنی بیماری روانی رهبران. اتم یعنی توسری و خشونت، یعنی دیدن دشمن در همه جا. اتم یعنی در موی آشکار زنان هم توطئه دیدن. اتم تصور از آن به عنوان تضمین‌کننده‌ی بقای رژیم است. اتم، توهم برتری است، رويای برتر شدن است، عقده‌ی یک پوتنس دایمی است. اتم جمع بدترین خصایص مردانه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتم یعنی سانسور. اتم تابلوی حوزه‌ای است که مردم حق اظهار نظر درباره‌ی آن را ندارند. اتم یکی از مقدس‌هاست، رکنی از الهیات سیاسی است. فلسفه‌ی سیاسی دینی به اتم ختم می‌شود. از دولتیان نیز کسی مجاز نیست درباره‌ی آن نظر دهد، مگر به تأیید و ستایش. هیچ کس حق مخالفت ندارد. اتم، یعنی وزارت خارجه‌ی بی‌اختیار، یعنی کابینه‌ی تشریفاتی، یعنی بودجه‌ی دولتی مخفی.&lt;br /&gt;اتم عنوان دیگر ولایت فقیه است. ولایت فقیه عمود خیمه‌ی نظام است و اتم عمود خیمه‌ی ولایت فقیه. کسی که برنامه‌ی اتمی رژیم را بپذیرد، باید به بقیه‌ی قضایا تن دهد. اتم ، یعنی صغارت در برابر ولایت، یعنی زبان‌بستگی، یعنی جبن و بندگی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتم، با این توصیف‌ها با حقوق بشر نمی‌خواند، با فرهنگ نمی‌خواند، با عدالت و پیشرفت نمی‌خواند. همه‌ی ادعاها در مورد مردم‌دوستی و عدالت و فرهنگ پوچ و یاوه می‌شوند، اگر ادعاکننده به رژیم اتمی متعهد باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۰ خرداد ۱۳۸۸&lt;br /&gt; &lt;a href="http://zamaaneh.com/pictures-new/election%2088.pdf"&gt;فایل پی‌دی‌اف این مقاله&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4515768373139745967-5578497226606550996?l=dl660k1.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://zamaaneh.com/nikfar/2009/06/post_118.html' title='در ایران چه می‌گذرد؟'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dl660k1.blogspot.com/feeds/5578497226606550996/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/5578497226606550996'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4515768373139745967/posts/default/5578497226606550996'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dl660k1.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='در ایران چه می‌گذرد؟'/><author><name>dl660k</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4515768373139745967.post-8010598509443399289</id><published>2009-01-25T01:41:00.000+03:30</published><updated>2009-01-25T02:02:27.060+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='در ردّ نامیرایی3'/><title type='text'>در ردّ نامیرایی3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a name="شواهد علمی علیه نامیرایی"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;strong&gt;شواهد علمی علیه نامیرایی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#ffffff;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;علم مدرن وابستگی آگاهی به مغز را نشان داده است، و ثابت کرده که ذهن باید در قالب جسم باشد. پذیرش این نتیجه گیری دارای یک دشواری روانشناختی است. دیلان توماس کراهتی را که بسیاری از ما در مورد فنای اجتناب ناپذیرمان احساس می کنیم چنین بیان می کند: " دربرابر هجوم شب سرفرو نیاور. بپاخیز، علیه مرگ نور بپاخیز." (لامونت 211). میگوئل دو اونامونو احساسات مشابهی را بیان می کند: " اگر چیزی در انتظار ما نباشد، بگذارید بدان بی عدالتی روا داریم؛ بگذارید علیه سرنوشت بجنگیم، گرچه امیدی به پیروزی نداریم" (لامونت 211). برتراند راسل به نتیجه گیری متفاوتی می رسد: " من لرزیدن از ترس مرگ را به سخره می گیرم. آخر خوشبختی بدان خاطر خوشبختی واقعی است که به پایان می رسد، ارزش اندیشیدن و عشق ورزیدن هم به خاطر پاینده نبودن شان از دست نمی رود (ادواردز، "نامیرایی" vi). من باید قبول کنم که هنگام مواجهه با مرگ نزدیکانم، یا تأمل در مورد مرگ گریزناپذیرم، با واژگانی مانند خردمندی مواجه نمی شوم. با این حال، ما نمی توانیم باورهایمان را بر آنچه دوست داریم درست باشد بنا کنیم؛ درستی یا صدق باورها تنها با سنجیدن شواهد به نفع یک ایده انجام می شود. در مورد نامیرایی، داده های متقن تجربی روانشناسی زیستی، شواهدی قوی و مناقشه ناپذیری بر درستی فرضیه ی فنا هستند، در حالی که فرضیه ی بقا، در بهترین حالت تنها توسط شواهد ضعیف و سوال برانگیزی پشتیبانی می شود که برگرفته از فراروانشناسی اند. مدعای بسیاری از فراروانشناسان این است که شواهدی محکم بر پدیده های فرانرمال یا "پِسی" (psi)یافته اند که علم مدرن قادر به توضیح شان نیست؛ و اکثریت جامعه ی علمی یا از آن شواهد چشمپوشی می کند، یا آنها را بر مبنای این جزمیت که پِسی در انگاره های پذیرفته شده و پیشداوری های علم جدید نمی گنجد انکار می کند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:Verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;این فراروانشناسان اغلب از انقلاب علمی پیش رو سخن می گویند که قابل قیاس با کشف کپرنیک است که خورشید مرکز منظومه ی شمسی خواهد بود. آنتونی فِلو محاجه می کند که اتهام های جزمیت پیشینی غیرمنصفانه اند: کاملاً مضحک است که در غیاب هرگونه شواهد ابطال پذیر قاطعی شکایت نمود که ... قوانین مستقر فیزیک مبتنی بر جزمیت پیشینی اند. زیرا "پیشینی" به معنای مقدم بر و مستقل از تجربه بودن است... اما در این قسم موارد، تجارب فراوانی داریم که باورهای فعلی مان و دیرباوری مان [درمورد پِسی] را پشتیبانی می کنند. (فِلو، "فراروانشناسی" 9-138 ). هیچ مبنایی برای این نتیجه گیری نیست که فراروانشناسی می تواند به نوعی انقلاب علمی منجر شود. نظریه های انقلابی کپرنیک و داروین را اقسام متعددی از شواهد محکم تجربی پشتیبانی کردند تا نزد جامعه ی علمی مقبولیت یافتند. پیش گویی های انشتین بر پایه ی نظریه ی نسبیت مبتنی بر نظریه ای علمی بود و بعداً توسط تجربه تأیید شد. اما هنگامی که نوبت به تحلیل فراروانشناسی می رسد، هیچ نشانی از چنان انقلاب های پیش رویی نمی یابیم. نخست، به قول فِلو، "هرچه بیشتر به دنبال پدیده های تکرار پذیر فراروانشناختی گشته اند، کمتر یافته اند" (فِلو، "فراروانشناسی" 140).در تحقیقی که در سال 1988 توسط شورای ملی تحقیقات (NRC) انجام گرفت و با عنوان افزایش کارآیی انسان چاپ شد، بسیاری از زمینه های تعیین چگونگی بهبود کارآیی انسان را مورد بررسی قرار داد (فریزر 150). &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;نتیجه گیری بخش "پدیده های فراروانشناختی" چنین بود که: "این کمیته در تحقیقی که بر روی دوره ی 130 ساله ی اخیر انجام داده هیچ توجیه علمی ای بر وجود پدیده های فراروانشناسی نیافته است." (فریزر 151). دوم اینکه، "هیچ کس تاکنون نتوانسته است حتی یک نظریه ی نصفه نیمه ی پذیرفتنی ای از وقوع پدیده های پسی ارائه دهد" (فِلو، "فراروانشناسی" 140). سرانجام اینکه، فراروانشناسان هیچ معیار ایجابی ای برای اینکه چه رخدادهایی را باید نمونه هایی از پدیده های فرانرمال محسوب کرد ارائه نمی دهند. به بیان فلو، "همه ی واژگان فراروانشناسی دال بر فقدان هرگونه وسیله یا سازوکار اند، یا دست کم فقدان هرگونه وسیله ی نرمال و قابل فهم" (140). مسلماً ارائه ی هر گونه شاهدی از سوی فراروانشناسی مطلوب است. اما، ما باید شواهدی از فراروانشناسی را بررسی کنیم که مستقیماً حاکی از بقا باشند. گزارش های حاکی از ظهور روح را می توان شیادی یا توهم محسوب کرد. عکس هایی که به عنوان شاهدی بر وجود روح ارائه می دهند [3] که مثلاً از ارواح عکس برداری شده، خیلی شبیه به آثار نوردهی دوباره به نگاتیو هستند ("روح" 293).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;به علاوه، ظهور روح را می توان ناشی از توهم دانست زیرا: ما تمایل داریم که حتی در تصاویر کاملاً تصادفی نیز به دنبال ´دیدن´چهره و فرم های انسانی باشیم... ممکن است گاهی این قبیل تصورات ادارکی در حالات ترس ایجاد شوند، و چنین می نماید که مؤلفه های فرهنگی تا حدی در آفرینش فُرم روح دخیل باشند [4] ... فقدان شواهد نامتناقض مانع قبول عام وجود روح می شود. (4-293). این نظریه که ارواح احضار شده یا ظهور کرده توهم هستند و ظهورهای خارجی مردگان نیستند توسط مشاهدات دیگری تأیید می شود که در آنها کسان دیگری که در موقعیت مشاهده ی روح احضار شده بوده اند، چنان چیزی را ندیده اند (کوک 128). سرانجام اینکه، این واقعیت که ارواح احضار شده "به ندرت هیچ گونه ارتباط مهمی برقرار کرده اند" حاکی از آن است که تجارب احضار ارواح توهم هستند. (بِلوف، "هرچیزی" 261). تجارب خارج از بدن (out of body experiences) یا OBD ها را نیز به عنوان شواهدی فراروانشناختی بر بقا ذکر کرده اند. سوزان بلک مور که سابقاً فراروانشناس بوده نتایج بررسی های OBD را چنین جمع بندی می کند: " هیچ شاهد واقعی بر پسی بودن OBD وجود ندارد، هیچ شاهدی نیست که چیزی بدن را ترک کند ، و هیچ شاهدی نیست که مؤید اثرات ناشی از اشخاص-خارج-از-بدن باشد" (بلک مور، "گریزان" 132). آزمایش هایی که برای ردیابی شخص خارج از بدن انجام گرفته اند به نتایج منفی منجر شده اند: هرچه پیچیدگی ابزار آزمایش بیشتر شود، اثرات کشف شده کم رنگ تر می شود. جدیدترین بررسی ها با استفاده از مغناطیس سنج، دماسنج الکترونیک، ردیاب های فرابنفش و مادون قرمز و غیره انجام گرفته... اما هنوز هیچ ردیابی برای کشف این پدیده ها یافت نشده است. (بلک مور، "آکسفورد" 572). فراروانشناسان "حتی 'ردیاب ' های انسانی و حیوانی را نیز به کار گرفته اند، اما هنوز هیچ یک به ردیابی های قابل اعتمادی نیانجامیده است" (بلک مور، "نزدیک مرگ" 38). نوع دیگری از آزمایش ها بدین خاطر طرح شده اند که معلوم شود آیا شخص تحت OBD می تواند اطلاعاتی را از نقاط دوردست حاصل کند یا خیر. بلک مور نتیجه می گیرد که: شواهد تجربی ضعیف هستند. از افراد تحت آزمایش تجربه ی خارج از بدن خواسته شده که حروف، اعداد یا تصاویری را که در اتاق های دیگر است ببینند... [و] دیگر بررسی ها در صدد کشف این بوده اند که آیا افراد از منظر موقعیت مشخصی تجربه ی خارج از بدن دارند یا خیر؛ با این حال نتایج قابل جمع بندی نبوده اند. معمولاً این بررسی ها به نتایج بسیار درهم و برهمی رسیده اند و معلوم نیست که هیچ گونه فرآیند فرانرمالی درکار باشد. (بلک مور، "آکسفورد" 572). به نظر می رسد شواهد حاصل بیشتر با یک مدل روانشناختی از OBE ها سازگار باشد: اگر درونداد های حسی کاهش یابند یا مختل شوند، مدل درونداد-محور جهان می تواند ناپایدار و گسیخته شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;در این حالت سیستم شناختی خواهد کوشید تا با خلق مدل تخیلی جدیدی به حالت نرمال بازگردد. در این مدل چنین می نماید که شخص از بالای بدن اش به جهان می نگرد (بلک مور، "آکسفورد" 573). مطابق این مدل، "اگر OBE هنگامی رخ می دهد که مدل دید از بالا که برساخته ی حافظه است جایگزین مدل نرمال واقعیت شود، پس در این حالت شخصی که OBE را تجربه می کندبهتر خواهد توانست از حافظه و تخیل اش بهره گیرد" (بلک مور، "گریزان" 133). بلک مور چندآزمایش انجام داده و دریافته که "OBE کنندگان در منظر های متغیر بهتر بوده اند، به ویژه در تصور صحنه هایی که از منظر بالای سرشان شکل گرفته، و بیشتر خواب هایی را به یاد می آورند که از منظر بالای سر بودند" (133). پیتر گِیچ محاجه می کند که شواهد وجود یک "دوبل" ضعیف است زیرا قرار است "اجسام اثیری" بسیاری دور و برمان باشند، و فیزیکدان ها هم به همه جور ابزارآلات دقیق و حساس مجهز اند؛ اما هنوز هیچ "جسم اثیری " ای مزاحم تحقیقات فیزیکدان ها نشده است... کاشفان اشعه ی ایکس و الکترون به مردم عامی متوسل نشدند، بلکه به برای بررسی شواهد به فیزیکدان ها روی آوردند؛ و تا وقتی که فیزیکدان ها "اجسام اثیری" را جدی نمی گیرند، بررسی شواهد وجود این چیزها برای آدمی عامی مثل من، وقت تلف کردن است. (گیچ 226). پدیده های دیگری که اغلب به عنوان شواهدی بر بقا ذکر می شوند، تجارب نزدیک به مرگ (near-death experiences) یا NDE ها هستند. طرفداران بقای پس از مرگ محاجه می کنند که از آنجه که ویژگی های اصلی NDE ها تقریباً همواره توسط تجربه کنندگان آن گزارش شده است، NDE ها شاهدی بر یک حیات عینی پس از مرگ هستند. با این حال، این ویژگی های اصلی را می توان توسط مدل های روانشناختی نیز توضیح داد زیرا در آستانه ی مردن فرآیندهای یکسانی در مغز کسانی که دچار NDE می شوند رخ می دهد (مثلا، کمبود اکسیژن، رهاسازی اِندورفین، و شلیک های کتره ای نورونی)، بنابراین تجارب سوبژکتیو نیز باید مشابه باشند (بلک مور، "مردن" 261). استدلال دیگر این است که NDE ها واقعی هستند زیرا واقعاً احساس می شوند، اما این بدان معنا نیست که NDE ها پژواک واقعیتی خارجی هستند، درست همان طور که واقعیت احساس توهم به معنای شاهدی بر واقعیت موضوعات توهم نیست. برخی محققان ادعا می کنند که در NDE ، اطلاعاتی از منابعی جز ادراک حسی حاصل می شوند، اما هیچ شاهد تجربی ای بر صحت این ادعاها وجود ندارد. مادلین لارنس یک آزمایش بازیافت اطلاعات ترتیب داد که در آن صفحه نمایشی الکترونیک در اتاق مراقبت بیماران قلبی در بیمارستان هارتفورد کانکتیکت نصب شده بود که بر روی آن جملاتی ظاهر می شد و به طور کتره ای تغییر می کرد، و بیمار یا پرسنل بیمارستان قادر به دیدن جملات نبودند (لارنس 9-158).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;از کسانی که NDE داشتند، خواسته می شد که جملات ظاهر شده را تکرار کنند؛ آنگاه پرسنل می توانستند آنچه را که شخص تحت NDE گفته گزارش کنند تا با جملات ظاهر شده بر صفحه نمایش مطابقت داده شود. نتیجه ی آزمایش این بود که هیچ کدام از اشخاص تحت آزمایش نتوانستند جملات ظاهر شده در حالت NDE شان را تکرار کنند [5]. دقت توصیف های محیطی در NDE ها می تواند بر پایه ی ادراکات شبه آگاهانه ای از آن محیط ها باشد که پس از اختلال ادراکی شخص در خلال NDE ، در تصورات تهوم آمیز بیان می شود. ادعاهای ادراک مکان هایی خارج از محیط دور و بر بیمار به هیچ وجه تأیید نشده اند. [6]. در مورد ادعای ادراکات دقیقی که اشخاص در خلال NDE از جاهایی که ندیده اند دارند نیز هیچ شواهد معتبری وجود ندارد [7]، به این ترتیب استدلال وجود فرانرمال نمی تواند شاهدی بر بقای پس از مرگ باشد (125-133). سرانجام اینکه، این واقعیت که مردم پس از حالت NDE دچار تغییر مثبت شخصیتی می شوند نیز نشانگر تجربه ی رازآمیز حیات پس از مرگ نیست. پژوهشی که کِنِت رینگ انجام داده نشان می دهد که تغییر شخصیتی در کسانی مشاهده می شود که از نظر طبی نزدیک به مرگ بوده اند ، چه NDE را تجربه کرده باشند و چه نکرده باشند. این نشان می دهد که تغییر از مواجهه با مرگ ناشی شده و نه از NDE (9- 248). برخی یافته های پژوهش درمورد NDE بیشتر با مدل های فیزیولوژیک و روانشناختی سازگاراند. هیچ یک از بیمارانی که NDE را گزارش کرده اند دچار مرگ مغزی نشده بودند، زیرا مرگ مغزی بازگشت ناپذیر است(بِیِرستاین 46). نخست اینکه، NDE تنها در یک سوم موارد بحران های مشرف به مرگ رخ می دهد (رینگ 194). دوم اینکه، جزئیات NDE بستگی به شخصیت فرد و زمینه ی فرهنگی او دارد (رینگ، 195). سوم اینکه، عوامل فیزیولوژیک و روانشناختی بر محتوای NDE تأثیر می گذارند. سر و صداها، تونل ها، نورهای درخشان، و چیزهای دیگر در شرایط فیزیولوژیکی که حالات مغزی را متأثر می کنند شایع تر اند. در شرایطی مانند ایست قلبی و بیهوشی که در آنها شخص باور دارد که در شرف موت است، حالاتی مانند شعف، احساسات رازآمیز، مرور زندگی، و تغییر شخصیت رخ می دهد (بلک مور، "مردن"، 44 – 45). چهارم اینکه ویژگی های اصلی NDE در توهمات ناشی از مواد روانگردان و توهمات طبیعی نیز رخ می دهند (سیگل 174). کتامین های هوشبری می توانند OBE ایجاد کنند (بلک مور، "مردن"، 170). تجربه ی حرکت در تونل نوع شایعی از توهمات روانگردان هاست (سیگل 174). همه ی مراحل NDE می توانند در اثر مصرف حشیش نیز ایجاد شوند (بلک مور، "مردن" 3-42 ).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;پنجم اینکه میزان معینی دی اکسید کربن در مغز نیز منجر به NDE خواهد شد (بلک مور، "مردن" 4-53 ). ششم اینکه، مرور چشم اندازی (پانورامایی) زندگی نیز به تجارب صرع شباهت دارد (206). هفتم اینکه، شبیه سازی های کامپیوتری شلیک های کتره ای عصبی که بر پایه ی تصویر کرتکس بصری انجام گرفته همان ویژگی های گذر از تونل و نورهای درخشان NDE را ایجاد می کند (84). هشتم اینکه، این واقعیت که تزریق نالوکسون – مُسکنی که اثر اِندورفین را در مغز خنثی مکند- منجر به رفع تجربه ی نزدیک مرگ می شودt نظریه ی نقش اِندروفین در ایجاد NDE را تأیید می کند: حدود یک دقیقه [پس از تزریق نالوکسون] او با حالتی پریشان به هوش آمد، و بعداً تجربه ای NDE مانند را گزارش داد که ظاهراً براثر نالوکسون رفع شده بود، این می تواند حاکی از اثر ترکیبات مخدر در ایجاد تجربه ی نزدیک به مرگ باشد (سآوِدرا-آگویلار و گومِز-جریا 210-211). سرانجام اینکه، می توان با شبیه سازی الکترونیک ناحیه ای از مغز که اطراف شکاف سیلویان در لب گیجگاهی قرار گرفته، اثرات NDE را ایجاد نمود (مورس 104). یافته های دیگر سراسر با بقای پس از مرگ ناسازگارند. تونل هایی که در NDE ها گزارش می شود شکل های کاملا متفاوتی دارند. اگر NDE ها پژواک واقعیتی خارجی بودند، انتظار می رفت که تونل هایی که گذر از آنها تجربه شده شبیه هم باشند (بلک مور، "مردن" 77). به علاوه، مواردی از NDE گزارش شده که در آنها هنگامی که پرسنل مشغول به هوش آوردن بیمار بوده اند، او "موجودتی نورانی" را تشخیص داده است (227). آخر اینکه، این واقعیت که در NDE "برای کودکان محتمل تر است که دوستان زنده شان را ببینند تا مردگان را" کاملاً حکایت از آن دارد که NDE ها تجارب حیاتی پس از مرگ نیستند (بلک مور، "نزدیک مرگ" 36). خاطرات زندگی های پیشین نیز شواهدی بر بقا، به ویژه به صورت تناسخ، محسوب می شوند. فراروانشناسان شواهدی از کسانی گردآوری کرده اند که در حالت هیپنوتیزم جزئیات دقیقی را از آنچه "خاطرات" "حیات پیشین" شان می خوانند، ذکر می کنند. اما این شواهد بیشتر با یک تبیین معارض یعنی پدیده ی کریپتومنسیا می خوانند. ملوین هریس این پدیده را چنین شرح می دهد: برای فهم کریپتومنسیا نخست باید ذهن نیمه خودآگاه را به عنوان انبار وسیع و درهم و برهمی از اطلاعات بدانیم. این اطلاعات از کتاب ها، روزنامه ها و مجلات، سخنرانی ها، تلویزیون و رادیو به طریق ادراک مستقیم و یا حتی سرسری حاصل می شوند. در شرایط عادی اغلب این ادراکات بازیافت نمی شود، اما گاهی این خاطرات عمیقاً دفن شده ناگهان بازیافت می شوند. این اطلاعات می توانند به صورتی گیج کننده ظاهر شوند، زیرا منابع شان کاملاً فراموش شده است (هریس 19). موارد متعددی وجود دارد که در آنها با تحقیق بیشتر منابع این جهانی اطلاعات بازیابی شده مشخص شده اند (ادواردز "مقدمه" 9). در حقیقت، در همه ی موارد [زندگی پیشین توصیف شده] که تاکنون مورد بررسی قرار گرفته اند، یا شخصی که اوصاف او ذکر می شود وجود ندارد و یا این اوصاف برپایه ی اطلاعاتی موجود است که ممکن است شخص بازگو کننده اصلا نداند از چه منبعی حاصل نموده است. (بلوف، "هرچیزی"، 262). شکل دیگری از خاطرات زندگی پیشین ناشی از بازگشتی های هیپنوتیکی نیستند. یان استیونسون در هندوستان مواردی را که بررسی کرده "خاطرات" زندگی های پیشین هنگام بیداری از خواب ظاهر شده اند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;استیونسون مواردی را گردآوری کرده که در آنها کودکان بین دو تا چهار ساله از "زندگی های قبلی" شان سخن گفته اند (ادواردز، "مقدمه" 11). معمولا خاطرات تا هشت سالگی زایل می شوند. در چندین مورد اشخاصی که کودکان ادعا کرده اند که در حیات قبلی شان آنها بوده اند در حقیقت وجود داشته اند و بسیاری از توصیف های ذکر شده دقیق بوده اند (11). استیونسون احتمال شیادی را رد کرد زیرا انگیزه ای برای آن نیافت. یان ویلسون خاطرنشان می کند که بسیار ی از کودکان ادعا کرده بودند که متعلق به کاست بالاتری بوده اند، پس امکان وجود انگیزه ی داشتن زندگی ای بهتر آشکار است (ادواردز، "مقدمه" 12). در یک مورد پسری خواهان ثلث زمین "پدرش در زندگی سابق" شده بود (12). استیونسون، دیوید بارکر را که مشغول تحقیق بر روی رساله اش در انسانشناسی بود استخدام کرد تا در تحلیل این موارد به او کمک کند. بارکر دریافت که حتی یک گواهی متقاعد کننده بر وجود عوامل فرانرمال یافت نمی شود (12). استیونسون همچنین وکیلی به نام چامپ رانسون را استخدام کرد تا برخی از موارد را تحلیل کند. رانسون نتیجه گرفت که: پس در موارد استیونسون حتی یک گواهی نصفه نیمه درست نیز یافت نمی شود. تنها در 11 مورد از 1111 مورد ادعایی باززایی، پیش از شروع تحقیق هیچ رابطه ای میان دو خانواده وجود نداشت. از این 11 مورد، هفت تایشان از جهاتی کاملا ناقص بودند. این بدان معناست که در اکثریت وسیعی از موارد، دو خانواده پیش از آغاز تحقیق علمی با هم در ارتباط بوده اند، و لذا احتمال استقلال شهادت ها کاملا ناچیز بود. موارد باززایی از ضعیف ترین اقسام شواهد حکایتی هستند. (ادواردز، "مقدمه" 14). به نظر می رسد این واقعیت که اکثریت وسیعی از موارد استیونسون از کشورهایی گردآوری شده که در آنها باور مذهبی به تناسخ قوی است، و به ندرت مواردی از دیگر کشورها حاصل شده، نشانگر شرطی شدن فرهنگی (و نه تناسخ) است که ادعای به یاد آوردن ناگهانی خاطرات زندگی پیشین را ایجاد می کند. به علاوه، چنین می نماید که تناسخ قادر به توضیح مواردی نباشد که در آنها کودک ادعا می کند ناگهانی 'زندگی پیشین 'کسی را به خاطر آورده که پس از تولد کودک مرده است. (کوک 129). اغلب مدیوم ها (=واسطه های) گفتگو با ارواح را به عنوان شاهدی بر بقا ذکر می کنند، اما اغلب مطالب در این باره مشکوک اند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#ffffff;"&gt;. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;اغلب جلسات احضار ارواح را می توان برپایه ی گمانه زنی های مدیوم و اشارات ناخودآگاهی که مستمع به او می دهد توضیح داد (بِکِر 9). به علاوه، چنان که پیتر گیچ خاطرنشان می کند، " مواردی یافت می شود، به همان اصالت دیگر موارد، که در آنها مدیوم به صورت متقاعد کننده ای بخش X را بیان داشته و چیزهایی گفته که 'تنها X می توانسته بداند' هنگامی که X درواقع زنده و معمولا هشیار بوده است" (گیچ 231). کارل بِکِر نتیجه می گیرد که: آزمایش هایی که در آنها 'ارتباط مدیومی' با افراد زنده یا شخصیت های خیالی صورت گرفته، نظریه ی ارتباط با مردگان از طریق مدیوم را بیش از پیش مشکوک جلوه داده است. امکان آشکار شیادی چنان سایه ای از شک بر این کاسبی می افکند که امروزه کمتر فراروانشناسی جلسات احضار ارواح را جزو منابع شواهد خود محسوب می دارد. (بِکِر 9). مرحوم رابرت تولِس، رئیس سابق جامعه ی پژوهش پسیکال، آزمونی را برای بقا ترتیب داد که در آن یک پیام چنان به رمز تبدیل شده بود که تنها می توانست توسط کلید واژگانی رمزگشایی شود که فقط شخصی که مرده بود از آنها آگاهی داشت (استیونسون 114). تولس سه پیام رمزگذاری شده برای خودش درست کرد، به امید اینکه بتواند پس از مرگش کلید واژه ها را از طریق یک مدیوم به همکارانش انتقال دهد. اگرچه چندهفته پس از چاپ اولین پیام رمزی اش، آن را گشودند، اما هیچ یک از دو پیام رمزی دیگر در طی حیاتش گشوده نشد، و موقعیت نادری برای فراروانشناسان فراهم کرد تا شواهد حقیقتاً متقاعد کننده ای بر بقای پس از مرگ فراهم آورند. کلید یکی از دو پیام رمزی باقی مانده (جایگزین های کلید گشوده شده) تنها یک کلید دو واژه ای بود؛ کلید دیگری یک قطعه ی ادبی 100 واژه ای بود. کلید قطعه ی ادبی، اگر چه طولانی است، اما می توان آن را صرفاً با بیان عنوان کتاب، جای عبارت در کتاب، و چند واژه ی ابتدای قطعه گشود (اُرام 118). بنا به توصیه ی استیونسون، تولس همچنین شش حرف اول این کلید دو واژه ای را توسط جدول چاپ شده ای به اعداد بدل کرد تا قفل رمزی را به آن اعداد برگرداند (استیونسون 114). برخلاف آزمون هایی که در آنها تولس پیام های رمزگزاری شده به کار می برد، آزمون قفل رمزدار مستلزم آن است که برای گشودن آن کل کلید معلوم باشد و به این ترتیب آزمون و خطا هیچ سرنخی برای گشودن رمز به دست نمی دهد، به این ترتیب احتمال اینکه کسی بتواند با تلاش های پیاپی قفل رمز را بگشاید از میان می رود (115). استیونسون گزارش داده است که بخت دستیابی کاملا تصادفی به قفل رمز آزمون 1 در 125000 است (115). هنگامی که تولس در سال 1984 مرد، تقریبا صد نفر درخواست گشودن رمز را تسلیم جامعه ی پژوهش پسیکال نمودند. برخی از این درخواست کنندگان مدیوم بودند، اما هیچ کدام قادر به رمزگشایی پیام تولس نشدند (استیونسون 114). اما در سال 1995 جیمز گیلوگلی با استفاده از کلید دو واژه ای "black beauty" یکی از پیام های تولس را با موفقیت گشود. او کلید را با برنامه ای کامپیوتری که خود نوشته بود تولید کرده بود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;با این کلید، پیام چنین گشوده شد: "این رمزی است که خوانده نخواهد شد مگر اینکه من کلیدواژگانش را بدهم". کشف کلید دو حرفی تولس مجدداً هنگامی تأیید شد که استیونسون از جدول اش را برای برگرداندن قفل رمز تولس به اعداد استفاده کرد(115). نقص آزمون تولس که گشودن آن را امکان پذیر نمود این بود که او از واژگان متعارف به عنوان کلید استفاده کرده بود. به این ترتیب می توان آن را با یک برنامه ی کامپیوتری پیدا کرد که سراسر یک واژه نامه ی عادی را به دنبال ترکیبات دوکلمه ای جستجو می کند (اُرام 116). شگفت آور اینکه جناب آرتور اُرام فراروانشناس به این نتیجه گیری ساده لوحانه می رسد که ناکامی های مکرر مدیوم ها در یافتن کلید رمز تولس، به خاطر ناتوانی تولس مرحوم از به یاد آوردن این کلید ساده در 'در دیگر سو ' بوده است! (گرچه ظاهراً مرحوم تولس توانسته جناب اُرمان دیگر وقایع مربوطه را به خاطر آورد) (اُرمان 117). یک توضیح ساده تر این ناکامی ها این است که تولس بدان خاطر نمی توانسته کلیدواژگان را به مدیوم ها بگوید که درواقع پس از مرگش 'باقی ' نمانده بوده که بتواند از طریقه واسطه ها با اُرمان ارتباط برقرار کند. اُرمان نیز این نکته را تصدیق می کند: به نظر می رسد این فرض منصفانه باشد که اگر [مدیوم ها] در تماس موثری با تولس بودند یا می توانستند کلید را بگیرند و یا [دریابند چرا] او نمی تواند کلید را به یاد آورد یا آن را منتقل کند... افراد زیادی احساس کرده اند که با تولس در تماس بوده اند و برخی از آنها احساس ارتباطات عمیقی داشته اند، از جمله دست کم یکی از آنها که کلید ارائه شده به او نادرست بوده است [ایتالیک کردن از من است] (117).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;در مورد ساده ترین آزمون تولس، اُرام گزارش می دهد: "در میان موارد ثبت شده مان هیچ نمونه ای یافت نمی شود که کسی حتی بخشی از دوکلمه ی کلید را درست گفته باشد" (118). دیگر آزمون های مستقیم فرضیه ی بقا نیز به نتایج منفی منجر شده اند. در همه ی این موارد باید به خاطر داشت که قرار نیست تبیین های معارض اثبات شوند. در عوض اگر پدیده های معینی نشانگر بقا محسوب شوند، بقا باید تنها فرضیه ای باشد که قادر به تبیین شواهد است. در غیر این صورت برهان بقا هیچ قوتی نخواهد داشت: "اگر برای یک پدیده، هرقدر هم که غریب باشد، هر دلیل قابل بیانی را بتوان قبول کرد، آنگاه ادعا زایل می شود، زیرا هدف همواره نشان دادن فرانرمال بودن آن پدیده است." (گریگوری 577). در این حین که شواهد فراروانشناسی بر بقا ناکافی است، شواهد روانشناسی بر فنا بیش از کافی است. دیوید هیوم فیلسوف در میانه ی قرن هجدهم مبنای اصلی برهان تجربی بر فنا را چنین بیان کرد: ضعف جسم و ذهن در کودکی دقیقاً متناسب اند؛ این تناسب [میان وضعیت جسمی و ذهنی] در بزرگسالی، در اختلالات ناشی از بیماری، در زوال تدریجی هردو در کهنسالی نیز برقرار است. چنین می نماید که گام بعدی گریز ناپذیر باشد؛ در هنگام مرگ هر دو نابود می شوند.(هیوم 138). بَری بِیِرستاین خاطر نشان می کند که این دیدگاه که "آگاهی، از کارکرد مغز افراد جدایی ناپذیر است، سنگ بنای روانشناختی فیزیولوژیک است" (بِیِرستاین 44). به بیان او، این به خاطر" صرفه جویانه بودن و زایایی تحقیقاتی، گستره ی پدیده های مورد بررسی، و فقدان شواهد خلاف این دیدگاه است" (45). بِیِرستاین پنج قسم شواهد تجربی را بر می شمارد که حامی وابستگی آگاهی به مغز هستند. نخست، شواهد تبارشناختی رابطه ی تکاملی میان پیچیدگی مغز و ویژگی های شناختی گونه (بِیِرستاین 45).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;کورلیس لامونت این شواهد را چنین جمع بندی می کند: "در می یابیم که هر چه اندازه ی مغز و کرتکس مُخی آن نسبت به بدن جانور بزرگتر و پیچیدگی آن بیشتر باشد، شیوه ی زندگی آن جانور عالی تر و متنوع تر است." (لامونت 63). دوم اینکه، شواهد مربوط به وابستگی رشد ذهن-مغز نشانگر آن است که توانایی های ذهنی با رشد مغز ایجاد می شوند. ؛ اختلال در رشد مغز موجب اختلال در رشد ذهنی می شود (بِیِرستاین 45). سوم اینکه، شواهد بالینی نشان می دهند که ضایعات مغزی ناشی از تصادف، مسمومیت، بیماری، و سوءتغذیه اغلب موجب آسیب های برگشت ناپذیری به کارکردهای ذهنی می شوند. (45). اگر ذهن می توانست بدون مغز موجود باشد، چرا نمی تواند مرگ یا ضایعات سلول های مغز را جبران کند؟ (46). چهارم اینکه، قوی ترین شواهد تجربی وابستگی ذهن-مغز از آزمایش های علوم عصبی حاصل شده اند. حالات ذهنی با حالات مغزی متناظر(correlated) هستند؛ تحریک الکتریکی یا شیمیایی مغز آدمی، ادراکات، حافظه، امیال، و دیگر حالات ذهنی را متأثر می کند (45). سرانجام اینکه، شواهد تجربی وابستگی ذهن-مغز اثرات انواع بسیار مختلفی از داروها را نیز در بر می گیرد که به نحو پیش بینی پذیری حالات ذهنی را تغییر می دهند(45). داشتن حافظه برای داشتن اینهمانی-شخصی ضروری است. تحریک الکتریکی یا شیمیایی مغز می توانند از ایجاد خاطرات جدید جلوگیری کند و موجب شوند که شخص رخدادهایی را که تا سه سال پیش از انجام این تحریکات برایش رخ داده فراموش کند (استوکز 71). عصب شناسان شواهد بسیاری گردآوری کرده اند مبنی بر اینکه حافظه ی دراز مدت "وابسته به، یا چه بسا برساخته ی، تغییراتی در قوّت اتصال های سیناپسی میان نورون هاست" (استوکز 73).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;لامونت محاجه می کند که چون کارکرد مناسب حافظه ... بستگی به الگوهایی در اتصالات بین نورون های ساختار عصبی دارد... بسی دشوار بتوان فهمید که چگونه پس از نابودی مغز زنده که این ساختار را تشکیل می دهد، حافظه می تواند باقی بماند (لامونت 76). شواهد بیشتر وابستگی ذهن-مغز از بیماران "مغز شکافته" (split-brain) حاصل شده که بر روی مغز آنها عملی جراحی انجام گرفته و جسم پینه ای آن قطع شده تا حملات صرعی در آنها کاهش یابد (بِیِرستاین 45). جسم پینه ای یک دسته ی پرشمار از رشته های عصبی است که نیمکره های چپ و راست مغز را مستقیماً به هم وصل می کند. اگر اطلاعات تنها به یک نیمکره ی مغز شخص "مغز شکافته" داده شود، نیمکره ی دیگر از آن بی خبر می ماند و قادر به درک واکنش های نیم کره ی مطلع شده نیست (45). نتیجه ی جراحی "مغز شکافی" ایجاد دو سیستم ذهنی است، که هر یک ویژگی های ذهنی مستقلی دارند (45). یک دسته آزمون های روانشناختی بر روی این بیماران، وجود دو جریان آگاهی را که به نحو بارزی از محتوای هم ناآگاه اند اثبات می کند (پارفیت 248). یک مثال طنزآمیز این پدیده این است که، " هنگامی که بیمار همسرش را در آغوش می گیرد، و دست چپ او زن اش از خود می راند، یک بخش وجود بیمار از دست دیگری شکایت می کند" (پارفیت 249). بِیِرستاین می پرسد: "اگر یک ´ذهنِ شناورِ رها´ وجود دارد، چرا نمی تواند با دادن اطلاعاتی به نیمکره های گسسته وحدت آگاهی را حفظ کند؟" (بِیِرستاین 46). یکی از قوی ترین برهان های به نفع وابستگی ذهن-مغز از اثر "آسوده سازان مغز" (brain-peacemakers) حاصل می شود که در آن با ایجاد تحریکات الکتریکی در قسمت مخ مغز بیمار روانی، او را آرام می کنند (هوپر و تِرِسی 154). مورد زیر این اثرات را نشان می دهد: بیمار دیگر، یک فیزیکدان سابق به شدت افسرده بود که دچار صداهایی بود که به او فرمان می دادند که همسرش را خفه کند. هنگامی که او در سال 1977 تحت روش درمانی "آسوده سازی مغز" دکتر هیت قرار داده شد، صداهای شیطانی و نیز افسردگی دائمی اش رفع شد ... اما به تدریج که سیم های نصب شده قطع شدند، باز تهدیدهای بیمار مبنی بر خفه کردن همسرش شروع شد. هنگامی که وسایل نصب شده بر مغز بیمار تعمیر شدند، روان او نیز ترمیم شد (هوپر و تِرِسی 155). اینها تنها چند مثال برگرفته از علوم عصبی است که وابستگی ذهن به مغز را نشان می دهند. می دانیم که تغییر شیمیایی در مغز می تواند موجب تغییرات شگرف شخصیتی شوند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;اسکیزوفرنی و آلزایمر مثال های حاد وابستگی ذهن-جسم هستند. اگر به فکر خودکشی هستید، سراغ روانشناش نروید، سراغ داروشناس بروید: ترکیبی از داروهای ضدافسردگی و تریپتوفان ها همه ی این اندیشه های پایان دادن به زندگی را رفع می کنند (هوپر و تِرِسی 171). طرفداران بقا که فکر می کنند مغز ابزاری برای روح است، در تلاش برای سازش دادن میان فیزیولوژی و روح چنین برهان هایی می آورند: یک شیشه رنگی ... برای نوری که از خلال آن می درخشد تنها کارکردی واسطه ای دارد، زیرا خودش آن پرتوهای نور را ایجاد نکرده است، همین مطلب در مورد اُرگ هم صادق است که هوای از پیش موجود را به موسیقی تبدیل می کند. به همین ترتیب، جسم انسان نیز می تواند واسطه ی یک روح فراطبیعی باشد (لامونت 98). کورلیس لامونت بیان می کند که چرا این پاسخ دفاعی فاقد قوت است: برای نمونه، یک جراحت جدی به مغز، می تواند یک آدم سرخوش عادی را به آدم ترشرو و خشنی بدل کند که ناگهان دچار جنون آدمکشی می شود. اگر مغز و جسم تنها ابزار واسطه ی روح باشند، در چنین مواردی ناچاریم بگوییم که چنین شخصیتی در حقیقت هنوز هم سرشار از شادی و خیرخواهی است، اما متأسفانه، این احساسات نیکو با رفتارهای عبوسانه و حمله های خشونت بار، بروز می یابند.(لامونت 100). لامونت ادامه می دهد: فرض کنید ... این شخص کاملاً دیوانه شود و معتقد شود که ناپلئون است... آیا می توانیم بگوییم که شخصیت حقیقی اش هنوز بهنجار است، یعنی اندیشه های روحش هنوز سلیم و روشن است، و به محض اینکه با مردن از این جسم خلاصی یابد سلامت اش را باز می یابد؟ (100). این "نظریه ی ابزاری" در مورد ذهن دچار نقایص حادی است: اگر جسم انسان متناظر با آن شیشه ای رنگی باشد... آنگاه شخصیت اش در زندگی متناظر با نوری خواهد بود که از آن شیشه ساطع می شود... حال با آنکه موجودیت نور بدون وجود شیشه ی رنگی باقی می ماند... مسلماً اگر شیشه بشکند، پرتوهای قرمز یا آبی یا زردی که ایجاد می کند نیز از میان می روند (لامونت 104). "نظریه ی ابزاری" به نتایج پوچی می انجامد. در طی سالخوردگی توانایی های خاص ذهنی نیز یکی یکی به نحو بازگشت ناپذیری زایل می شوند. حال اگر به جای اینکه حواس به طور جداگانه و تدریجی بر اثر بیماری یا تصادف زایل شوند، به یکباره در اثر مرگ از میان بروند، جاودانه گرای دوگانه انگار از ما می خواهد باور کنیم که این حواس به صورت توانایی های دیگری دست نخورده، شاید هم بهبود یافته، باقی خواهند می ماند!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;(لامونت 102).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;پل ادواردز می پرسد: " چگونه فنای کامل مغز شفایی ایجاد می کند که تاکنون سراسر بر علم طب پوشیده مانده است؟" (ادواردز، "وابستگی" 296). ادواردز محاجه می کند که نظریه ی ابزاری با بیماری آلزایمر ناسازگار است: مغز یک بیمار آلزایمری شدیداً آسیب دیده و عمده ی ذهن اش نابود گشته است. پس از مرگ او، مغزش نه تنها آسیب می بیند، بلکه کاملا نابود می شود. مسلماً منطقی است که نتیجه بگیریم که در این حالت ذهن نیز فنا می شود (296). اگر مغز در شرایط معینی از حیات هم نمی تواند باقی بماند، چگونه می تواند پس از مرگ باقی بماند؟ ادواردز به روشنی تناقض نظریه ی ابزاری را با حقایق مربوط به بیماری آزایمر نشان می دهد. "خانم دی" پیش از دچار شدن به آلزایمر، شخصی باملاحظه و دلسوز با کارکردهای عادی ذهنی بود. با این حال، تقریباً همان موقعی که دیگر نمی توانست دخترش را بشناسد، دو یا سه بار یک خانم معلول را کتک زد... [نظریه ی ابزاری] حاکی از این است که هنگام ابتلا به آلزایمر ذهن خانم دی دست نخورده مانده بود. او می توانسته دخترش را بشناسد اما توانایی ابراز این شناخت را از دست داده بوده است. او قصد کتک زدن معلول بی آزاری را نداشته است. بر عکس، او در ´درون´همان شخص باملاحظه ی پیش از بیماری بوده است. تنها چنین بوده که بیماری مغزی اش او را از عمل مطابق عواطف واقعی اش باز داشته است... این نتایج نظریه ای در مورد ذهن است که به موجب آن ذهن پس از مرگ مغز باقی می ماند و مغز تنها ابزاری ارتباطی است. مسلماً این نتایج یاوه اند (299-300). دیگر مدافعان بقا، وابستگی ذهن-مغز را می پذیرند، اما می کوشند از پیامد آن، که فنای شخص پس از مرگ باشد، اجتناب کند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;برای مثال، داگلاس استوکز می نویسد: وابستگی عمیق شخصیت فرد به حالات مغزی اش معلوم می دارد که شخصیت فرد و خاطرات او نمی توانند پس از زوال مغز دست نخورده باقی بمانند. با این حال، شاید خاطرات، احساسات، رفتارها، و دیگر ویژگی های شخصیتی همان خود تغییر ناپذیر نباشند... به نظر می رسد که خود چیزی باشد که هارت ´می اندیشم´ می نامد، یعنی هستومندی باشد که اندیشه هایش را می اندیشد، احساساتش را حس می کند، و خاطراتش را به یاد می آورد و نه موجودی که خود اندیشه ها، احساسات، عواطف و خاطرات است (استوکز 76). کوشش استوکز برای امکان پذیر دانستن بقا، درحالی که شواهد قوی و منسجم وابستگی ذهن-مغز را می پذیرد، دورویانه است. با پذیرفتن نتایج این شواهد، استوکز امکان هر گونه بقای شخصی را منکر می شود (بگذریم از رستاخیز). اگر شخص از همه ی خاطرات، گرایش ها، مهارت های ذهنی، و ویژگی های شخصیتی عاری شود، چیزی جز یک لوح سپید باقی نمی ماند. چنین ´لوح سپید´ی نمی تواند وسیله ی بقای شخص باشد؛ اگر چنین باشد، ذهن یک فرد متوفی به چیز مانند ذهن یک کودک فروکاسته می شود، که دستش از هر واسطه ای برای ادراک محیطش یا برهمکنش با آن کوتاه شده است. بسیاری از ما فروکاستن ذهن زایای یک بزرگسال به ذهنی کودکانه را در زمان حیات اش فاجعه ای به بزرگی مرگ او تلقی می کنیم؛ به این ترتیب، بقایی که استوکز برای ذهن پس از مرگ مجاز می شمارد، دست کمی از فنا ندارد. در حقیقت، این ادعا که یک فرد مشخص پس از مرگش به صورتی باقی می ماند که همه خصایص ذهنی اش زایل شده اند، قابل فهم نیست (این مسئله به ویژه بر انگاره ی رستاخیز گران می آید ). ادامه ی بقای یک ´خود نامتمایز´ که فاقد ویژگی های ذهنی خاص یک شخص معین است بیش از ادامه ی بقای استخوان های آن شخص، بقای شخصی نیست. ویلیام هَسکر رویکرد متفاوتی پیش می گیرد. او نیز شواهد دال بر وابستگی آگاهی به مغز را می پذیرد: در عین اینکه دوگانه انگاری بر استقلال ذهن از جسم تأکید دارد، مجموع یافته های علمی و مشاهدات روزمره نشانگر وابستگی ذهن به شرایط جسمی است. بخشی از داده هایی که این وابستگی را نشان می دهند از این قرار اند: وابستگی حالات شخصیت به تعادل هرمونی، اینکه ژنتیک و ساختار دی ان ای تعیین کننده ی ویژگی ها و نقایص ذهنی اند، اثرات داروها بر حالات ذهنی، تغییرات شخصیتی در اشخاصی که مورد جراحی هایی ب برداشتن قشر پیشانی یا قدامی مغز قرار گرفته اند... اگر کلیت این یافته ها را در نظر بگیریم، نشانگر وابستگی عمیق و وسیع جنبه های ذهنی، عاطفی و حتی روحانی شخصیت آدمی به پایه ی زیست شناختی مغز او و شبکه ی عصبی اش هستند (هَسکر 306). با این وصف، چگونه هَسکر می کوشد شواهد وابستگی ذهن-مغز را با فرضیه ی بقا آشتی دهد؟ اعتقاد او بر اینکه "درعین این که ذهن در ابتدا توسط مغز ایجاد شده و از بسیاری جهات به آن وابسته است، می تواند مرگ جسم به وجود خود و کارکردهایش ادامه دهد" قابل فهم نمی نمی نماید (307). او همچنین می پرسد "اگر... ذهن یا روح توسط مغز ایجاد شده و به همه ی طرق پیش گفته بدان وابسته است، چگونه می تواند به همراه مغز هلاک نشود؟" (307).&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;اگر چه هَسکر هیچ گاه پاسخ رضایت بخشی به این پرسش نمی دهد، اما با ارائه ی تمثیلی می کوشد نتیجه گیری اش را توضیح دهد: یک سیاهچاله... یک میدان گرانشی با شدت ورای تصور است که ابتدا از جسم بسیار سنگینی ایجاد شده است، اما به محض تشکیل، به معنای تحت اللفظی کلمه، آن جسم را از هستی ساقط می کند. به این ترتیب، به قول راجر پِنروز، ´پس از اینکه جسم فروریخت، بهتر است سیاهچاله را به سان یک میدان گرانشی خودبسنده بیانگاریم. دیگر جسمی که سیاهچاله از آن تشکیل شده کاربردی ندارد!´ آیا در مورد ذهن آدمی هم، مانند سیاهچاله، نمی توان گفت که یک میدان خودبسنده ی آگاهی می شود؟ (308). با این تمثیل چه می توانیم کرد؟ متأسفم که تفاوت های میان ذهن و سیاهچاله چنان زیاد اند که نمی توان از آن هیچ نتیجه ی قابل اعتمادی در مورد وابستگی ذهن-مغز گرفت. برای مثال، سیاهچاله هنگامی ایجاد می شود که ستاره ی فروپاشیده ی ایجاد کننده ی آن نابود می شود. از سوی دیگر، مغز، هنگامی که ذهن به وجود می آید نابود نمی شود. برخلاف ذهن و مغز، سیاهچاله و ستاره ی موجِّد آن همزمان وجود ندارند. اما گزنده تراینکه، با این تمثیل، ذهن به محض ایجاد شدن دیگر نباید نیازی به مغز داشته باشد – یعنی حتی پیش از آنکه مغز از میان رود وابستگی ذهن به آن باید گسیخته شود. این تمثیل سیاهچاله، مانند تمثیل جنینی که در زهدان شکل می گیرد اما دیگر برای بقایش بدان محتاج نیست، نمونه ایست از تمثیل هایی که ایجاد ذهن را توسط مغز بدون ادامه ی وابستگی به مغز مراد می کنند. تمثیل هایی از وابستگی مانند وابستگی میدان مغناطیسی به آهن ربا ، بهتر به کار بیان رابطه می آیند، اما از آنجا که میدان مغناطیسی با نابودی آهنربا از میان می رود، شگفت آور نیست که هَسکر برای اجتناب از پیامد های این تمثیل، آن را نمی پذیرد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;اگر ذهن در تمام طول زندگی شخص وابسته به مغز باشد آنگاه، به اغلب احتمال، این وابستگی در هنگام فرارسیدن مرگ نیز باقی خواهد بود. همین واقعیت که اندامه ی آدمی می تواند به تدریج بمیرد نشان می دهد که تبدیل یکباره ی ذهن به هستومندی مستقل که کارکرداش دیگر نیازی یه مغز ندارد نامحتمل است. وابستگی حالات ذهنی به مغز در طی حیات قویاً نشانگر آن است که هنگامی که مغز می میرد ذهن نیز به همراه آن می میرد، درست همان طور که یک برنامه ی کامپیوتری منحصر به فرد با از میان رفتن سخت افزارش نابود می شود. به این ترتیب شواهد وابستگی پیوسته ی آگاهی به مغز شاهدی قوی بر فرضیه ی فنا است. نکته ی آخری که در مورد نشدنی بودن بقا باید گفت، بر گرفته از دانش ما از میراث تکاملی مان است که مطابق آن: این انتظار کاملاً عبث است که همه ی هزاران گونه ای که از ابتدای تکامل زیسته اند در جهانی دیگر نیز تا ابد زیست کنند. اما هنگامی که به نظریه ی دوگانه انگار معتقد شویم که انسان را روحی نامیرا می انگارد ... که می تواند مستقل از جسم اش زندگی کند، به این نتیجه ی مهمل می رسیم (لامونت 117). دانشمندان علوم عصبی حقایقی که در بالا ذکر شده را می پذیرند. به علاوه دانشمندان خارج از حوزه ی علوم عصبی نیز در صحت شواهدی که نشانگر اعتبار وابستگی آگاهی به مغز اند، چون و چرا نمی کنند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;color:#000099;"&gt;از سوی دیگر، "اغلب دانشمندان خارج از حوزه ی فراروانشناسی وجود پدیده های روانی را نمی پذیرند" ("فراروانشناسی"). حتی در حوزه ی فراروانشناسی، کمتر 
